باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسی عروسکهای
کودکِ خواهرِ خویش؛
که در آن مجلسِ جشن،
صحبتی نیست ز داراییِ داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهرهای نیست عبوس!
کودکِ خواهرِ من
در شبِ جشنِ عروسیِ عروسکهایش میرقصد
کودکِ خواهرِ من
امپراتوریِ پر وسعت خود را هر روز،
شوکتی میبخشد.
کودک خواهر من، نامِ تو را میداند
نامِ تو را میخواند
گلِ قاصد آیا
با تو این قصهٔ خوش خواهد گفت؟!
این زن
پنهان شده لابه لای هستی تو
صبح سرک می کشد از پنجره ی اتاقت
نور می شود
لیز می خورد از شبکیه ی چشم هایت
پخش می شود در حافظه ی خواب هایت
نآن می شود
عشق بازی می کند با زبانت
درد می کشد زیر سنگ آرواره هایت
لباس می شود
می نشیند به بازوانت
پیچ می خورد به ران هایت
آرام می گیرد در کمرگاهت
عطر می شود
می نشیند به لإله ی گوش هایت
غلت می خورد در هوس گلوگاهت
کلمه می شود
خیز بر می دارد روی کاغذهایت
می نشیند لابه لای خطوط بلند نوشته هایت
شب ها
مهر گیاه می شود
می پیچید در روانت
چنگ می زند به خطوط اندامت
و آرام می گیرد
با گرمای تنت
زیر التهاب نفس هایت