من که اصراری ندارم، تو خودت مختاری
یا نرو یا بمان یا نگهت میدارم.... 

خوش آن که حلقه‌های سر زلف واکنی
دیوانگان سلسله‌ات را رها کنی

کار جنون ما به تماشا کشیده است
یعنی تو هم بیا که تماشای ما کنی

کردی سیاه زلف دوتا را که در غمت
مویم سفید سازی و پشتم دوتا کنی

تو عهد کرده‌ای که نشانی به خون مرا
من جهد کرده‌ام که به عهدت وفا کنی

من دل ز ابروی تو نبرم به راستی
با تیغ کج اگر سرم از تن جدا کنی

گر عمر من وفا کند ای ترک تندخوی
چندان وفا کنم که تو ترک جفا کنی

سر تا قدم نشانهٔ تیر تو گشته‌ام
تیری خدا نکرده مبادا خطا کنی

تا کی در انتظار قیامت توان نشست
برخیز تا هزار قیامت به پا کنی

دانی که چیست حاصل انجام عاشقی
جانانه را ببینی و جان را فدا کنی

با من برنو به دوش یاغی مشروطه خواه

 عشق کاری کرده که تبریز می سوزد در اه


بعدها تاریخ می گوید چشمانت چه کرد

با من تنهاتر از ستارخان بی سپاه


موی من مانند سال اسب مغرورم سپید

روزگار من شبیه کتری چوپان سیاه


کاروانی رد نشده تا یوسفی پیدا شود

یک نفر باید زلیخا رو بیندازد به چاه


ادمیزادست و عشق و دل به هر کاری زدن

آدم است و سیب خوردن آدم است و اشتباه


سوختم دیدم قدیمی ها چه زیبا گفته آمد

دانه ی فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه

همان بهتر نمی‌دانی  چرا حالم پریشان است

همان بهتر نمی‌دانی که دنیایم چه ویران است

مرا با خنده میبینی تصور میکنی شادم

همان بهتر نمی دانی که غم هایت فراوان است


 گفتم به لبت چیست نهان؟ گفت نمک!

گفتم نمکت   را بمکم گفت نمک!!

گفتم صنما تو از سراپا نمکی!

گفتا تو چه دانی  نمکم تا نمکی!

گفتم چه شود که لب نهی بر لب من 

گفتا بنهم به شرط ان که نمکی!!