همچو نی می نالم از سودای دل اتشی در سینه دارم جای دل
من که با هر داغ پیدا ساختم سوختم از داغ ناپیدای دل
همچو موجم یک نفس ارام نیست بس که طوفان زا بود دریای دل
ما ز رسوایی بلند اوازه ایم نامور شد هر که شد رسوای دل
خانه ی مور است و منرلگاه بوم اسمان با همت والای دل
گنج منعم خرمن سیم و زر است گنج عاشق گوهر یکتای دل
در میان اشک نومیدی رهی خندم از امیدواری های دل
مادرم شاعر نیست
در عوض نصف غزلهای جهان را گفته
شعر را میفهمد
مادرم قافیۀ لبخند است
وزنِ احساس
ردیفِ بودن
مادرم مثنوی معنوی است
حافظ و سعدی و خیام و نظامی...
اصلاً
مادرم شعرترین منزوی است
من رباعی هستم
خواهرانم غزلاند
پدرم شعر سپید
خانۀ ما شب شعر
صبح، بیدل داریم
با کمی نان و پنیر
ظهر، سهراب و شمیم ریحان
شب، رهی یا قیصر
مادرم شاعر نیست
در عوض نصف غزلهای جهان را گفته
دفتر شعرش: آب
ناشرش: آیینه
و محل توزیع: خانهٔ کوچک ما
میرَود شهریور و پاییزِ زیبا میرسَد
اوجِ طبعِشاعری اینجا بهمعنا میرسَد
مهر میآید که آبان گُل کُند آذر شَود
مطلعِ دلدادگی پنهان و پیدا میرسَد
آرزوها را بغل کُن، فصل زیبای خزان
باردیگر باهمان احساسِ شیوا میرسَد
با خدایت گفتگو کُن در مسیر سرنوشت
میرسَد پاییز و از مهرش مداوا میرسَد
از بدخشان تا دمِ درواز میخواهم ترا
با صدای بلبل دمساز میخواهم ترا
کابل و بلخ و سمنگان، بامیان هم مثل تو
ناز دارد ناز من با ناز میخواهم ترا
عشق تو دنیای من دل در غم سودای تو
سالها بگذشته جان! من باز میخواهم ترا
لحظههای زندگی را با تو منسر میکنم
ای نگار من به صد انداز میخواهم ترا
در رهت جانا همه هستی خود را باختم
دل به دریا میزنم همراز میخواهم ترا
جان من دلدار من ای یار زیبا روی من
دل به دستم گر دهی من باز میخواهم ترا