رک بگویم از شما رنجیده ام
از غریب و اشنا ترسیده ام
با مرام و معرفت بیگانه اید
من به هر ساز شما رقصیده ام
رد پای مهربانی نیست .... نیست
من تمام کوچه را کاویده ام
سالها از بس که خوش بین بوده ام
هر کلاغی را کبوتر دیده ام
در زمستان سکوتم بارها
با نگاه سردتان لرزیده ام
بی خیال سردی اغوش ها
من به اغوش خودم چسبیده ام
وزن احساس شما را بارها
با ترازوی خودم سنجیده ام
من شما را بارها و بارها
لا به لای هر دعا بخشیده ام
من تمام گریه هایم را شبی
لا به لای واژه ها خندیده ام
من به تو مربوطم
طوریکه اندوه به شب
طوریکه صدای بنان به حاشیۀ غروب
طوریکه آن قناری زرد غمگین به شاملو
بیآنکه هیچکدام دلیل قانعکنندهای داشته باشیم
من به تو مربوطم
و تصورم این است که چیز زیادی نمیخواهم
اگر بخش کوچکی از قلب تو را میخواهم
و دقیقه ی کوتاهی از دستهایت را
تا بعدها به دوستانم بگویم، روزی
پوست من بسیار خوشبخت بوده است
از دستهای گرم تو
سخنها می توانم گفت
غم نان اگر بگذارد...
از مهربانی بی دریغ جانت
با چنگ تمامی ناپذیر تو
سرودها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد...
از رنگین کمان بهاری تو
که سراپرده در این باغ
خزان رسیده برافراشته است
نقش ها می توانم زد
غم نان اگر بگذارد...
چشمه ساری در دل و
آب شاری در کف،
آفتابی در نگاه و
فرشته ئی در پیراهن،
از انسانی که توئی
قصه ها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد...