-
[ بدون عنوان ]
شنبه 2 آبان 1405 08:17
سالها بازیچه ى تقدیر بودن ساده نیست مثل یک دیوانه در زنجیر بودن ساده نیست زندگی در برکه شاید سرنوشت ماهی است عاشق قلاب ماهیگیر بودن ساده نیست در مرور جمله ى "خود کرده را تدبیر نیست" در ته دل از خدا دلگیر بودن ساده نیست عشق مثل اتفاقی ساده می افتد ولی بعد از آن با درد و غم درگیر بودن ساده نیست مثل فرهادی که...
-
مسعود محمدپور
شنبه 2 آبان 1405 08:15
اینچنین عشوه نریز از قد و بالای خودت هی کج و راست نکن گوشه لبهای خودت هر گناهی که میان من و تو رخ بدهد با چنین عشوهگری عاقبتش پای خودت
-
مسعود محمد پور
چهارشنبه 29 مهر 1405 08:19
گرمای لبت روی لبم در نوسان است بالا نبری در تنم اندازه ی تب را از بس که میان دو لبم جای کبودی ست انگار که داعش زده استان حلب را دیشب که سراسیمه تو را گاز گرفتم حال امده ای نقد کنی عین طلب را اینگونه که در اول شب بوسه گرفتی ای وواااای ... خدا خیر کند آخر شب را
-
نازنین مرادی
سهشنبه 28 مهر 1405 07:59
عاشق نمی شوم که تو را مال خود کنم یا بخشی از وسایل و اموال خود کنم عاشق نمی شوم که در این روزهای سرد گرمم کنی و دست تو را شال خود کنم زیباست هم مسیر تو دراوج پر زدن اما بد است این که تو را بال خود کنم شکل خودت قشنگ ترینی و من چرا باید تو را مطابق احوال خود کنم؟ باید کمک کنم که نگاهت عوض شود عاشق نمی شوم که تو را مال...
-
اوحدی مراغه ای
شنبه 25 مهر 1405 09:29
چشم جان بر اثرت میدارم گوش دل بر خبرت میدارم میکنم جای در جان، گرچه گفتی : از دل بدرت میدارم همچو خاکم بدر افکندی و من روی بر خاک درت میدارم دوش گفتی : که نداری سر من به سر تو که سرت میدارم به جفا خونم از این بیش مریز که به خون جگرت میدارم دل ترا دوست تر از جان دارد من از ان دوست ترت میدارم سپری شد دلم ، از بس که درو...
-
سیمین بهبهانی
سهشنبه 21 مهر 1405 08:49
مرا هزار امید است و هر هزار تویی شروع شادی و پایان انتظار تویی بهارها که ز عمرم گذشت و بیتو گذشت چه بود غیر خزانها اگر بهار تویی دلم ز هرچه به غیر از تو بود خالی ماند در این سرا تو بمان ای که ماندگار تویی شهاب زودگذر لحظههای بوالهوسی است ستارهای که بخندد به شام تار تویی جهانیان همه گر تشنگان خون مناند چه باک...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 مهر 1405 09:50
اکنون دیگر در دسترس بودنت مهم نیست ! چون دیگر نه مشترک هستی ، نه مورد نظر! هوا سرد است اما نگران سرما خوردن من نباش چون کلاهی که به سرم گذاشتی تا گردنم را پوشانده هر کسی که سراغت را می گیرد نمیگویم وجود نداری میگویم: وجودش را نداشتی! فکر نکن که تو فوق العاده بودی! قطع به یقین من کم توقع بوده ام حالا هم که اتفاقی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 18 مهر 1405 09:04
من و جام و می و معشوق، الباقی اضافات است اگر هستی که بسم الله، در تاخیر آفات است مرا محتاج رحم این و آن کردی، باور کن توام محتاج خواهی شد جهان دار مکافات است، زمن اقرار بااجبار میگیرند ، باور کن شکایت های من از عشق ، از این دست اعترافات است میان خضر و موسی چون فراق افتاد فهمیدم که گاهی واقعیت با حقیقت در منافات است...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 18 مهر 1405 09:00
خیال خام پلنک من به سمت ماه پریدن بود وماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود پلنگ من ، دل مغرورم پرید و پنچه به خالی زد که عشق ماه بلند من ورای دست رسیدن بود
-
حمید رضا یگانه
شنبه 18 مهر 1405 08:57
می رود شهریور و پایزز زیبا می رسد اوج طبع شاعری اینجا به معنا می رسد مهر می اید که ابان گل کند آذر شود مطلع دل دادگی پنهان و پیدا می رسد آرزوها را بغل کن، فصل زیبای خزان بار دیگر با همان احساس شیوا می رسد با خدایت گفتگو کن در مسیر سرنوشت می رسد پاییز و از مهرش مداوار می رسد
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 15 مهر 1405 11:11
لباهای تو لب نیست عذابیست الهی باید که عذابی بچشم گا به گاهی در لحظه ی دیدار تو گفتم که بعید است چشمان تو من را نکشد رو به تباهی لب های تو نایاب تر از اب حیات است تو سوزن پنهان شده در خرمن کاهی این کار خدا بوده که یکباره بیافتد ! در تنگ بلورشب من مثل تو ماهی ای شاخ نبات غزل حافظ شیراز معشوقه ی مایی! چه بخواهی ،چه...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 15 مهر 1405 11:04
ناراحت نباش اگر نامه ای مچاله شده برایت میفرستم به همان اندازه فشارش داده ام که تو را در اغوش می گرفتم ...
