از سخن چینان شنیدم اشنایت نیستم 

خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم 


سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست

صخره ام هر قدر بی مهری کنی می ایستم 


زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست

کاش قدری پیش از این یا بعد از ان می زیستم 


تیر برقی چوبیم در انتهای روستا 

بی فروغم کرده سنگ بچه های روستا


ریشه ام جا مانده در باغی که صدها سرو داشت

کوچ کردم از وطن، تنها برای روستا 


امدم خوش خط شود تکلیف شبها، آمدم 

نور یک فانوس باشم پیش پای روستا


یا دارم در زمین وقتی مرا می کاشتند

پیکرم را بوسه می زد کد خدای روستا 


حال اما خود شنیدم از کلاغی رو سیم 

قدر یک ارزن نمی ارزم برای روستا 


کاش یک تابوت بودم ، کاش ان نجار پیر

راهیم میکرد قبرستان به جای روستا


قحطی هیزم اهالی را به فکر انداخته است 

بد نگاهم می کند دیزی  سرای روستا


من که خواهم سوخت ، حرفی نیست اما کدخدا

تیر سیمانی نخواهد شد عصای روستا


دختران شهر
به روستا فکر می‌کنند

دختران روستا
در آرزوی شهر می‌میرند

مردان کوچک
به آسایش مردان بزرگ فکر می‌کنند

مردان بزرگ
در آرزوی آرامش مردان کوچک می‌میرند

کدام پل
در کجای جهان
شکسته است
که هیچ‌کس به خانه‌اش نمی‌رسد!

من همه را می‌بخشم؛ حتی آنان را که خواسته یا ناخواسته، آگاهانه یا ناآگاهانه، زخمی بر دلِ من نشاندند.

می‌بخشم تا گذشته را از بارِ گرانِ کینه رها کنم، حال را به آرامش گره بزنم و آینده را بی‌سنگینیِ دلخوری و بی‌سایهٔ رنجِ کهنه استقبال کنم.

من همه را می‌بخشم؛ آنان که در زندگی‌ام بودند، آنان که رفتند و حتی آنان که شاید روزی مرا برنجانند. بخشش، نه فراموشی است و نه مهرِ تأیید بر آنچه بر من گذشته؛ بلکه انتخابی آگاهانه است برای بازپس‌گرفتنِ خویش از بندِ گذشته و آزادکردنِ روح از زنجیرِ کینه. بخشش، انکارِ زخم نیست؛ تغییرِ نسبتِ ما با زخم است.

چه احساسِ سبک و لطیفی است وقتی درمی‌یابی هیچ‌کس را در حصارِ دلخوری‌های خود نگه نداشته‌ای؛ گویی با بخشیدنِ دیگران، پیش از همه، خویشتن را از زندانِ خود آزاد کرده‌ای.

امشب با دلی سبک و روحی آرام، اگر عمری باشد به استقبال فردا می‌روم.



شدم ز عشق به جایی که عشق نیز نداند
رسید کار به جایی که عقل خیره بماند

هزار ظلم رسیده ز عقل گشت رهیده
چو عقل بسته شد اینجا بگو کیش برهاند

دلا مگر که تو مستی که دل به عقل ببستی
که او نشست نیابد تو را کجا بنشاند

متاع عقل نشانست و عشق روح فشانست
که عشق وقت نظاره نثار جان بفشاند

هزار جان و دل و عقل گر به هم تو ببندی
چو عشق با تو نباشد به روزنش نرساند

به روی بت نرسی تو مگر به دام دو زلفش
ولیک کوشش می‌کن که کوششت بپزاند

چو باز چشم ترا بست دست اوست گشایش
ولی به هر سر کویی تو را چو کبک دواند

هر آنکه بالش دارد ز آستان عنایت
غلام خفتن اویم که هیچ خفته نماند

میانه گیرد آهو میانه‌ی دل شیری
هزار آهوی دیگر ز شیر او برهاند

چو در درونه‌ی صیاد مرغ یافت قبولی
هزار مرغ گرفته ز دام او بپراند