من درختی کلاغ بر دوشم، خبرم درد می کند بد جور
ساقه تا شاخه ام پر از زخم است، تبرم درد می کند بدجور
من کی ام جز نقابی از ابهام؟ درد بحران هویت دارم
یک اشاره بدون انگشتم ، اثرم درد می کند بد جور
جنگجویی نشسته بر خاکم، در قماری که هر دو می بازیم
پسرم روی دستم افتاده، سپرم درد می کند بدجور
مثل قابیل بی قبیله شدم، بوی گندم گرفته دنیا را
بس که حوا، هوایی اش کرده، پدرم درد می کند بدجور
هر چه کوه بزرگ میبینی، همگی روی دوش من هستند
عاشقی هم که قوز بالا قوز، کمرم درد می کند بدجور
تو فقط صبر می کنی تجویز، من فقط صبر میکنم یکریز
بس که دندان گذاشته ام رویش، جگرم درد می کند بد جور
بستری کن مرا در اغوشت، با دو نخ شعر و این هوا باران
مرغ عشقی بدون همزادم، که پرم درد می کند بد جور
برسان قرص بوسه - اورژانسی- قرص یک ور سفید و یک ور سرخ
برسان نشِِِِِِِِِِ ء ه ای ز لب هایت ، که سرم درد می کند بد جور
با درود و احترام به همه ی دوستان نادیده و ناشناخته
حدود ۱۲ سال و اندی است که این وبلاگ رو دارم . هر جا شعر و یا متن احساسی قشنگی خوانده ام دراینجا منتشر کرده ام و دوست دارم که هر کس که به شعر های عاشقانه و احساسی علاقمند است، به این متون و اشعار زیبا دسترسی داشته و با خواندن انها لذت ببرد. اینحا از شاعران بسیار بزرگ تا شعرای کمتر شناخته شده شعر انتشار یافته است. هر بار شعری را خوانده ام با احساس جدید و زیبایی آشنا شده ام و افتخار میکنم که چقدر این سرزمین انسانهایی ادیب و با احساسات زیبا دارد.
هیچ گاه تبلیغی برای وبلاگ نکرده ام و هر کسی به این وبلاگ مراجعه کرده حتما بر اساس روحیه زیبا گرایانه ی خود به دنبال شعری ، جمله ای و یا دکلمه ای احساسی و برای اغنای حس عاشقانه خود به این وبلاگ سر زده است.
سالیان زیادی ست که وبلاگ نویسی و ویلاگ خوانی با عرضه اپلیکیشن های معروفی مثل اینستاگرام و یوتیوب و... تقریبا به حاشیه رانده شده و اگر کسی به بلاگی سر می زند- به جز بازدیدهای تصادفی- با عشق و ذوق خود بوده و لاغیر..
این وبلاگ هم مدتهای مدیدی به جز مراجعانی احتمالا ثابت و اندک ( نوشتم احتمالا ,، چون هیچ کدامشان را نمیشناسم)مراجع کننده ای نداشت .ولی امسال به طور شگرفی بازدید کننده هایش افزایش چشمگیری داشته است.
غرض از نوشتن این سطور تشکر از همه همزبانانی است که شعر و ادب پارسی را ارج نهاده و برای احساس عاشقانه ی خود اهمیت قائل هستند .
دوستدار همیشگی شما
با اجازه غزلی تازه فدایت کردم
بر سر سجده نه در شعر دعایت کردم
با اجازه از همه دست کشیدم امشب
و تو را از وسط جمع سَوایت کردم
با اجازه از تو و چشم و لبت می گویم
چه کنم دست خودم نیست هوایت کردم
با اجازه تو طبیبی و منم باز مریض
تو بزن بوسه بگو باز دوایت کردم
با اجازه به خیالات خودم می پیچم
مثلا بودی و این بار صدایت کردم
با اجازه از شما و بی اجازه از همه
بوسه بر شعر زدم باز دعایت کردم
گفته بودی که چرا خوب به پایان نرسید؟
راستش زور من ِ خسته به طوفان نرسید
گر چه گفتند بهاران برسد مال منی
قصه آخر شد و پایان زمستان نرسید
من گذشتم که به تقدیر خودم تکیه کنم
جگرم سوخت ولی عشق به عصیان نرسید
کلِ این دهکده فهمید که عاشق شده ام
خبر اما به تو ای دختر چوپان نرسید
در دل مزرعه بغضم سله بسته است قبول
گندمم حوصله کن نوبت باران نرسید…
نان عاشق شدنم را پسر خان می خورد
لقمه ای هم به منِ بچه ی دهقان نرسید
تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس
حیف دستم سر آن موی پریشان نرسید
آدم بدون عشق نمیتواند زندگانی کند!
این را من میدانم. این را نه از کسی شنیدهام و نه در جایی دیدهام تا به یادم مانده باشد؛
این را از وجود خودم، با وجود خودم؛ از عمری که تباه کردهام فهمیدهام.
نه...
آدم بدون عشق نمیتواند زندگانی کند!