-
احمد رضا اسکندری
سهشنبه 14 مهر 1405 09:46
ابتدا بسم رب اغوشش گونه ها ، چشم ها، لبش ، گوشش نقطه ی عطف جذبه ی رویش انعکاس شکست ابرویش سبز اندام باغ زیتون ها مو پریشان بید مجنون ها تن ، بلندای نخل اهوازی راه رفتن ، خدا طنازی شعر اعجاز نار میخوانم در نگاهش نماز میخوانم ربنا اتنا هوای تنش اهدنا فی صراط آمدنش که بیافند به کوچه ما گذرش یا بیفتد به به سمت ما نظرش چشم...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 11 مهر 1405 09:13
دلبری دارم مرا جوجه خطابم می کند با نوازش های عشقش ، پیچ و تابم می کند دلبری دارم که گر چه فاصله است ما بین ما از همان فرسنگ ها، چشمش خرابم می کند من اگر قهر هم کنم ، او باز می خواهد مرا یک ببخشید می فرستد ، فتح بابم می کند گاه از روی مزاح، فحش حواله می کند بعد با یک جوجه جانم، رفع عتابم می کند گویمش ای بی مروت ،این...
-
هوشنگ ابتهاج
پنجشنبه 9 مهر 1405 18:51
می بینم من آن شکفتن شادی را پرواز بلند ادمیزادی را ان جشن بزرگ روز آزادی را
-
علی خدا بنده لو
پنجشنبه 9 مهر 1405 07:32
عینکی بودن او راز ظریفی دارد! شیر محبوس نباشد همه را خواهد کشت!!
-
فاطمه اختصاری
چهارشنبه 8 مهر 1405 08:02
از تخت مان بپرس که چرا عاشقانه نیست؟! از ساعتت بپرس چرا دیر کرده است؟ این چشم های توست که رنگش عوض شده؟ یا این منم که یک شبه تغییر کرده است من مالک تمامی دنیات بوده ام تنها رفیق ان دل تنهات بوده ام من ماهی شناور دریات بوده ام یا تیغی ام که توی گلو گیر کرده است؟! دریا خلاصه است در ان چشم مست که ... باید اسیر شد وسط ان...
-
افشین یدالهی
سهشنبه 7 مهر 1405 09:37
نیمه جانی بر کف کوله باری بر دوش مقصدی بی پایان قرن ها پشت افق سحری سرگردان که در آن آتش کم نور نگاهی تنها سینه ساکت صحرای سحرگاهی را مثل یک آینه ی رو به برهوت پی سوسوی نگاهی دیگر بی ثمر می کاود وحشتی بیگانه در سراپای وجود لذتی پر آشوب پای محراب سجود در دل ویرانی آخرین دلخوشیم چشم ویرانگر توست خسته از جنگیدن آخرین...
-
رهی معیری
دوشنبه 6 مهر 1405 08:01
همچو نی می نالم از سودای دل اتشی در سینه دارم جای دل من که با هر داغ پیدا ساختم سوختم از داغ ناپیدای دل همچو موجم یک نفس ارام نیست بس که طوفان زا بود دریای دل ما ز رسوایی بلند اوازه ایم نامور شد هر که شد رسوای دل خانه ی مور است و منرلگاه بوم اسمان با همت والای دل گنج منعم خرمن سیم و زر است گنج عاشق گوهر یکتای دل در...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 5 مهر 1405 13:34
مادرم شاعر نیست در عوض نصف غزلهای جهان را گفته شعر را میفهمد مادرم قافیۀ لبخند است وزنِ احساس ردیفِ بودن مادرم مثنوی معنوی است حافظ و سعدی و خیام و نظامی... اصلاً مادرم شعرترین منزوی است من رباعی هستم خواهرانم غزلاند پدرم شعر سپید خانۀ ما شب شعر صبح، بیدل داریم با کمی نان و پنیر ظهر، سهراب و شمیم ریحان شب، رهی یا...
