با من برنو به دوش یاغی مشروطه خواه
عشق کاری کرده که تبریز می سوزد در اه
بعدها تاریخ می گوید چشمانت چه کرد
با من تنهاتر از ستارخان بی سپاه
موی من مانند سال اسب مغرورم سپید
روزگار من شبیه کتری چوپان سیاه
کاروانی رد نشده تا یوسفی پیدا شود
یک نفر باید زلیخا رو بیندازد به چاه
ادمیزادست و عشق و دل به هر کاری زدن
آدم است و سیب خوردن آدم است و اشتباه
سوختم دیدم قدیمی ها چه زیبا گفته آمد
دانه ی فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه
خاورمیانه را آفرید
از روی چشمهای شرقیات
پرآشوب
رنجور
خسته
زیبا
یا دست رفاقت نده و دست نگه دار
یا تا ته خط حرمت این دست نگه دار
یا دست بکش مثل من از هر چه که مستی ست
یا این که مرا مثل خودت مست نگه دار
ای مرد نباید سخن از درد بگویی
در سینه ی خود هر چه که درد است نگه دار
دور از توام و مثل تو دور و بر من نیست
مثل من اگر دور و برت هست نگه دار
عشق اخر خط است اگر، قصه ی ما را
همواره در این کوچه بن بست نگه دار