فقط
به یک چیز فکر می کنم رفته
ای همسایه
ی درخت باشی شادی
هایت را کنار
غم هایش بگذاری رفته
ای گاه
و بی گاه در
خواب پرنده ها دانه بپاشی به
شاخه های لبریز از برگ سر
و سامان بدهی کار
تو همین است کار
تو بوسیدن
شکوفه هاست وقتی
نیستی باز
هم من به
خوشبختی نزدیکم همین
لبخندهای زیبایت از
دورهای دورهای دور دست
هایم را می گیرد و
کنار آینه می نشاندم...