از تخت مان بپرس که چرا عاشقانه نیست؟!
از ساعتت بپرس چرا دیر کرده است؟
این چشم های توست که رنگش عوض شده؟
یا این منم که یک شبه تغییر کرده است
من مالک تمامی دنیات بوده ام
تنها رفیق ان دل تنهات بوده ام
من ماهی شناور دریات بوده ام
یا تیغی ام که توی گلو گیر کرده است؟!
دریا خلاصه است در ان چشم مست که ...
باید اسیر شد وسط ان دو دست که ...
عشقت شبیه جانوری وحشی است که ....
قلب هزار زن را تسخیر کرده است...
نیمه جانی بر کف
کوله باری بر دوش
مقصدی بی پایان
قرن ها پشت افق
سحری سرگردان
که در آن آتش کم نور نگاهی تنها
سینه ساکت صحرای سحرگاهی را
مثل یک آینه ی رو به برهوت
پی سوسوی نگاهی دیگر
بی ثمر می کاود
وحشتی بیگانه در سراپای وجود
لذتی پر آشوب پای محراب سجود
در دل ویرانی آخرین دلخوشیم
چشم ویرانگر توست
خسته از جنگیدن
آخرین فرصت صلح
عشق عصیانگر توست
کاش غیر از من و تو هیچکس با خبر از ما نشود
نوبت بازی ما باشد و دیگر هرگز
نوبت بازی دنیا نشود!!!
همچو نی می نالم از سودای دل اتشی در سینه دارم جای دل
من که با هر داغ پیدا ساختم سوختم از داغ ناپیدای دل
همچو موجم یک نفس ارام نیست بس که طوفان زا بود دریای دل
ما ز رسوایی بلند اوازه ایم نامور شد هر که شد رسوای دل
خانه ی مور است و منرلگاه بوم اسمان با همت والای دل
گنج منعم خرمن سیم و زر است گنج عاشق گوهر یکتای دل
در میان اشک نومیدی رهی خندم از امیدواری های دل