شدم ز عشق به جایی که عشق نیز نداند
رسید کار به جایی که عقل خیره بماند

هزار ظلم رسیده ز عقل گشت رهیده
چو عقل بسته شد اینجا بگو کیش برهاند

دلا مگر که تو مستی که دل به عقل ببستی
که او نشست نیابد تو را کجا بنشاند

متاع عقل نشانست و عشق روح فشانست
که عشق وقت نظاره نثار جان بفشاند

هزار جان و دل و عقل گر به هم تو ببندی
چو عشق با تو نباشد به روزنش نرساند

به روی بت نرسی تو مگر به دام دو زلفش
ولیک کوشش می‌کن که کوششت بپزاند

چو باز چشم ترا بست دست اوست گشایش
ولی به هر سر کویی تو را چو کبک دواند

هر آنکه بالش دارد ز آستان عنایت
غلام خفتن اویم که هیچ خفته نماند

میانه گیرد آهو میانه‌ی دل شیری
هزار آهوی دیگر ز شیر او برهاند

چو در درونه‌ی صیاد مرغ یافت قبولی
هزار مرغ گرفته ز دام او بپراند

گابریل گارسیا مارکز

اگر روزی خواستی گریه کنی
مرا صدا بزن
قول نمی‌دهم بتوانم بخندانمت
ولی می‌توانم با تو بگریم

اگر روزی برآن شدی که بگریزی
در این که مرا صدا بزنی
هیچ درنگ مکن
قول نمی‌دهم از تو بخواهم که بمانی
ولی می‌توانم با تو بگریزم

اگر روزی نمی‌خواستی با کسی سخنی بگویی مرا صدا بزن
تا با هم سکوت کنیم.

ولی اگر روزی مرا صدا زدی
و من پاسخت ندادم
به نزد من بشتاب
زیرا قطعاً من به تو نیاز خواهم داشت.

 ما نیز روزگاری 

لحظه ای، سالی ف قرنی 

هزاره ای از این پیش ترک 

هم در این جای ایستاده بودیم 

بر این سیاره 

بر این خاک

در مجالی تنگ هم از این دست

در حریر تاریکی 

در  کتان روز

در ایوان گسترده ی مهتاب

در تارهای باران 

در شادروان بورا ن

در حجله ی شادی 

در حصار اندوه ...

تنها با خود

تنها با دیگران 

یگانه در عشق

یگانه در سرود

سرشار از حیات 

سرشار از مرگ 

ما نیز گذشته ایم 

چون تو بر این سیاره، براین خاک

در مجال تنگ سالی چند

هم از اینجا که تو ایستاده ای اکنون 

فروتن یا فرومایه

خندان یا غمین 

سبک پای یا گران بار

ازاد یا گرفتار

ما نیز روزگاری .....



ناصر احمدی

ای ناز تو تا نیمه ی پاییز رسیده!
ای سرخِ لبت با میِ لبریز رسیده!

زلف تو هواخواه کدامین شب ابری ست
کاین گونه پریشان و غم انگیز رسیده

زیباتر از آنی که رهایت کنم، اما
دیر آمده ای، دوره ی پرهیز رسیده

جان و تن من امت پیغمبر دردند
بر من دم ویرانگر چنگیز رسیده

ای قونیه تا بلخ به غوغای تو مشغول!
بشتاب که شمس تو به تبریز رسیده

لبخند بزن، لب که به هم می زنی انگار
یک سوره ی زیبا به خطی ریز رسیده

غلامرضا طریقی

دیگر زمان زلف پریشان گذشته است 

تاریخ مصرف دل انسان گذشته است 

در عصر ما فجیع تر تر از طرح تیر و قلب 

عکس گلوله ای ست که از نان گذشته است

در چشم من که حال ندارم بدون فال

اینده نیز از تو چه پنهان گذشته است