سعدی


همه‌کس را تن و اندام و جمالست و جوانی
وین همه لطف ندارد تو مگر سرو روانی

نظر آوردم و بردم که وجودی به تو ماند
همه اسمند و تو جسمی همه جسمند و تو جانی

تو ندانی که چرا در تو کسی خیره بماند
تا کسی همچو تو باشد که در او خیره بمانی

عارف اخوان


و آغوشِ تو
آن رویایِ دور دستی ست
که تا انتهایِ زوالِ آفاق
در پسِ پرده یِ تمنایم خواهد ماند
و چه با شکوه است
پرواز به کرانه ای بی انتها
و ستیز برایِ آرمانی دست نیافتنی،
من جنونِ سرسپردگی
به آستانِ دور دستِ تو دارم ...





باران مقدم


محبوبم!
امروز هم سر قرار صبح بخیرهایم
نسیم احساسم را
روانه دیار تو می کنم
تا با بوسه بر لبانت
تو را در آغوش گیرم
حس کنی تپش های بیقرار ِقلبم
و بخوانی
بر هر ضربانش نجواهای دلتنگی ام  را
که دلتنگم،
به اندازه تمام نبودن هایت....




مرد گاهی… 
شبیه یک تکیه‌گاه  بزرگ است
همان که وقتی جهان می‌لرزد، 
دل تو را محکم‌تر نگه می‌دارد. 
مرد گاهی..... 
گرمای دستانی است که در سرمای زمستان 
قول «هستم» می‌دهد، 
بی‌آنکه چیزی بگوید. 
مرد گاهی....
صدای آرامی است که 
آشوب یک روز سخت را 
به بودنی مطمئن تبدیل کند. 
روز مرد.... 
روز تمام کسانی‌ست که 
با حضورشان، 
با نگاهشان، 
با مهربانیِ بی‌ادعایشان، 
جهان را کمی امن‌تر، 
کمی روشن‌تر، 
و کمی قابل‌تحمل‌تر می‌کنند. 

روز مرد مبارک 
به آنان که مردانگی را
در انسانیت معنا می‌کنند.




حاضرم جان بدهم تا که تو درمان بشوی
حال و آشفتگی ام را سر و سامان بشوی

می شوم خاک قدومت که پر از گُل بشوم
من زمین می شوم و تا که تو باران بشوی

در دل شعر منی وصف تو شد قافیه ام
می نویسم ز تو تا شهرهٔ یاران بشوی

غنچهٔ دل شده پژمرده ز بیداد خزان
کاش از ره برسی فصل بهاران بشوی

خوب دانم که تو ماهی و چو عاشق گردی
خال تک در ورق جمله نگاران بشوی

یا زلیخا بشو یا پاسخ این جمله بده
گر که یوسف بشوم باز تو کنعان بشوی ؟

آسمان دل من صاف و زلال است اے کاش
در سماوات دلم زهره و کیوان بشوی

همچو دُری و تو را قدر و بها بسیار است
خالقت خواسته تا لولؤ و مرجان بشوی

خلقتت کرده خدا از سر فرصت تا تو
صاحب طرهٔ گیسوی پریشان بشوی

آرزویم شده اینکه  برسی راحت جان
به دلم همچو گلی ساکن بُستان بشوی.