اگر روزی خواستی گریه کنی
مرا صدا بزن
قول نمیدهم بتوانم بخندانمت
ولی میتوانم با تو بگریم
اگر روزی برآن شدی که بگریزی
در این که مرا صدا بزنی
هیچ درنگ مکن
قول نمیدهم از تو بخواهم که بمانی
ولی میتوانم با تو بگریزم
اگر روزی نمیخواستی با کسی سخنی بگویی مرا صدا بزن
تا با هم سکوت کنیم.
ولی اگر روزی مرا صدا زدی
و من پاسخت ندادم
به نزد من بشتاب
زیرا قطعاً من به تو نیاز خواهم داشت.
ما نیز روزگاری
لحظه ای، سالی ف قرنی
هزاره ای از این پیش ترک
هم در این جای ایستاده بودیم
بر این سیاره
بر این خاک
در مجالی تنگ هم از این دست
در حریر تاریکی
در کتان روز
در ایوان گسترده ی مهتاب
در تارهای باران
در شادروان بورا ن
در حجله ی شادی
در حصار اندوه ...
تنها با خود
تنها با دیگران
یگانه در عشق
یگانه در سرود
سرشار از حیات
سرشار از مرگ
ما نیز گذشته ایم
چون تو بر این سیاره، براین خاک
در مجال تنگ سالی چند
هم از اینجا که تو ایستاده ای اکنون
فروتن یا فرومایه
خندان یا غمین
سبک پای یا گران بار
ازاد یا گرفتار
ما نیز روزگاری .....
ای ناز تو تا نیمه ی پاییز رسیده!
ای سرخِ لبت با میِ لبریز رسیده!
زلف تو هواخواه کدامین شب ابری ست
کاین گونه پریشان و غم انگیز رسیده
زیباتر از آنی که رهایت کنم، اما
دیر آمده ای، دوره ی پرهیز رسیده
جان و تن من امت پیغمبر دردند
بر من دم ویرانگر چنگیز رسیده
ای قونیه تا بلخ به غوغای تو مشغول!
بشتاب که شمس تو به تبریز رسیده
لبخند بزن، لب که به هم می زنی انگار
یک سوره ی زیبا به خطی ریز رسیده
دیگر زمان زلف پریشان گذشته است
تاریخ مصرف دل انسان گذشته است
در عصر ما فجیع تر تر از طرح تیر و قلب
عکس گلوله ای ست که از نان گذشته است
در چشم من که حال ندارم بدون فال
اینده نیز از تو چه پنهان گذشته است
طوری بنوش
که کودکیهایت مست شود!
طوری
حکه گردنت
از سرت جدا باشد
و رگهات رودخانههایی
که دریاچههای پشیمان را
به قلب برگرداند
برگردانم
مثل ساعتی شنی
که یک عمر را
از امشب پر کنیم
طوری بریز
که لبریز شوم، سرریز
بیرونم، درونم باشد
و دیگر جایی برای رفتن نداشته باشم
طوری بنوش
که دیوارها بیافتند
و جام شکستهی شرابی باشد
که در گوشهی آسمان ریخته: غروب!
طوری
مرا بغل بگیر
که آخرین جملهام
دهانی باشد باز
و حرفش را سالها بعد بشنوی:
یک شب برای زندگی کافیست
اگر در آن به دنیا بیایی
اگر در آن بمیری!