-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 07:58
مرا دوست بدار ! مرا آرام دوست بدار ! مرا بسان نوازش باد بر گندمزار بسان کشیدگی موج بر امتداد ساحل و سادگی بی حصرِ آسمانی آبی دوست بدار ! مرا دوست بدار ! مرا آرام دوست بدار ! قلبی که هفتاد بار در دقیقه می تپد ... یقینا زیباتر از پمپاژهای بی امانِ شوقی گذراست، و دردی که کهنه و قدیمی ست رنجی به مراتب کمتر از زخم های تازه...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 اردیبهشت 1396 09:02
مثل بوسه ی پیش از خداحافظی تکلیفت روشن نیست من چقدر ساده ام که هنوز فکر می کنم روزهای آخر پاییز تمام طلسم ها باطل می شود و تو مرا فتح خواهی کرد. هنوز بوی عطرت را دوست دارم هوای مرددِ لبخندت را و این همه سال را که در هر نگاه گذرا رازی را کشف کردیم که جز من و تو همه از آن بی خبرند. شاید برای پرسه زدن با تو زمستان فصل...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 اردیبهشت 1396 08:14
در من کسی هنوز دنبال تو می گردد دنبال رد سرانگشتانت بر بی قراری گونه هایم که مثل قرص نعنا خنک و تند و بی پروا بود و چشم هایت که طعم عسل می داد و عطر فروردین بود این ها فقط تو بودی... آن قدر دوری که پیش از رسیدن رؤیایت به خواب من صبح شده بی خداحافظی رفتی بی سلام برگرد انگار هیچ اتفاقی نیفتاده فقط نگاهم کن شاید دوباره...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 اردیبهشت 1396 07:58
می چرخم و دنیای تو را با چین های دامنم به کشف بکر یک خاطره دور می رسانم موهایم را نباف این وحشی رام نشدنی سیاه تجسم پریشانی قلب من است وقتی تو نگاهم نمی کنی.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 اردیبهشت 1396 07:57
به خاطر ابرها تو را گفتم به خاطر درختِ دریا تو را گفتم برای هر موج، برای پرندگانِ در شاخسار برای سنگریزه های صدا برای چشمی که چهره یا چشم انداز می شود و آسمانش را رنگ می دهد خواب برای هر شب نوشانوش برای حصار جاده ها برای پنجره گشوده برای پیشانی باز برای پندار و گفتارت تو را گفتم که هر نوازش و هر اعتمادی جاودانه است. □...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 اردیبهشت 1396 07:57
چگونه چشم های تو را شعر نکنم وقتی که واژگان غریب را هم پناه می دهند به آرامش چه برسد به دُرناهای بیتاب چشمان من؟ چگونه شانه هایت را شعر نکنم وقتی که شمعدانی ها را هم به ضیافت آغوش می کشانند چه برسد به سر کوچک من در آن پهنای دلخواسته چگونه کلامت را لبخندت را بوسه هایت را زنگ صدایت را صدای پای آمدنت را شعر نکنم وقتی که...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 اردیبهشت 1396 07:51
بیا در قلب من امشب شبیہ رگ شبیہ خون شبیہ نبض من، در من هیاهو ڪن بیا تا تن بہ تن باشد نبرد بوسہ ها امشب بیا امشب تنم را بوسہ باران ڪن
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 27 اردیبهشت 1396 08:04
اگر سرم برود در سر وفای شما ز سر برون نرود هرگزم هوای شما بخاک پای شما کانزمان که خاک شوم هنوز بر نکنم دل ز خاک پای شما چو مرغ جان من از آشیان هوا گیرد کند نزول بخاک در سرای شما در آن زمان که روند از قفای تابوتم بود مرا دل سرگشته در قفای شما شوم نشانهٔ تیر قضا بدان امید که جان ببازم و حاصل کنم رضای شما کرا بجای شما در...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 27 اردیبهشت 1396 08:03
رابطه هم گاهی مثل یک جفت پا به خواب میرود زیاد که ثابت باشد، بی حس می شود، تیر می کشد، اما نگران نباش! تکانش که بدهی، دوباره خون جریان پیدا می کند! بیدار می شود، مثل سابق.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 26 اردیبهشت 1396 08:17
