-
علی تهرانی
دوشنبه 12 خرداد 1404 21:28
مرا دعوت کن به پرسهای عاشقانه در کوچههای بیقراری کمی مرا قدم بزن که در اوج ِاحساس ِ پروانهای خود گرمی دستانِ تو را میطلبم تو مرا شمع ِ وجودی همراهِ دلم باش که سخت مبتلای توأم
-
فریدون مشیری
یکشنبه 11 خرداد 1404 20:09
بنشین؛ مرو که در دلِ شب، در پناه ماه خوشتر زِ حرف عشق و سکوت و نگاه نیست بنشین و جاودانه به آزار من مکوش یکدم کنارِ دوست نشستن گناه نیست
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 10 خرداد 1404 14:29
"سکوت" ؛ بزرگترین اشتباهِ آدم هاست ، وقتی رابطه ای به سراشیبیِ تردید رسیده ، وقتی حرف های زیادی برای گفتن و توضیحاتِ ناگفته ای برایِ شنیدن هست ؛ شاید "سکوت" ، بی رحمانه ترین حالتِ کنار کشیدن باشد . بیشترِ آدم ها مترجمِ خوبی برایِ سکوت نیستند ! آدم ها زخمیِ سکوت اند و ترجمه ای جز بی توجهی و تردید ،...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 9 خرداد 1404 22:17
اولین بار که بخواهم بگویم دوستت دارم خیلی سخت است تب میکنم، عرق میکنم، میلرزم جان میدهم هزار بار میمیرم و زنده میشوم پیش چشمهای تو تا بگویم دوستت دارم اولین بار که بخواهم بگویم دوستت دارم خیلی سخت است. اما آخرین بار آن از همیشه سختتر است و امروز میخواهم برای آخرین بار بگویم دوستت دارم و بعد راهم را بگیرم و...
-
محمد خدری
جمعه 9 خرداد 1404 09:37
تو را در چشم محزون دخترکان گمنام, تو را در نگاه مست قلب های تپنده ی نا آرام؛ تو را در سینه های پاک نوباوگان عاشق، تو را در هر خوابِ پیش از بیداری های ناکام؛ تو را در تجربه ای از عشق های تکراری تازه اما بی سر انجام میجویم...
-
ساحل برزگر
پنجشنبه 8 خرداد 1404 17:23
گفت: من به تو ایمان دارم، و من پیامبر کوچکی بودم که از بینِ پنج انگشت او زاده شدم...
-
مهدی سلمانی
چهارشنبه 7 خرداد 1404 08:13
« منم فرهاد و او شیرین کلام است نگاری نازنین و با مرام است » « ز بس شیرین شده ، ترسم مکارم دهد فتوا که لبهایش حرام است » ز شیرین گوی ، عشق آن دلارام مرا در هر مقامش صد مقام است من از مهرش ، دلی دارم پر از نو مرا هر جا که باشد ، عشق ، نام است مرا یک بوسه می بخشی ولیکن لبش را تا به کی ، لب را به کام است ؟ مرا تا کِی لبِ...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 6 خرداد 1404 11:26
لای ران هایت می توان خوشبوترین ترانه عشق را بویید،،!! همهمه ی پر ازدحام نفس هایت به هنگام تلاقی لبهایم با آتش فروزنده تن ات، بهشتیست که بی شک در من جهنمی بپا خواهد کرد،،!! و آبستن تمامی این هم آغوشی ها تولدی خواهد بود از جنس شعرهای ممنوعه ،،
-
زهرا مصلح
یکشنبه 4 خرداد 1404 09:01
هوای عاشقی با تو مثل بهار های گیلان غیر قابل پیش بینی است گاه ابری است ... گاه بارانی و گاه طوفانی انقدر نوسان دارد .. که با آفتابی شدن آسمان باید ذوق کرد ! درست مثل لبخند های کمیاب تو بعد از چند روز دلگیری!
