یا دست رفاقت نده و دست نگه دار
یا تا ته خط حرمت این دست نگه دار
یا دست بکش مثل من از هر چه که مستی ست
یا این که مرا مثل خودت مست نگه دار
ای مرد نباید سخن از درد بگویی
در سینه ی خود هر چه که درد است نگه دار
دور از توام و مثل تو دور و بر من نیست
مثل من اگر دور و برت هست نگه دار
عشق اخر خط است اگر، قصه ی ما را
همواره در این کوچه بن بست نگه دار
رک بگویم از شما رنجیده ام
از غریب و اشنا ترسیده ام
با مرام و معرفت بیگانه اید
من به هر ساز شما رقصیده ام
رد پای مهربانی نیست .... نیست
من تمام کوچه را کاویده ام
سالها از بس که خوش بین بوده ام
هر کلاغی را کبوتر دیده ام
در زمستان سکوتم بارها
با نگاه سردتان لرزیده ام
بی خیال سردی اغوش ها
من به اغوش خودم چسبیده ام
وزن احساس شما را بارها
با ترازوی خودم سنجیده ام
من شما را بارها و بارها
لا به لای هر دعا بخشیده ام
من تمام گریه هایم را شبی
لا به لای واژه ها خندیده ام
من به تو مربوطم
طوریکه اندوه به شب
طوریکه صدای بنان به حاشیۀ غروب
طوریکه آن قناری زرد غمگین به شاملو
بیآنکه هیچکدام دلیل قانعکنندهای داشته باشیم
من به تو مربوطم
و تصورم این است که چیز زیادی نمیخواهم
اگر بخش کوچکی از قلب تو را میخواهم
و دقیقه ی کوتاهی از دستهایت را
تا بعدها به دوستانم بگویم، روزی
پوست من بسیار خوشبخت بوده است