خدایا...
تابستان را با تمام خاطراتش بدرقه میکنیم
و به استقبال پاییز میرویم؛
فصلی که برگریزانش، یادمان میدهد
برای رسیدن به بهار، گاهی باید رها کرد...
خدایا،
در این پاییز، دستِ ما را بگیر
و ما را به تمام آنچه از ته دل آرزو کردهایم، برسان.
آرزوهایی که شاید کسی از آنها خبر ندارد،
اما تو از تمامشان باخبری...
خودت راه را هموار کن،
دلهایمان را آرام،
قدمهایمان را استوار
و پایانِ انتظارهایمان را شیرین کن.
بگذار پاییز امسال
فصلِ رسیدن باشد؛
رسیدن به آرامش،
رسیدن به عشق،
رسیدن به روزهای خوب،
و رسیدن به آرزوهایی که مدتهاست
در گوشهای از قلبمان منتظرند.
خدایا،
هرچه از تابستان با خود به این فصل آوردهایم،
اگر خیر است، برایمان نگه دار
و هرچه سنگینیِ دل است،
همراه برگهای پاییزی از ما دور کن.
و در آخر...
برای همهمان پاییزی بنویس
که وقتی به آخرین برگش رسیدیم،
با لبخند بگوییم:
«ارزش تمام این انتظار را داشت...»
آمین
تنهایی
چیزهای زیادی
به انسان میآموزد
اما تو نرو
بگذار من نادان بمانم!
به
من حق بده به رویم نیاورم که چقدر دوستت دارم!
من همیشه هرچه را دوست داشته ام از دست داده ام
به من حق بده از روزهایی که نباشی
بترسم
روزهایی که نیستی نابودم می کند
و جای خالی ات حتی با صدای هق هق هایم پر نمی شود
من می ترسم از نبودنت ..
از نحسی سرنوشتم که تو را از من بگیرد ..
این نامه را درست زمانی می خوانی که
مرده ام
درست زمانی که ترسم از جوهر خودکارم
ریخته است
و می توانم عاشقانه بنویسم :
تمام این سال ها دیوانه وار عاشقت
بودم !
مرادیوانه کردے،تا گشودے چشم شهلا را
به قدرے عاشقت گشتم چومجنونی که لیلارا
جهان اَرزانیِ مردم ،نمی اَرزد به یڪ اَرزن
نمیخواهم ببینم بی توحتی صبح فردا را
شده درسینه زندانی دلم مانندیڪ ماهی
که دوراز تو نمیگیرد سراغِ موج دریا را
توبااعجازچشمانت به من حسِ جوانی دِه
چنان یوسف شفاداد اودوچشمانِ زلیخا را
براےِ باتو بودن ها، نهادم روے دنیا پا
بیا بشڪن غرورم راچو ابراهیم بُت ها را