در من کسی هنوز دنبال تو می گردد دنبال رد سرانگشتانت بر بی قراری گونه هایم که مثل قرص نعنا خنک و تند و بی پروا بود و چشم هایت که طعم عسل می داد و عطر فروردین بود این ها فقط تو بودی... آن قدر دوری که پیش از رسیدن رؤیایت به خواب من صبح شده بی خداحافظی رفتی بی سلام برگرد انگار هیچ اتفاقی نیفتاده فقط نگاهم کن شاید دوباره...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 26 اردیبهشت 1396 08:10
تمام قاصدک ها هم می دانند که در ازدحام غیاب ناگزیرت زیر تبسّم همین آسمان پرستاره صبر ایوبی ام را کاسه کاسه پر از ترانه کرده ام .. حالا که آب دلتنگی ام از سر همه ی دریاها گذشته است، آن چمدان پراشتیاق را از جامه های آغشته به عطر علاقه پر کن. باور کن بالاتر از سیاهی چشم هایت رنگ آبی آسمانی ست که برای پر پروازت آغوش گشوده...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 26 اردیبهشت 1396 08:09
می چرخم و دنیای تو را با چین های دامنم به کشف بکر یک خاطره دور می رسانم موهایم را نباف این وحشی رام نشدنی سیاه تجسم پریشانی قلب من است وقتی تو نگاهم نمی کنی.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 26 اردیبهشت 1396 08:04
لیلا بگو اصلا تو مارا می شناسی ؟ اصلا بگو ، مهر و وفا را می شناسی ؟ هر شب دعا کردم همیشه باتو باشم لیلای من اصلا خدا را می شناسی !!!؟ در گیر و دار قصه عشق تو ماندم اسطورهٔ افسانه ها را می شناسی؟ دلداده ام دلبسته ی چشم تو هستم دل های از سینه جدا را می شناسی؟ گم شد دلم در ازدحام رنگ و نیرنگ دنیای پر رنگ و ریا را می...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 08:57
عشق تنها وقتی عشق است که بیچشمداشت ارزانی شود مثلاً نمیتوانی اصرار داشته باشی کسی را که دوست میداری حتماً عاشق تو باشد حتی فکرش هم خندهدار است با اینحال به طور ناخودآگاه این راهی است که بیشتر مردم در آن زندگی میکنند اگر به راستی عاشق باشی چارهای نداری جز اینکه به راستی مؤمن باشی ، اعتماد کنی بپذیری و امیدوار...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 08:56
با دوست داشتن تو زیادتر می شوم و نمی گنجم در زمین تو جغرافیای من تو وطن من تو آن لکه مادرزادی لجوج من تو همان منِ در قلب من هستی
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 08:55
من شاعر نیستم اما خارج از همه ی وزن ها و آهنگ ها با ساده ترین کلمات می توانم دوست داشتن را برایت معنا کنم تا باور کنی زندگی آنقدرها هم که می گویند پیچیده نیست تنها ، تو چشم هایت راببند و کمی به حرف هایم گوش بده
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 08:55
نه آنکسی که رفته است باز می گردد و نه آنکسی که مانده است از انتظار دست می کشد تو دروغ کدام عشق بودی ؟ که اینگونه بی خیال گذاشتی ورفتی
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 08:51
این روز ها بى حواس ترین زن دنیا منم که در گذر از میان مردم شهر با هر عطرى به یاد تو مست مى شوم و در چهار خانه ی هر پیراهنى شبیه تو بیتوته مى کنم این روز ها هستى و نیستى و میان بى حواسی هاى معلقم قدم مى زنى تو را مى گردم در میان تمام کسانى که شبیه تو نیستند و سراغ تو را از شلوغ ترین خیابان هاى شهر مى گیرم نیستى که...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 08:34
می خواهم تو را به آتش بیاندازم سپس از آتش نجات داده و بر رویت آب بپاشم نگاهت کرده و به جای دردهایت بسوزم می خواهم تو را در آب غرق کنم بعد وقتی که داری خفه می شوی تو را در آغوش بگیرم و به ساحل ببرم نفسم را در نفس ات بدمم و بیدارت کنم آن قدر که قلبم به شماره بیافتد می خواهم تو را به زیر قطار هل بدهم همانگونه که خودم می...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 08:07
