گر چه بر چشمت جسارت کرده آهو را ببخشگر چه خود را جا زده جای تو شب بو را ببخشهیچ منظوری ندارد میخرامد مثل توکبک نازم راه رفتن های تیهو را ببخش
ماه فقط یک تار احساس رهایی میکندبادهای هرزه گرد بوسه بر مو را ببخشآرزو دارد غلام حلقه بر گوشت شودخوش خیالی های باغ آلبالو را ببخش
دور اگر برداشت دور دست هایت بی خیالآفتاب تن طلای من النگو را ببخشکرده از اندام تو معماری اش را اقتباساصفهان و اون پل گستاخ خواجو را ببخش
گر چه بر چشمت جسارت کرده آهو را ببخشگر چه خود را جا زده جای تو شب بو را ببخشهیچ منظوری ندارد میخرامد مثل توکبک نازم راه رفتن های تیهو را ببخش
بازتاب ماه تو در ماه تو در ماه توستآیینه در آیینه ایوان نه تو را ببخشبا خیالت خاطراتی دور پنهان کرده انددلخوشی گنجه های کنج پستو را ببخش
فلسفه یعنی تو که بالاتری از درک عشقسفسطه بازی سقراط و ارسطو را ببخششاعری مثل مرا کرده خدا دیووانه اشپس به من خرده مگیر و تا ابد او را ببخش

روشنک ارامش

این زن

پنهان شده لابه لای هستی تو

صبح سرک می کشد از پنجره ی اتاقت

نور می شود

لیز می خورد از شبکیه ی چشم هایت

پخش می شود در حافظه ی خواب هایت

نآن می شود

عشق بازی می کند با زبانت

درد می کشد زیر سنگ آرواره هایت

لباس می شود

می نشیند به بازوانت

پیچ می خورد به ران هایت

آرام می گیرد در کمرگاهت

عطر می شود

می نشیند به لإله ی گوش هایت

غلت می خورد در هوس گلوگاهت

کلمه می شود

خیز بر می دارد روی کاغذهایت

می نشیند لابه لای خطوط بلند نوشته هایت

شب ها

مهر گیاه می شود

می پیچید در روانت

چنگ می زند به خطوط اندامت

و آرام می گیرد

با گرمای تنت

زیر التهاب نفس هایت

من که اصراری ندارم، تو خودت مختاری
یا نرو یا بمان یا نگهت میدارم.... 

خوش آن که حلقه‌های سر زلف واکنی
دیوانگان سلسله‌ات را رها کنی

کار جنون ما به تماشا کشیده است
یعنی تو هم بیا که تماشای ما کنی

کردی سیاه زلف دوتا را که در غمت
مویم سفید سازی و پشتم دوتا کنی

تو عهد کرده‌ای که نشانی به خون مرا
من جهد کرده‌ام که به عهدت وفا کنی

من دل ز ابروی تو نبرم به راستی
با تیغ کج اگر سرم از تن جدا کنی

گر عمر من وفا کند ای ترک تندخوی
چندان وفا کنم که تو ترک جفا کنی

سر تا قدم نشانهٔ تیر تو گشته‌ام
تیری خدا نکرده مبادا خطا کنی

تا کی در انتظار قیامت توان نشست
برخیز تا هزار قیامت به پا کنی

دانی که چیست حاصل انجام عاشقی
جانانه را ببینی و جان را فدا کنی

با من برنو به دوش یاغی مشروطه خواه

 عشق کاری کرده که تبریز می سوزد در اه


بعدها تاریخ می گوید چشمانت چه کرد

با من تنهاتر از ستارخان بی سپاه


موی من مانند سال اسب مغرورم سپید

روزگار من شبیه کتری چوپان سیاه


کاروانی رد نشده تا یوسفی پیدا شود

یک نفر باید زلیخا رو بیندازد به چاه


ادمیزادست و عشق و دل به هر کاری زدن

آدم است و سیب خوردن آدم است و اشتباه


سوختم دیدم قدیمی ها چه زیبا گفته آمد

دانه ی فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه