من و جام و می و معشوق، الباقی اضافات است
اگر هستی که بسم الله، در تاخیر آفات است
مرا محتاج رحم این و آن کردی، باور کن توام محتاج خواهی شد
جهان دار مکافات است، زمن اقرار بااجبار میگیرند ، باور کن
شکایت های من از عشق ، از این دست اعترافات است
میان خضر و موسی چون فراق افتاد فهمیدم
که گاهی واقعیت با حقیقت در منافات است
اگر در اصل دین حب است و در اصل حب دین
بی شک به جز دلدادگی هر مذهبی عین خرافات است
می رود شهریور و پایزز زیبا می رسد
اوج طبع شاعری اینجا به معنا می رسد
مهر می اید که ابان گل کند آذر شود
مطلع دل دادگی پنهان و پیدا می رسد
آرزوها را بغل کن، فصل زیبای خزان
بار دیگر با همان احساس شیوا می رسد
با خدایت گفتگو کن در مسیر سرنوشت
می رسد پاییز و از مهرش مداوار می رسد
لباهای تو لب نیست
عذابیست الهی
باید که عذابی بچشم گا به گاهی
در لحظه ی دیدار تو گفتم که بعید است
چشمان تو من را نکشد رو به تباهی
لب های تو نایاب تر از اب حیات است
تو سوزن پنهان شده در خرمن کاهی
این کار خدا بوده که یکباره بیافتد !
در تنگ بلورشب من مثل تو ماهی
ای شاخ نبات غزل حافظ شیراز
معشوقه ی مایی! چه بخواهی ،چه نخواهی !