حاضرم جان بدهم تا که تو درمان بشوی
حال و آشفتگی ام را سر و سامان بشوی

می شوم خاک قدومت که پر از گُل بشوم
من زمین می شوم و تا که تو باران بشوی

در دل شعر منی وصف تو شد قافیه ام
می نویسم ز تو تا شهرهٔ یاران بشوی

غنچهٔ دل شده پژمرده ز بیداد خزان
کاش از ره برسی فصل بهاران بشوی

خوب دانم که تو ماهی و چو عاشق گردی
خال تک در ورق جمله نگاران بشوی

یا زلیخا بشو یا پاسخ این جمله بده
گر که یوسف بشوم باز تو کنعان بشوی ؟

آسمان دل من صاف و زلال است اے کاش
در سماوات دلم زهره و کیوان بشوی

همچو دُری و تو را قدر و بها بسیار است
خالقت خواسته تا لولؤ و مرجان بشوی

خلقتت کرده خدا از سر فرصت تا تو
صاحب طرهٔ گیسوی پریشان بشوی

آرزویم شده اینکه  برسی راحت جان
به دلم همچو گلی ساکن بُستان بشوی.

حامد نیازی


توکه نمیدانی ؛
از آن دهان
با آن لب ها
هرچه بگویی زیباست
هرچه بگویی شنیدنی ست
حتی در سکوت !
تو که نمیدانی ؛
از این دهان
با این لب ها
هرچه بگویم دوستت دارم
هرچه بگویم با من بمان است
حتی میان بوسه !
چشم هایت را ببندو...
با لبخند به اغوشم بیا ٬
تو که نمیدانی ؛
دلم چقدر گفتگوی عاشقانه میخواهد...




عرفان یزدانی


در پشت پرده ی صبح،
با لبانم می نوشم ،
فنجانی از طعم حضورت را ...
تو، صبحی درچشم های من!
تا هر روز نگاهم،
به دیدنت، روشن شود!!
هر روز، با قطعه ای،
از غزل شورانگیز عشق ...



این عشق پدرسوخته بحران جدیدیست
دردی که خودش نسخه درمان جدیدیست

ترکیب گز و مسقطی و شیره و سوهان
لب های تو سوغاتی استان جدیدیست

واکاوی  زیبایی تو شعر شناسیست
لبخند تو اما هنرستان جدیدیست

صحبت سر خیام و حزین و اخوان نیست
چشمان تو امید جوانان جدیدیست

آغوش تو نمرودترین آتش دنیاست
آتش بکشانم که گلستان جدیدیست

از کوچه سرهای شکسته خبری نیست
این کوچه به لطف تو خیابان جدیدیست

هم با نمکی ، هم شکری ، ما چه بگوییم؟!
این ظرف شکر پاش، نمکدان جدیدیست

قاجاریه ات هستم و تسلیم ترینم
زیبایی تو نقل رضاخان جدیدیست

با عشق سپردیم فقط سر به بیابان
این عشق به دنبال بیابان جدیدیست

ای غنچه تن غنچه دهان، ظرف گلابی
آغوش تو یادآور کاشان جدیدیست

دست تو به سمت چمدان رفت و از آن روز
این شهر گرفتار زمستان جدیدیست


علی فعله گری

بـــودنش را هر دم آغـوشـم ؛ تمنا می کنـد
خواهش عشق است؛ اماعقل حاشا میکند

باغبان عـشق دارد ؛ در دلـش صدها نــگاه
می نـشیند غنچه هایش را؛ تماشا می کند

بـارهـــا راز دلـــم ؛ بر او هویـدا کـــرده ام
دائـــما اندر جواب ؛ امـروز وفردا می کند

از غــم هـجران او ؛ عالم برایـم تـیره شــد
این دلم ؛ با غصه های من ؛ مدارا می کنـد

دل بداند دلبرش ؛ درحـسرت دیدار اوست
مجـلس بزمی ؛ ز شــوق یار بر پا  می کند

شعله ی عشقش فتاده، در میان جان ودل
واژه ها از شوق او ؛اینگونه غوغا می کند

آن نـگاری که مرا ؛ در دام عشـق انـداخـته
نیک میداند مرا ؛ هـرلحظه رسـوا می کـند