با من برنو به دوش یاغی مشروطه خواه

 عشق کاری کرده که تبریز می سوزد در اه


بعدها تاریخ می گوید چشمانت چه کرد

با من تنهاتر از ستارخان بی سپاه


موی من مانند سال اسب مغرورم سپید

روزگار من شبیه کتری چوپان سیاه


کاروانی رد نشده تا یوسفی پیدا شود

یک نفر باید زلیخا رو بیندازد به چاه


ادمیزادست و عشق و دل به هر کاری زدن

آدم است و سیب خوردن آدم است و اشتباه


سوختم دیدم قدیمی ها چه زیبا گفته آمد

دانه ی فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه

همان بهتر نمی‌دانی  چرا حالم پریشان است

همان بهتر نمی‌دانی که دنیایم چه ویران است

مرا با خنده میبینی تصور میکنی شادم

همان بهتر نمی دانی که غم هایت فراوان است


 گفتم به لبت چیست نهان؟ گفت نمک!

گفتم نمکت   را بمکم گفت نمک!!

گفتم صنما تو از سراپا نمکی!

گفتا تو چه دانی  نمکم تا نمکی!

گفتم چه شود که لب نهی بر لب من 

گفتا بنهم به شرط ان که نمکی!!


نزار قبانی

خاورمیانه را آفرید
از روی چشم‌‌های شرقی‌‌ات
پرآشوب
رنجور
خسته
زیبا



علیرضا قنبری

 یا دست   رفاقت نده و دست نگه دار

یا تا ته خط حرمت این دست نگه دار


یا دست بکش مثل من از هر چه که مستی ست

یا این که مرا مثل خودت مست نگه دار


ای مرد نباید سخن از درد بگویی

در سینه ی خود هر چه که درد است نگه دار


دور از توام  و مثل تو دور و بر من نیست 

مثل من اگر دور و برت هست نگه دار


عشق اخر خط است اگر، قصه ی ما را

همواره در این کوچه بن بست نگه دار