مرا هزار امید است و هر هزار تویی
شروع شادی و پایان انتظار تویی
بهارها که ز عمرم گذشت و بیتو گذشت
چه بود غیر خزانها اگر بهار تویی
دلم ز هرچه به غیر از تو بود خالی ماند
در این سرا تو بمان ای که ماندگار تویی
شهاب زودگذر لحظههای بوالهوسی است
ستارهای که بخندد به شام تار تویی
جهانیان همه گر تشنگان خون مناند
چه باک زانهمه دشمن چو دوستدار تویی
دلم صراحی لبریز آرزومندی است
مرا هزار امید است و هر هزار تویی
اکنون دیگر در دسترس بودنت مهم نیست !
چون دیگر نه مشترک هستی ، نه مورد نظر!
هوا سرد است اما نگران سرما خوردن من نباش
چون کلاهی که به سرم گذاشتی
تا گردنم را پوشانده
هر کسی که سراغت را می گیرد
نمیگویم وجود نداری میگویم:
وجودش را نداشتی!
فکر نکن که تو فوق العاده بودی!
قطع به یقین من کم توقع بوده ام
حالا هم که اتفاقی نیفتاده
حادثه ی بین ما یک زد و خورد ساده بود
تو زدی !
من جا خوردم
راستی ... سلام مرا هم به
وجدانت برسان .......
البته اگر که بیدار بود!!!
من و جام و می و معشوق، الباقی اضافات است
اگر هستی که بسم الله، در تاخیر آفات است
مرا محتاج رحم این و آن کردی، باور کن توام محتاج خواهی شد
جهان دار مکافات است، زمن اقرار بااجبار میگیرند ، باور کن
شکایت های من از عشق ، از این دست اعترافات است
میان خضر و موسی چون فراق افتاد فهمیدم
که گاهی واقعیت با حقیقت در منافات است
اگر در اصل دین حب است و در اصل حب دین
بی شک به جز دلدادگی هر مذهبی عین خرافات است
می رود شهریور و پایزز زیبا می رسد
اوج طبع شاعری اینجا به معنا می رسد
مهر می اید که ابان گل کند آذر شود
مطلع دل دادگی پنهان و پیدا می رسد
آرزوها را بغل کن، فصل زیبای خزان
بار دیگر با همان احساس شیوا می رسد
با خدایت گفتگو کن در مسیر سرنوشت
می رسد پاییز و از مهرش مداوار می رسد