دلبری دارم مرا جوجه خطابم می کند
با نوازش های عشقش ، پیچ و تابم می کند
دلبری دارم که گر چه فاصله است ما بین ما
از همان فرسنگ ها، چشمش خرابم می کند
من اگر قهر هم کنم ، او باز می خواهد مرا
یک ببخشید می فرستد ، فتح بابم می کند
گاه از روی مزاح، فحش حواله می کند
بعد با یک جوجه جانم، رفع عتابم می کند
گویمش ای بی مروت ،این چه طرز عاشقیست
با همان خنده مرا راهی سرابم می کند
چون بپرسم دوستم داری ؟ بگوید تا ابد
این جواب ساده اش حتی مجابم می کند
گاه می گویم که عمرمن .. جان من ... ارام باش
با دو چشم باز، از نو ، انتخابم می کند
از تخت مان بپرس که چرا عاشقانه نیست؟!
از ساعتت بپرس چرا دیر کرده است؟
این چشم های توست که رنگش عوض شده؟
یا این منم که یک شبه تغییر کرده است
من مالک تمامی دنیات بوده ام
تنها رفیق ان دل تنهات بوده ام
من ماهی شناور دریات بوده ام
یا تیغی ام که توی گلو گیر کرده است؟!
دریا خلاصه است در ان چشم مست که ...
باید اسیر شد وسط ان دو دست که ...
عشقت شبیه جانوری وحشی است که ....
قلب هزار زن را تسخیر کرده است...
نیمه جانی بر کف
کوله باری بر دوش
مقصدی بی پایان
قرن ها پشت افق
سحری سرگردان
که در آن آتش کم نور نگاهی تنها
سینه ساکت صحرای سحرگاهی را
مثل یک آینه ی رو به برهوت
پی سوسوی نگاهی دیگر
بی ثمر می کاود
وحشتی بیگانه در سراپای وجود
لذتی پر آشوب پای محراب سجود
در دل ویرانی آخرین دلخوشیم
چشم ویرانگر توست
خسته از جنگیدن
آخرین فرصت صلح
عشق عصیانگر توست
کاش غیر از من و تو هیچکس با خبر از ما نشود
نوبت بازی ما باشد و دیگر هرگز
نوبت بازی دنیا نشود!!!