-
سعدی
دوشنبه 15 دی 1404 10:25
همهکس را تن و اندام و جمالست و جوانی وین همه لطف ندارد تو مگر سرو روانی نظر آوردم و بردم که وجودی به تو ماند همه اسمند و تو جسمی همه جسمند و تو جانی تو ندانی که چرا در تو کسی خیره بماند تا کسی همچو تو باشد که در او خیره بمانی
-
عارف اخوان
یکشنبه 14 دی 1404 16:44
و آغوشِ تو آن رویایِ دور دستی ست که تا انتهایِ زوالِ آفاق در پسِ پرده یِ تمنایم خواهد ماند و چه با شکوه است پرواز به کرانه ای بی انتها و ستیز برایِ آرمانی دست نیافتنی، من جنونِ سرسپردگی به آستانِ دور دستِ تو دارم ...
-
باران مقدم
یکشنبه 14 دی 1404 13:27
محبوبم! امروز هم سر قرار صبح بخیرهایم نسیم احساسم را روانه دیار تو می کنم تا با بوسه بر لبانت تو را در آغوش گیرم حس کنی تپش های بیقرار ِقلبم و بخوانی بر هر ضربانش نجواهای دلتنگی ام را که دلتنگم، به اندازه تمام نبودن هایت....
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 13 دی 1404 18:02
مرد گاهی… شبیه یک تکیهگاه بزرگ است همان که وقتی جهان میلرزد، دل تو را محکمتر نگه میدارد. مرد گاهی..... گرمای دستانی است که در سرمای زمستان قول «هستم» میدهد، بیآنکه چیزی بگوید. مرد گاهی.... صدای آرامی است که آشوب یک روز سخت را به بودنی مطمئن تبدیل کند. روز مرد.... روز تمام کسانیست که با حضورشان، با نگاهشان، با...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 12 دی 1404 17:11
حاضرم جان بدهم تا که تو درمان بشوی حال و آشفتگی ام را سر و سامان بشوی می شوم خاک قدومت که پر از گُل بشوم من زمین می شوم و تا که تو باران بشوی در دل شعر منی وصف تو شد قافیه ام می نویسم ز تو تا شهرهٔ یاران بشوی غنچهٔ دل شده پژمرده ز بیداد خزان کاش از ره برسی فصل بهاران بشوی خوب دانم که تو ماهی و چو عاشق گردی خال تک در...
-
حامد نیازی
چهارشنبه 10 دی 1404 09:11
توکه نمیدانی ؛ از آن دهان با آن لب ها هرچه بگویی زیباست هرچه بگویی شنیدنی ست حتی در سکوت ! تو که نمیدانی ؛ از این دهان با این لب ها هرچه بگویم دوستت دارم هرچه بگویم با من بمان است حتی میان بوسه ! چشم هایت را ببندو... با لبخند به اغوشم بیا ٬ تو که نمیدانی ؛ دلم چقدر گفتگوی عاشقانه میخواهد...
-
عرفان یزدانی
سهشنبه 9 دی 1404 08:32
در پشت پرده ی صبح، با لبانم می نوشم ، فنجانی از طعم حضورت را ... تو، صبحی درچشم های من! تا هر روز نگاهم، به دیدنت، روشن شود!! هر روز، با قطعه ای، از غزل شورانگیز عشق ...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 8 دی 1404 11:08
این عشق پدرسوخته بحران جدیدیست دردی که خودش نسخه درمان جدیدیست ترکیب گز و مسقطی و شیره و سوهان لب های تو سوغاتی استان جدیدیست واکاوی زیبایی تو شعر شناسیست لبخند تو اما هنرستان جدیدیست صحبت سر خیام و حزین و اخوان نیست چشمان تو امید جوانان جدیدیست آغوش تو نمرودترین آتش دنیاست آتش بکشانم که گلستان جدیدیست از کوچه سرهای...
-
علی فعله گری
دوشنبه 8 دی 1404 10:56
بـــودنش را هر دم آغـوشـم ؛ تمنا می کنـد خواهش عشق است؛ اماعقل حاشا میکند باغبان عـشق دارد ؛ در دلـش صدها نــگاه می نـشیند غنچه هایش را؛ تماشا می کند بـارهـــا راز دلـــم ؛ بر او هویـدا کـــرده ام دائـــما اندر جواب ؛ امـروز وفردا می کند از غــم هـجران او ؛ عالم برایـم تـیره شــد این دلم ؛ با غصه های من ؛ مدارا می...
-
رضا حسنوند
یکشنبه 7 دی 1404 23:26
شعــرهای مـرا بخـوان امشب! ڪهڪشان چشـم تو را رصد می ڪنم تا بجــویم ستاره ام را هر ڪجا ڪہ هستی چشمـت را بہ من بده تا ڪَره بزنیم نڪَاه هایمان را...
