اوحدی مراغه ای

چشم جان بر اثرت میدارم                      گوش دل بر خبرت میدارم

میکنم جای در جان، گرچه                       گفتی : از دل بدرت میدارم

همچو خاکم بدر افکندی و من               روی بر خاک درت میدارم

دوش گفتی : که نداری سر من             به سر تو که سرت میدارم

به جفا خونم از این بیش مریز                که به خون جگرت میدارم

دل ترا دوست تر از جان دارد                من از ان دوست ترت میدارم

سپری شد دلم ، از بس که درو            ناوک دل سپرت میدارم

در تو بستم چو کمر دل ، گفتی             کز میان زودترت میدارم

اوحدی وار در آیینه ی دل                      همچو نقش هجرت میدارم         

سیمین بهبهانی

مرا هزار امید است و هر هزار تویی
شروع شادی و پایان انتظار تویی

بهارها که ز عمرم گذشت و بی‌تو گذشت
چه بود غیر خزان‌ها اگر بهار تویی

دلم ز هرچه به غیر از تو  بود خالی ماند
در این سرا تو بمان ای که ماندگار تویی

شهاب زودگذر لحظه‌های بوالهوسی است
ستاره‌ای که بخندد به شام تار تویی

جهانیان همه گر تشنگان خون من‌اند
چه باک زان‌همه دشمن چو دوست‌دار تویی

دلم صراحی لبریز آرزومندی‌ است
مرا هزار امید است و هر هزار تویی



اکنون دیگر در دسترس بودنت مهم نیست !

چون دیگر نه مشترک هستی ، نه مورد نظر!

هوا سرد است اما نگران سرما خوردن من نباش

چون کلاهی که به سرم گذاشتی

تا گردنم را پوشانده

هر کسی که سراغت را می گیرد

نمیگویم وجود نداری میگویم:

وجودش را نداشتی!

فکر نکن که تو فوق العاده بودی!

قطع به یقین من کم توقع بوده ام

حالا هم که اتفاقی نیفتاده

حادثه ی بین ما یک زد و خورد ساده بود

تو زدی !

من جا خوردم

راستی ... سلام مرا هم به 

وجدانت برسان .......

البته اگر که بیدار بود!!!

من و جام و می و معشوق، الباقی اضافات است

اگر هستی که بسم الله، در تاخیر آفات است

مرا محتاج رحم این و آن کردی، باور کن توام محتاج خواهی شد

جهان دار مکافات است، زمن اقرار بااجبار میگیرند ، باور کن

شکایت های من از عشق ، از این دست اعترافات است

میان خضر و موسی چون فراق افتاد فهمیدم 

که گاهی واقعیت با حقیقت در منافات است

اگر در اصل دین حب است و در اصل حب دین

بی شک به جز دلدادگی هر مذهبی عین خرافات است

خیال خام پلنک من 

به سمت ماه پریدن بود

وماه را ز بلندایش

به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من ،دل مغرورم

پرید و پنچه به خالی زد

که عشق ماه بلند من

ورای دست رسیدن بود