چرا تو این همه خوبی ؟ بیا کمی بد باش
نمی توانی ، می دانم ، نمی توانی ، اما
بیا کمی بد باش

تویی که سبزه و گل را به آب عادت دادی
تویی که با لب خود ، این غمین تنها را
به می بشارت دادی

تو را که می بینم
خیال می کنم انسان ، همیشه این سان است

چرا همیشه بهاری ؟ کمی زمستان باش
مرا به سردی این روزگار عادت ده
چرا تو این همه خوبی ؟ بیا کمی بد باش

چرا تو ؟
چرا تنها تو ؟
چرا تنها تو از میان زنان
هندسه ی حیات مرا در هم میریزی
پابرهنه به جهان کوچکم وارد میشوی
در را میبندی من
اعتراضی نمیکنم ؟
چرا تنها ترا دوست می دارم میخواهم ؟
میگذارم بر مژه هایم بنشینی
ورق بازی کنی
و اعتراضی نمیکنم ؟
چرا زمان را خط باطل میزنی
هر حرکتی را به سکون وا میداری ؟
تمام زنان را می کشی در درون من
و اعتراضی نمیکنم


تنهایی‌ام را

به کدام پنجره بگویم

که فردا صبح

چشم در چشم آفتاب رسوایم نکند!

دوست داشتنم را

به کدامین خیال گره بزنم

تا طناب دار بی کسی را دور گردنم نبافد!

و از دردهایم

برای کدام ابر بگویم

تا آبروی یک مرد را چند فصل نگه دارد!

 

خودت بگو

یک دریا چند

سال می تواند بغضش را

نگاه دارد

تا خوابش پریشان نشود

و یک شاعر چند شعر می تواند

دوام آورد

تا عشق

از آستین شعرهایش بیرون نزند!

ما دو نفر
تنها ما دو نفر
در آن کافه ی دنج
 کنج آن حسرت پنهانی
در لا بلای سنگفرش های بی عبور
در میان کورسویی از امید
در انتظار بهار ...بهار... بهار

ما دو نفر ...
تنها ما دو نفر ...
در هجوم وحشی باران
خیره به پیشخوانهای چوبی
دست در دست...
چشم در چشم...

ما دو نفر ...
تنها ما دو نفر...
در ماورای حضورِ خیالی خام
در امتداد غروب دلگیر خزان
در قهقرای زخمی نیمه ی آبان...
سکوت ... سکوت ...  سکوت...

ما دو نفر...
تنها ما دو نفر...
با سوسه های خلوتی اجباری
لبخند ژکوند بر لب
گوش به آوای بنان
و کلام سوزان فروغ...
آن روزها رفتند... آن روزهای خوب...

ما دو نفر...
تنها ما دو نفر...
در آن غروب لعنتی ...
 در آن روز که رفتی
تنها بغض بود و حسرت...
درد بود و هق هق...
شعر بود و سیگار...
و تنها
عشق... عشق... عشق...


ما دو نفر
تنها ما دو نفر...
 دیگر تو نیستی ...
من ماندم و حضور سرد باورم
تو ماندی و فراموشی آغوشم
و ترنم باران روی شیشه ...
که صدا میزند مرا...

ما دو نفر ... آری ... ما دو نفر ...

بیا...

کمی نزدیک تر لطفا

می خواهم آرام در گوشت چیزی بگویم!

امشب

روی میز کارم

کنار عطر شب بو ها

برایت جا پهن می کنم

بیا دراز بکش و

موهایت را پهن کن روی شعرهایم تا ستاره باران شوند!

دستهایت را ببر زیر چانه ات و

با چشمهای خمار از خواب برایم بگو هنوز دوستم داری

تا این شعر که از روی چشمهایت نوشته ام...

بشود آیه ای برای ایمان آوردن به عشق!