-
مسعود نادری
جمعه 2 خرداد 1404 09:55
امروز رنگ آسمان چیزی بود شبیه آبی دلتنگی و نیلی غمگین و هوا مردد مانده بود بین دو نفره بودن یا تنهایی و من معلق ، جایی بین زمین و آسمان که دلتنگ ات شوم یا به فراموشی بسپارم ؛ تمام سهم خوشبختی ام را که خلاصه می شود در نگاه مهربان تو
-
محمد علی بهمنی
چهارشنبه 31 اردیبهشت 1404 18:48
از خانه بیرون میزنم، اما کجا امشب شاید تو میخواهی مرا در کوچهها امشب پشت ستون سایهها روی درخت شب میجویم، اما نیستی در هیچ جا امشب میدانم آری نیستی، اما نمیدانم بیهوده میگردم به دنبالت چرا امشب؟ هر شب تو را بی جستجو مییافتم، اما نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب ها... سایهای دیدم شبیهت نیست، اما حیف ای...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 30 اردیبهشت 1404 15:28
عشق آدم را به جاهای ناشناخته میبرد؛ به ایستگاههای متروک، به خلوت زنگزدهی واگنها، به شهری که فقط آن را در خواب دیدهای. وقتی عاشق شدی، ادامه این شعر را تو خواهی نوشت!
-
ژیلا معصومی
دوشنبه 29 اردیبهشت 1404 12:58
دلم میخواهد غـرق شـوم در خیـالِ تـو... مثـل قایقی سـرگردان روی امـواجِ افـکارم شـناورم مـوج باش ... دسـت هایت را برایـم پـارو کن من را به سـاحلِ امن آغـوشت بِکِشـان بـگذار در آغوشـت آبی بمـاند رویـای خیسـم .
-
نزار قبانی
شنبه 27 اردیبهشت 1404 09:07
سینه هایت چشمه های شعله ور کننده شرابند وعامل مدهوشی سینه هایت ان گونه رو به بالا که گویی به افلاک پر کشیده اند و نه تنها من که گویی دریا رانیز خروشان و مواج ساخته اند که گویی دریا نیز با من درد مشترک دارد و موج های پر تلاطم فریادهای این درد مشترکند سینه هایت بتی پرستیدنی اند و من تنها زائر این اصنام هستم برای زیارت...
-
افشین یدالهی
جمعه 26 اردیبهشت 1404 15:38
رازی که میانِ ماست شعرهاییست که هیچگاه به ذهنمان خطور نکرد اما سرودیمشان کودکیست که نطفهاش بسته نشد اما به دنیا آمد حرفهاییست که همه از ما میدانند جز من و تو رازی که میانِ ماست قلبیست که از ابتدای عشق ایستاده تپید ...
-
علیرضا بدیع
چهارشنبه 24 اردیبهشت 1404 19:53
پاییز می رسد که تو را مبتلا کند با رنگ های تازه مرا آشنا کند پاییی می رسد که همانند سال پیش خود را دوباره در دل قالیچه جا کند او می رسد که از پس نه ماه انتظار راز درخت باغچه را بر ملا کند او قول داده است که امسال از سفر اندوه های تازه بیارد، خدا کند او می رسد که باز هم عاشق کند مرا او قول داده است به قولش وفا کند...
-
اوحدی مراغه ای
سهشنبه 23 اردیبهشت 1404 06:28
امشب از پیش من شیفته دل دور مرو نور چشم منی ای چشم مرا نور، مرو دیگری از نظرم گر برود باکی نیست تو که معشوقی و محبوبی و منظور، مرو دل رنجور مرا نیست به غیر از تو دوا ای دوای دل ما، ار سر رنجور مرو
-
شمس لنگرودی
دوشنبه 22 اردیبهشت 1404 09:41
بر دکه ی روزنامه فروشی باران به شکل الفبا می بارد دوست دارم چندحرف و شاخه گلی در منقار بگیرم و منتظرت بمانم باران عصر موزون و مقفا می بارد می بارد و تو دیر کرده ای گل ها مثل پرندگان به دام افتاده در کف من می لرزند تو نخواهی امد و شعر داستان پرنده ای است که پروزا را دوست دارد و بالی ندارد
-
شیرکوه بیکس
یکشنبه 21 اردیبهشت 1404 16:47
بازمیگردم نزد چشمهایت با کولهباری از آیینههای شکسته بازمیگردم نزد لبانت با کوهستانی از چشمههای خشکیده بازمیگردم نزد آن قامت رعنایت با جنگلی از درختان سر بریده به امید آنکه چشمهایت به من آیینههایی روشن هدیه کنند و لبانت سرچشمهی عشق و قامتت سروی افراشته...