-
حمید جدیدی
یکشنبه 7 دی 1404 16:34
عشق من به تو اگر پرنده بود، نه چکاوک، نه کبوتران جلد، و نه حتی مرغان مهاجر، که می روند و باز می گردند. عشق من به تو گنجشکی تنهاست. که در زمستان چشم هایت پشت پنجره ای برف آلود وسرد، دست هایت را همچنان نظاره گر است.
-
نگار حسینی
یکشنبه 7 دی 1404 13:28
من تــو ࢪا بالاتࢪ از جان دوست داࢪم، جـانِ من.. ڪاࢪ دل، عـشق است و من بیاختیاࢪم جانِ من.. بیتو دوࢪ از شانههایت،بغضڪࢪدن سادهنیست،، لـحظهها ࢪا ڪـــاش بــودۍ دࢪ ڪناࢪم، جانِ من.. از خودم ڪـوچـیدهام، سویت چہ پَࢪپَࢪ میزنم،، تــوشهاۍ جــز قــلبِ آواࢪہ نــداࢪم، جانِ من.. زادهے دیمــاهِ سـࢪدم، دوࢪم از چشمت ولی،، بࢪ...
-
مونا واعظی
شنبه 6 دی 1404 14:19
دلتنگی که دست خودِ آدم نیست،جانم دل است دیگر... گاهی تنگ میشود گاهی فُرو میریزد گاهی انقدر خودش را میگیرد که غروب جمعه در مقابلش کم می آورد گاهی هم با شنیدنِ اسمت انچنان میتپد که به نفس نفس می اندازد مرا دل که زبانِ آدمیزاد نمیفهمد عزیزِ من که اگر می فهمید من هیچ وقت عاشقِ مردی چون تو نمیشدم حضرتِ یار...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 5 دی 1404 15:35
کلبه ای با نغمه های تار می خواهد دلم بوی عطر دشت گندمزار می خواهد دلم روی دلتنگی ، اگر باران ببارد در شبی با همان احساس گویم تار می خواهد دلم روی کلبه همچنان باران بریزد بهتر است آن زمان بهتر بگویم یار می خواهد دلم بعدِ آن با فال حافظ ، غرق آواز جنون شور و شوق لحظه ی دیدار می خواهد دلم لحظه ی دیدار چون سخت است باور...
-
عادل دانتیسم
جمعه 5 دی 1404 06:54
شب هایی که ماه را در آسمان می بینم فکر می کنم تویی ! که پنهانکی نگاهم می کنی ... می بینی ماه من ! شب های بی تو بودن چگونه می گذرد ...؟!
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 4 دی 1404 11:35
صد شهـر دوری از دلم، دیوار لازم نیست یک بـار گفتی می روم، تکرار لازم نیست وقتۍدلت بامن نباشد بودنت درد است هر بار میگفتم بمان، این بار لازم نیست چیزی نگو، تا بیش از اینها نشکنم دیگر بی حرف بگذر بی وفا، اقـرار لازم نیست حالاکه آغوشم فقط درحُکمِ زندان است آزاد هستی بعد از این اجبار لازم نیست با چشم هایی خیس راهی کردمت،...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 3 دی 1404 05:40
در فکر توام فکر تو آینده ندارد دلتنگم و دلتنگی من خنده ندارد این شاعر آشفتهی دربار نگاهت غیر از غزلش تحفهی ارزنده ندارد در بازی احساس تو افتادم و دیدم جز عمر خودم عشق تو بازنده ندارد هر بار کسی دور تو چرخید دلم گفت این کعبه نیازی به دو تا بنده ندارد در حسرت چشمان تو عمرم به هدر رفت چشمان تو گنجی ست که یابنده ندارد
-
عطار نیشابوری
سهشنبه 2 دی 1404 21:38
و گفت: اگر دوزخ را به من بخشند هرگز هیچ عاشق را نسوزم از بهر آنکه عشق خود، او را صد بار سوخته است ...
-
کنعان محمدی
سهشنبه 2 دی 1404 10:04
سخت است که معتاد نگاهی شده باشی دیوانه ی چشمــان سیاهی شده باشــی اینکــه پســرِ رعیت ده باشی و آنوقت، دلداده ی تک دختر شاهـی شده باشـی در پیچ و خم عشق به سختی به در آیی، از چاله ، ولی راهی چاهی شده باشی از دور تو را محکم و چون کوه ببینند در خویش شبیه پر کاهی شده باشی مانند دلیری که به دستش سپری نیست بازیچه ی دستان...
