مرتضی شاکری

آنقدر وسوسه ات در دل من کاری بود
روز و شب کار من و دیده خودآزاری بود

من‌ و تنهایی و بیداری و افیون و غزل
بی تو غم بود که مشغول پرستاری بود

منیره حسینی

به من حق بده به رویم نیاورم که چقدر دوستت دارم!

من همیشه هرچه را دوست داشته ام از دست داده ام
به من حق بده از روزهایی که نباشی بترسم
روزهایی که نیستی نابودم می کند

و جای خالی ات حتی با صدای هق هق هایم پر نمی شود
من می ترسم از نبودنت ..
از نحسی سرنوشتم که تو را از من بگیرد ..

این نامه را درست زمانی می خوانی که مرده ام
درست زمانی که ترسم از جوهر خودکارم ریخته است
و می توانم عاشقانه بنویسم :
تمام این سال ها دیوانه وار عاشقت بودم !

 

 

مهناز نجفی

مرادیوانه کردے،تا گشودے چشم شهلا را
به قدرے عاشقت گشتم چومجنونی که لیلارا

جهان اَرزانیِ مردم ،نمی اَرزد به یڪ اَرزن
نمیخواهم ببینم بی توحتی صبح فردا را

شده درسینه زندانی دلم مانندیڪ ماهی
که دوراز تو نمیگیرد سراغِ موج دریا را

توبااعجازچشمانت به من حسِ جوانی دِه
چنان یوسف شفاداد اودوچشمانِ زلیخا را

براےِ باتو بودن ها، نهادم روے دنیا پا
بیا بشڪن غرورم راچو ابراهیم بُت ها را

من که شاعر نیستم تا عاشق شعرم شوی

من فقط یک عاشقم بگذار تا شعرم شوی 

با من از ماندن بگو ، رفتن تباهم می کند

خوب میدانی غمت خانه خرابم می کند

من به لبخند دو چشمان تو عادت کرده ام 

ترک این عادت که میدانی چه کارم می کند


حمید مصدق

باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسی عروسک‌های
کودکِ خواهرِ خویش؛

که در آن مجلسِ جشن،
صحبتی نیست ز داراییِ داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره‌ای نیست عبوس!
کودکِ خواهرِ من
در شبِ جشنِ عروسیِ عروسک‌هایش می‌رقصد
کودکِ خواهرِ من
امپراتوریِ پر وسعت خود را هر روز،
شوکتی می‌بخشد.
کودک خواهر من، نامِ تو را می‌داند
نامِ تو را می‌خواند

گلِ قاصد آیا
با تو این قصهٔ خوش خواهد گفت؟!