-
حمید رضا یکانه
پنجشنبه 2 مهر 1405 07:47
میرَود شهریور و پاییزِ زیبا میرسَد اوجِ طبعِشاعری اینجا بهمعنا میرسَد مهر میآید که آبان گُل کُند آذر شَود مطلعِ دلدادگی پنهان و پیدا میرسَد آرزوها را بغل کُن، فصل زیبای خزان باردیگر باهمان احساسِ شیوا میرسَد با خدایت گفتگو کُن در مسیر سرنوشت میرسَد پاییز و از مهرش مداوا میرسَد
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1405 07:46
از بدخشان تا دمِ درواز میخواهم ترا با صدای بلبل دمساز میخواهم ترا کابل و بلخ و سمنگان، بامیان هم مثل تو ناز دارد ناز من با ناز میخواهم ترا عشق تو دنیای من دل در غم سودای تو سالها بگذشته جان! من باز میخواهم ترا لحظههای زندگی را با تو منسر میکنم ای نگار من به صد انداز میخواهم ترا در رهت جانا همه هستی خود را...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 مهر 1405 23:26
اگر کسی به ما بگوید که عاشق گل است، اما ببینیم که اغلب فراموش میکند به گل هایش آب بدهد، عشق او را به گل باور نمیکنیم. عشق عبارتست از رغبت جدی به زندگی و پرورش آنچه بدان مهر میورزیم. زمانی که رغبت جدی وجود نداشته باشد عشقی هم در کار نیست.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 مهر 1405 09:53
خدایا... تابستان را با تمام خاطراتش بدرقه میکنیم و به استقبال پاییز میرویم؛ فصلی که برگریزانش، یادمان میدهد برای رسیدن به بهار، گاهی باید رها کرد... خدایا، در این پاییز، دستِ ما را بگیر و ما را به تمام آنچه از ته دل آرزو کردهایم، برسان. آرزوهایی که شاید کسی از آنها خبر ندارد، اما تو از تمامشان باخبری... خودت راه...
-
ناظم حکمت
دوشنبه 30 شهریور 1405 11:39
تنهایی چیزهای زیادی به انسان میآموزد اما تو نرو بگذار من نادان بمانم!
-
مرتضی شاکری
یکشنبه 29 شهریور 1405 18:12
آنقدر وسوسه ات در دل من کاری بود روز و شب کار من و دیده خودآزاری بود من و تنهایی و بیداری و افیون و غزل بی تو غم بود که مشغول پرستاری بود
-
منیره حسینی
شنبه 28 شهریور 1405 07:29
به من حق بده به رویم نیاورم که چقدر دوستت دارم ! من همیشه هرچه را دوست داشته ام از دست داده ام به من حق بده از روزهایی که نباشی بترسم روزهایی که نیستی نابودم می کند و جای خالی ات حتی با صدای هق هق هایم پر نمی شود من می ترسم از نبودنت .. از نحسی سرنوشتم که تو را از من بگیرد .. این نامه را درست زمانی می خوانی که مرده ام...
-
مهناز نجفی
پنجشنبه 26 شهریور 1405 05:14
مرادیوانه کردے،تا گشودے چشم شهلا را به قدرے عاشقت گشتم چومجنونی که لیلارا جهان اَرزانیِ مردم ،نمی اَرزد به یڪ اَرزن نمیخواهم ببینم بی توحتی صبح فردا را شده درسینه زندانی دلم مانندیڪ ماهی که دوراز تو نمیگیرد سراغِ موج دریا را توبااعجازچشمانت به من حسِ جوانی دِه چنان یوسف شفاداد اودوچشمانِ زلیخا را براےِ باتو بودن ها،...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 24 شهریور 1405 14:46
من که شاعر نیستم تا عاشق شعرم شوی من فقط یک عاشقم بگذار تا شعرم شوی با من از ماندن بگو ، رفتن تباهم می کند خوب میدانی غمت خانه خرابم می کند من به لبخند دو چشمان تو عادت کرده ام ترک این عادت که میدانی چه کارم می کند
-
حمید مصدق
دوشنبه 23 شهریور 1405 20:56
باز کن پنجره را من تو را خواهم برد به عروسی عروسکهای کودکِ خواهرِ خویش؛ که در آن مجلسِ جشن، صحبتی نیست ز داراییِ داماد و عروس صحبت از سادگی و کودکی است چهرهای نیست عبوس! کودکِ خواهرِ من در شبِ جشنِ عروسیِ عروسکهایش میرقصد کودکِ خواهرِ من امپراتوریِ پر وسعت خود را هر روز، شوکتی میبخشد. کودک خواهر من، نامِ تو را...