سالها بازیچه ى تقدیر بودن ساده نیست
مثل یک دیوانه در زنجیر بودن ساده نیست

زندگی در برکه شاید سرنوشت ماهی است
عاشق قلاب ماهیگیر بودن ساده نیست

در مرور جمله ى "خود کرده را تدبیر نیست"
در ته دل از خدا دلگیر بودن ساده نیست

عشق مثل اتفاقی ساده می افتد ولی
بعد از آن با درد و غم درگیر بودن ساده نیست

مثل فرهادی که خواب هر شبش شیرین شده
صاحب رویای بی تعبیر بودن ساده نیست

ساده یک شب چشم آهویی گرفتارت که کرد
خوب می فهمی که دیگر شیر بودن ساده نیست

بی مهابا وقتی از روی دلت رد می شوند
زندگی جان! درک سرعت گیر بودن ساده نیست

سالها آشفتگی زیر سر این جمله بود
عشق تقصیر است و بی تقصیر بودن ساده نیست

مسعود محمدپور

اینچنین عشوه نریز از قد و بالای خودت
هی کج و راست نکن گوشه لبهای خودت
هر گناهی که میان من و تو رخ بدهد
با چنین عشوه‌گری عاقبتش پای خودت

مسعود محمد پور

گرمای لبت روی لبم در نوسان است

بالا نبری در تنم اندازه ی تب را

از بس که میان دو لبم جای کبودی ست

انگار که داعش زده استان حلب را


دیشب که سراسیمه تو را گاز گرفتم

حال امده ای نقد کنی عین طلب را

اینگونه که در اول شب بوسه گرفتی 

ای وواااای ... خدا خیر کند آخر شب را

نازنین مرادی

عاشق نمی شوم که تو را مال خود کنم 

یا بخشی از وسایل و اموال خود کنم

عاشق نمی شوم که در این روزهای سرد

گرمم کنی و دست تو را شال خود کنم

زیباست هم مسیر تو دراوج پر زدن 

اما بد است این که تو را بال خود کنم

شکل خودت قشنگ ترینی و من چرا

باید تو را مطابق احوال خود کنم؟

باید کمک کنم که نگاهت عوض شود

عاشق نمی شوم که تو را مال خود کنم

اوحدی مراغه ای

چشم جان بر اثرت میدارم                      گوش دل بر خبرت میدارم

میکنم جای در جان، گرچه                       گفتی : از دل بدرت میدارم

همچو خاکم بدر افکندی و من               روی بر خاک درت میدارم

دوش گفتی : که نداری سر من             به سر تو که سرت میدارم

به جفا خونم از این بیش مریز                که به خون جگرت میدارم

دل ترا دوست تر از جان دارد                من از ان دوست ترت میدارم

سپری شد دلم ، از بس که درو            ناوک دل سپرت میدارم

در تو بستم چو کمر دل ، گفتی             کز میان زودترت میدارم

اوحدی وار در آیینه ی دل                      همچو نقش هجرت میدارم