لباهای تو لب نیست

عذابیست الهی

باید که عذابی بچشم گا به گاهی 

در لحظه ی دیدار تو گفتم که بعید است 

چشمان  تو من را نکشد رو به تباهی

لب های تو نایاب تر از اب حیات است

تو سوزن پنهان شده در خرمن کاهی 

این کار خدا بوده که یکباره بیافتد !

در تنگ بلورشب  من مثل تو ماهی 

ای شاخ نبات غزل حافظ شیراز 

معشوقه ی مایی! چه بخواهی ،چه نخواهی !

ناراحت نباش

اگر نامه ای مچاله شده برایت میفرستم

به همان اندازه فشارش داده ام که 

تو را در اغوش می گرفتم ...

احمد رضا اسکندری

ابتدا بسم رب اغوشش

گونه ها ، چشم ها، لبش ، گوشش


نقطه ی عطف جذبه ی رویش

انعکاس شکست ابرویش 


سبز اندام باغ زیتون ها

مو پریشان بید مجنون ها


تن ، بلندای نخل اهوازی

راه رفتن ، خدا طنازی 


شعر اعجاز نار میخوانم

در نگاهش نماز میخوانم


ربنا اتنا هوای تنش

اهدنا فی صراط آمدنش


که بیافند به کوچه ما گذرش 

یا بیفتد به به سمت ما نظرش 


چشم های قطره های بادامند

چشم هایی که مست مادامند


دیده ها را خمار می خواهند

همه را .... بی قرار می خواهند


دلبری دارم مرا جوجه خطابم می کند

با نوازش های عشقش ، پیچ و تابم می کند

دلبری دارم که گر چه فاصله است ما بین ما

از همان فرسنگ ها، چشمش خرابم می کند

من اگر قهر هم کنم ، او باز می خواهد مرا

یک ببخشید می فرستد ، فتح بابم می کند

گاه از روی مزاح، فحش حواله می کند

بعد با یک جوجه جانم، رفع عتابم می کند

گویمش ای بی مروت ،این چه طرز عاشقیست

با همان خنده مرا راهی سرابم می کند

چون بپرسم دوستم داری ؟ بگوید تا ابد

این جواب ساده اش حتی مجابم می کند

گاه می گویم که عمرمن .. جان من ... ارام باش

با دو چشم باز، از نو ، انتخابم می کند

هوشنگ ابتهاج

می بینم من 

آن شکفتن شادی را 

پرواز بلند ادمیزادی را

ان جشن بزرگ روز آزادی را