پیش می آید این چنین بی پروا، بی مقدمه دست بر کمر عشق بگذارم و ... از میانه های شب، با تو همآغوش شوم پیش می آید این چنین زخم خورده، خودم را بیابم و روح مجروحم را دست تن گرم تو بسپارم پیش می آید چشم بسته از تردد بی رحم خیابان بگذرم و با تو به تماشای دستان خالی مرگ بنشینم پیش می آید من شعری ننویسم ... هرگز اما نمی شود با...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 08:07
آفتاب تکیه داده به شانه ات آینده به اِتکای خنده ات پیشِ روم ایستاده آنچه در تو نشانِ ماندن در من است خلاصه شده در سه حرف عشق ... وَ تمام ...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 08:00
لب های هر دو مان شبیه به ماهی ست بیا تُنگ صورتمان را یکی کنیم با هم که باشند، دور هم می گردند سرشان به شیشه ی تنهایی نمی خورد و نمی فهمند آدم ها، برای چه دلتنگی آن ها را جشن می گیرند من آینه هم می آورم این طوری می شوند چهار ماهی، چهار عاشق که بوسه هاشان را به هم نشان می دهند تا حال تمام سفره عید باشد.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 07:59
دلی که پیش تو ره یافت باز پس نرود هوا گرفته ی عشق از پی هوس نرود به بوی زلف تو دم می زنم در این شب تار وگرنه چون سحرم بی تو یک نفس نرود.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 23 اردیبهشت 1396 09:39
به سینه می زندم سر ، دلی که کرده هوایت دلی که کرده هوای کرشمههای صدایت نه یوسفم ، نه سیاوش ، به نفس کشتن و پرهیز که آورد دلم ای دوست ، تاب وسوسههایت ترا ز جرگهی انبوه خاطرات قدیمی برون کشیدهام و دل نهادهام به صفایت تو سخت و دیر به دست آمدی مرا و عجب نیست نمیکنم اگر ای دوست ، سهل و زود ، رهایت گره به کار من...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 23 اردیبهشت 1396 09:39
قرار است تو به ملاقات من بیایی و اگر این راست باشد باید چین های صورت معصومم را اُتو دشت پژمرده و غمگین آهوان چشمانم را رفو و گیسوان برفی ام را با سرعت نور زیر گرم ترین ظهر تابستان بلوچستان شرابی کنم قرار است که تو به ملاقات من بیایی و اگر این راست باشد باید باطری نو برای سَمعکم بگذارم و یک عصای نامریی از جنس گُلِ حسرت...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 23 اردیبهشت 1396 09:34
خورشیدم وشهاب قبولم نمی کند سیمرغم وعقاب قبولم نمی کند عریان ترم زشیشه ومطلوب سنگسار این شهربی نقاب قبولم نمی کند ای روح بی قرار،چه باطالعت گذشت؟ عکسی شدم که قاب قبولم نمی کند این چندمین شب است که بیدارمانده ام آن گونه ام که خواب قبولم نمی کند بی تاب ازتوگفتنم،آوخ که قرن هاست آن لحظه های ناب قبولم نمی کند گفتم که با...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 19 اردیبهشت 1396 08:07
رفتیم و کس نگفت ز یاران که یار کو ؟ آن رفته ی شکسته دل بی قرار کو ؟ چون روزگار غم که رود رفته ایم و یار حق بود اگر نگفت که آن روزگار کو ؟ چون می روم به بستر خود می کشد خروش هر ذرّه ی تنم به نیازی که یار کو ؟ آرید خنجری که مرا سینه خسته شد از بس که دل تپید که راه فرار کو ؟ آن شعله ی نگاه پر از آرزو چه شد ؟ وان بوسه های...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 19 اردیبهشت 1396 07:52
از من خبر بگیر کارى ندارد کافی ست صبح ها دلت برایم تنگ شود و بى اختیار به نقطه اى خیره شوى و به این فکر کنى که چقدر بى خبرى از من
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 18 اردیبهشت 1396 07:57
از عشق سخن باید گفت همیشه از عشق سخن باید گفت بی عشق روزگارت را زندگی سیاه خواهد کرد بی عشق مصیبت است برخاستن کار کردن خفتن نگاه کردن راه رفتن نفس کشیدن بی عشق هیچ سلامی طعم سلام ندارد هیچ نگاهی عطر نگاه
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 18 اردیبهشت 1396 07:56
مرد عاشق تلاش می کند دوستت دارم را بگوید زنِ عاشق اما تلاش می کند دوستت دارم را بشنود در واقع مرد ها می بازند که ببرند ولی زن ها می برند که ببازند یک جور دلباختن دلبرانه یک جور به دست آوردن که انگار به دستت آوردند