چرا تو این همه خوبی ؟ بیا کمی بد باش
نمی توانی ، می دانم ، نمی توانی ، اما
بیا کمی بد باش
تویی که سبزه و گل را به آب عادت دادی
تویی که با لب خود ، این غمین تنها را
به می بشارت دادی
تو را که می بینم
خیال می کنم انسان ، همیشه این سان است
چرا همیشه بهاری ؟ کمی زمستان باش
مرا به سردی این روزگار عادت ده
چرا تو این همه خوبی ؟ بیا کمی بد باش
تنهاییام را
به کدام پنجره بگویم
که فردا صبح
چشم در چشم آفتاب رسوایم نکند!
دوست داشتنم را
به کدامین خیال گره بزنم
تا طناب دار بی کسی را دور گردنم نبافد!
و از دردهایم
برای کدام ابر بگویم
تا آبروی یک مرد را چند فصل نگه دارد!
خودت بگو
یک دریا چند
سال می تواند بغضش را
نگاه دارد
تا خوابش پریشان نشود
و یک شاعر چند شعر می تواند
دوام آورد
تا عشق
از آستین شعرهایش بیرون نزند!
بیا...
کمی نزدیک تر لطفا
می خواهم آرام در گوشت چیزی بگویم!
امشب
روی میز کارم
کنار عطر شب بو ها
برایت جا پهن می کنم
بیا دراز بکش و
موهایت را پهن کن روی شعرهایم تا ستاره باران شوند!
دستهایت را ببر زیر چانه ات و
با چشمهای خمار از خواب برایم بگو هنوز دوستم داری
تا این شعر که از روی چشمهایت نوشته ام...
بشود آیه ای برای ایمان آوردن به عشق!