-
ایلهان برک
شنبه 20 اردیبهشت 1404 19:02
همین جا بمان عشقم همین گونه که هستی بمان و تنها بمن نگاه کن نگاه کردن عشق است برهنه ام برهنه ام تا برای تو باشم این گونه برهنه و تن به تن بگذار نفس هایم روی تنت سیر کند چشم هایت سینه های برهنه ات لب هایت همین گونه بیا در بسترم کنارم بخواب
-
مینو پناهپور
شنبه 20 اردیبهشت 1404 05:40
بالاخره یک شب بر روی بازوانت به خواب خواهم رفت وعاشقانه های زیادی را بر دیوان عشق خواهیم نوشت شبی که سینه ی ماه ازغوغای ستارگان خواهد درخشید!
-
ارش پور علیزاده
پنجشنبه 18 اردیبهشت 1404 19:40
چشم های تو قهوه ترک است ، ابروانت هوای کردستان خنده هایت کلوچه فومن گریه های تو چای لاهیجان ساحل انزلی ست چشمانت ، موج ها آبروت را بردند تن داغ تو ماسه ی دریاست توی گرمای ظهر تابستان ای درخت مبارک نارنج تو چراغ محله ی مایی مرد همسایه ی شما دزد است شاخه ات را برای من بتکان مثل اخبار تازه می مانی که به چشم کسی نیامده ای...
-
مهناز حسینی
دوشنبه 15 اردیبهشت 1404 20:34
سهم من از مهتاب خواب نیست ، خاطرات شب هایی ست که در تردید، عشق به یقین می نشست، امید جوانه میزد و باز دوباره...دلدادگی می رویید. سهم من از مهتاب، خاطره ی نگاهی ست که روزی ، تمام زندگانی من بود...
-
شهراد میدری
یکشنبه 14 اردیبهشت 1404 08:18
نازنین خاتون من! به به ! صفا اورده ای ای عجب که بعد عمری رو به ما اورده ای گرچه دیر، اما چه خوشحالم که با این امدن رسم دیرین محبت را به جا اورده ای ذوق و شوق رقص درسبک و سیاق ساق توست خوش خرامان ، سینه لرزان، عشوه ها اورده ای گیسوانت برگ زیتون، چشمهایت شابلوط اینهمه زیبا شدن را ازکجا اورده ای ؟ ماه ناز و غرق راز و...
-
مریم امینی
شنبه 13 اردیبهشت 1404 06:48
میآید لبهایم شکوفه میدهد میرود کویر دلم ترک میخورد آغوشش مامن فراموشی است انگار قرابتی با باران داشته باشد
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 12 اردیبهشت 1404 07:57
گــاهـی گمان نمی کنی ولی خوب میشود گــاهـی نمیشود، که نمیشود، که نمیشود… گــه جور میشود خود آن بی مقدمه گــه با دو صد مقدمه ناجور میشود… گــاهـی هزار دوره دعا بی اجابت است گــاهـی نگفته قرعه به نام تو میشود… گــاهـی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست گــاهـی تمام شهر گدای تو میشود… گــاهـی برای خنده دلم تنگ میشود گــاهـی...
-
نزهت جنتی
پنجشنبه 11 اردیبهشت 1404 13:55
کمی مکث کن بنشین و بخوان هر آنچه که تا به حال نوشته ام برایت بر دیوار زمان کاش بدانی چراغ عشقت ای دوست تا همیشه روشن است و می چکد هر لحظه شبنم مهرت بر همه زوایای اندیشه و باور من
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 10 اردیبهشت 1404 23:37
مرو که با تو هنوزم ، حدیث بسیار است .. مرو که بودن من ، به دست ان یار است ، هزار شکوه سرودم ، ز سردی مهرت .. مرو که جان گرامی ، ز توست بیمار است ، مرو که با تو هنوزم ستاره نورانیست .. مرو برای خدا ، که خانه آوار است ، به داغ سینه نظر کن ، ز عشق می سوزد ... مرو که صحبت من ، ز چشم خمّار است ، بخوان ز حضرت حافظ ، مخوان ز...
-
معصومه صابر
دوشنبه 8 اردیبهشت 1404 23:04
تمام فانوس های جهان را هم که روشن کنی شب ، شب است. مرا ببوس! آدم دلش که روشن باشد تمام شبهای تاریخ را هم طاقت می آورد ...
-
محسن شکرالهی
دوشنبه 8 اردیبهشت 1404 09:00
من در آن چشم سیاه که به آواز نگاه قصه می خواند و می داند من کودک عشق شدم می خوابم و تو آهسته و آهسته تر از آهسته همچو رودی پرشور دست لطفی به سرم می آری تا که خوابم همچو آن زلف حریرت که به یغما میدانم رفته نشود آشفته.