-
عادل دانتیسم
دوشنبه 1 دی 1404 11:55
زمستان... یک تـو میخواهد... یک تو که دستانش را بشود... بی هیچ دلهرهای گرفت یک تو که بشود... این خیابانهای یخ زده را گرم قدم زد...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 30 آذر 1404 12:19
چو مهر میهنات افروز گردد شب یلدای میهن، روز گردد رسد دوران اهریمن به پایان سپیدی چیره و پیروز گردد. یلدا مبارک
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 29 آذر 1404 12:00
به شاخ و برگِ خیالم اگر تکان بدهند به "خِش خِشِ"غزلم جلوهی خزان بدهند در ازدحام خودم مدتیست گم شدهام بگو مرا به من اینجا کمی نشان بدهند به فرض این که شدی در خِرَد بِه از سقراط که قومِ بیخِرَدَت جامِ شوکران بدهند اگر بناست که گلها شوند پرپر و حیف چه حاجت است که زحمت به باغبان بدهند ز تاجرانِ دروغینِ عشق...
-
محسن نظری
شنبه 29 آذر 1404 07:32
قلبِ دیوانه به هر حال ، خطا خواهد کرد! رفته ای، پُشت سَرَت باز دعا خواهد کرد! دوری ، از ما دو رفیقِ اَبدی می سازد پیش هم بودنِ ما ، جنگ به پا خواهد کرد برگِ خُشکیده هر آنقدر ، مصمّم باشد ، ساقه اش را غمِ پاییز ، جدا خواهد کرد نیستی تا که ببینی غمِ بی دلداری ، با دلِ خسته ی این مرد ، چه ها خواهد کرد مطمئن باش! که این...
-
شهریار
شنبه 29 آذر 1404 07:28
بی تو این دیده کجا میل به دیدن دارد قصه ی عشق مگر بی تو شنیدن دارد بال پرواز مرا سخت شکستی ای داد بعدتو وحشت یک لحظه پریدن دارد لب خشکیده ی مارا نظری کن جانا جز لبت بوسه مگر ارزش چیدن دارد ای که راهت ز ره عشق جدا بنمودی واقعا بعد تو این راه رسیدن دارد مونسی نیست مرا بعد سفر کردن تو همدم دردم و این درد، کشیدن دارد تا...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 28 آذر 1404 01:15
حال دل، با یاد شیرین تو بهتر میشود.. واے اگر باران ببارد هم، ڪہ محشر میشود.. بوتهے یاسے مگر..؟ یا دشتے از آلالہ ڪه.. با خیالت هم، تنِ شعرم معطر میشود.. اے نگاهت ماهتر، در غربتِ شبهاے من.. آسمانم با دو چشمانت منور میشود.. راز چشمِ پرخمارت را نمیدانم ولی.. با نگاهت نبضِ قلبم صدبرابر میشود.. لمس ڪن گلبرگِ جانم...
-
فایل لاهوری
چهارشنبه 26 آذر 1404 22:29
زاهد نداشت تابِ جمال پریرُخان کنجی گرفت و ترس خدا را بهانه کرد
-
ناظم حکمت
سهشنبه 25 آذر 1404 08:55
تو در میان آتش شعرهایم شکفته می شوی و من بوسه زندگی بخش و جاودانه شدن را همینجا به تو خواهم داد تو به اندازه زادگاه من زیبایی زیبا بمان
-
امید اذر
دوشنبه 24 آذر 1404 15:52
گاهی دلم از سن و سالم می گیرد از خطوط خطهای پیشانی ام از حواسِ بی حواسی ام از صدای لرزانم از لبخندهای پوشالی ام از سفیدی موهایم که هر چه عمیق تر به فکر می روم عمیق تر سفید می شود گاهی دلم می خواهد کودک باشم و به هر بهانه ای پاهایم را در یک کفش کنم و شانه های تورا بهانه کنم برای اندکی حال خوب.....اندکی لبخند اندکی...
-
محمد حسین جمشیدی
یکشنبه 23 آذر 1404 08:14
اینکه از دور مرا زیر نظر داشتهای یعنی از حال من زار خبر داشتهای چون نسیمی که به تنهایی خود خو کرده است تو هم از خانه خود قصد سفر داشتهای فکر تردید به خود راه مده شرم مکن تو به قدر نفسی بوسه جگر داشتهای شاید از عشق به من نیز بگویی اما در نهایت هوسی زودگذر داشتهای از وفاداری من دم زدنت علت داشت که فراموش کنم یار...
-
فریدون یزدانی
یکشنبه 23 آذر 1404 08:12
تو اگر باشی و من باشم و باران باشد به بغل می کشمت گر چه خیابان باشد فکر بوسیدن و آغوش تو تا زد به سرم به جهنم که در آن کوچه نگهبان باشد! لب تو باشد و من باشم و ای وای خدا گنه بوسه زدن گردن شیطان باشد گونه ات معدن و من در پی استخراجش نمکش حیف که در حصر نمکدان باشد باز باران به دلم شور جوانی بخشید "نم باران و...