میرَود شهریور و پاییزِ زیبا میرسَد
اوجِ طبعِشاعری اینجا بهمعنا میرسَد
مهر میآید که آبان گُل کُند آذر شَود
مطلعِ دلدادگی پنهان و پیدا میرسَد
آرزوها را بغل کُن، فصل زیبای خزان
باردیگر باهمان احساسِ شیوا میرسَد
با خدایت گفتگو کُن در مسیر سرنوشت
میرسَد پاییز و از مهرش مداوا میرسَد
از بدخشان تا دمِ درواز میخواهم ترا
با صدای بلبل دمساز میخواهم ترا
کابل و بلخ و سمنگان، بامیان هم مثل تو
ناز دارد ناز من با ناز میخواهم ترا
عشق تو دنیای من دل در غم سودای تو
سالها بگذشته جان! من باز میخواهم ترا
لحظههای زندگی را با تو منسر میکنم
ای نگار من به صد انداز میخواهم ترا
در رهت جانا همه هستی خود را باختم
دل به دریا میزنم همراز میخواهم ترا
جان من دلدار من ای یار زیبا روی من
دل به دستم گر دهی من باز میخواهم ترا
خدایا...
تابستان را با تمام خاطراتش بدرقه میکنیم
و به استقبال پاییز میرویم؛
فصلی که برگریزانش، یادمان میدهد
برای رسیدن به بهار، گاهی باید رها کرد...
خدایا،
در این پاییز، دستِ ما را بگیر
و ما را به تمام آنچه از ته دل آرزو کردهایم، برسان.
آرزوهایی که شاید کسی از آنها خبر ندارد،
اما تو از تمامشان باخبری...
خودت راه را هموار کن،
دلهایمان را آرام،
قدمهایمان را استوار
و پایانِ انتظارهایمان را شیرین کن.
بگذار پاییز امسال
فصلِ رسیدن باشد؛
رسیدن به آرامش،
رسیدن به عشق،
رسیدن به روزهای خوب،
و رسیدن به آرزوهایی که مدتهاست
در گوشهای از قلبمان منتظرند.
خدایا،
هرچه از تابستان با خود به این فصل آوردهایم،
اگر خیر است، برایمان نگه دار
و هرچه سنگینیِ دل است،
همراه برگهای پاییزی از ما دور کن.
و در آخر...
برای همهمان پاییزی بنویس
که وقتی به آخرین برگش رسیدیم،
با لبخند بگوییم:
«ارزش تمام این انتظار را داشت...»
آمین
تنهایی
چیزهای زیادی
به انسان میآموزد
اما تو نرو
بگذار من نادان بمانم!