-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 27 دی 1395 18:18
گم شدم در خود ، نمی دانم کجا پیـــــدا شوم ترس دارم بعد از این بازیچه ای رسوا شوم قهوه ی فالم غلط افتاد و من بی اعتنــــا باز خواهم وارد بازیـت ، بی پروا شـوم مست و لایعقل شدم آن دم که ساقی بودی و جام چشمت ریخت تا دیوانه ای رسوا شوم جرعــه ای دادی و ایمان از دل و جانم پرید با چنین حال خوشی ، از کفـــر ناپیدا شوم مأمن...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 27 دی 1395 18:17
دلتنگی ؛ آخرین جادویی بود که ، در اولین دیدار ، برچشمانم نشست و اولین کلامی بود که ، در آخرین ثانیه های با تو بودن ، بر دستانم جاری شد آری ... از تقدیر نه گزیری هست و نه گریزی
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 27 دی 1395 18:15
من بدین خوبی و زیبایی ندیدم روی را وین دلاویزی و دلبندی نباشد موی را ای موافق صورت و معنی، که تا چشم من است از تو زیباتر ندیدم روی و خوشتر خوی را
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 27 دی 1395 18:14
اینکه این روزها چشم هایت نمی خندند لب هایت مرا نمی بینند و دست هایت در من قدم نمی زنند یعنی رفته ای... فقط چمدانت را جا گذاشته ای! حواس پرت شده ام اما یادم بوده یک بغل "دوستت دارم" و چند تایی بوسه بگذارم کنار چمدانت برای وقت هایی که من نیستم و می دانم دلت تنگ می شود برایم!
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 23 دی 1395 14:47
جهان می گذرد جهان ازمیان اندام زنی می گذرد که معشوقه ام است جهان عاشقانه عبورمی کند شلاق می شود سنگ می شود شلیک می شود اما از میان اندام زنی عبور می کند که خواب رفته است این زن که اکنون خوابیده است روی اندامش گاوان وحشی عبورکرده اند قلب برادرانش را درجزیره ای مفقود صبحی که خورشید را خواب برده بود کفتاران سیاه بلعیده...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 23 دی 1395 14:39
بگذار بگویند مغرور است بگذار بگویند چشم به نگاهِ هیچکس نمی دوزد اصلا بگذار هرکه هرچه می خواهد بگوید تو که بیایی خواهند دید آن مغرور تنها ناز و نیازش را خرجِ هر غریبه ای نمی کرده بگذار ببینند عاشقی می کند می خندد در آغوش می گیرد چشم می دوزد اما تنها به نگاهِ تو بگذار هرکه هرچه می خواهد بگوید تو که بیایی دنیا آن رویِ...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 23 دی 1395 14:39
آیا براستی این تویی ؟ در آرزوی توام و در تو در جستجوی تو اما تو را نمی یابم کجا رفته ای ، بی آنکه رفته باشی ؟ چگونه رفته ای ، بی آنکه رفته باشی ؟ می بینم چشمانت را ، لبانت را ، بازوانت را و تنت را اما تو کجایی ؟ آه کجایی که تو را سخت گم کرده ام ؟ دوست می دارم در تو بوی خوش را و نه شکوفه را نبض را و نه جسم را وزش آرام...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 دی 1395 09:20
پیراهنت با آغوش باز میخندد بوی تنت سر به سرم میگذارد اما از عکس ها نمیزنی بیرون. تو نرفتهای در خانه تکثیر شدهای پیراهنت روی تخت پیشبندت در آشپزخانه صدایت در شیار گوشهام راه میروند و بوی تو میآید. تو نرفتهای تکثیر شدهای مثل من که هرجا خاطره داریم ریشه دوانده ام تو نرفتهای مرگ امتحان نبودنت را از من میگیرد...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 دی 1395 09:20
تو معشوق باش همینگونه ستبر همینگونه سپید همینگونه که چشمهات تپه دارد و دشت و دستهات که دور دور دست های تمناست همینگونه که از میان لبهای ترد تو حروف اسم من جاری و جهانم مشوش می شود و پیشانی تو عرصه کودکی کردن است و زمین بازی خیال و پیشانی تو قطعا بوی به می دهد یا بوی نم دیوار حیاط تا عطر حیات بپیچد در مشام کلمه ها...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 دی 1395 09:19
روزی اگر ببینم آمده ای بسان کبوتری خسته از دیاران دورست، یار! با زیبایی بی پایانی در چشمهایت و بهاری در گیسوانت... روزی اگر ببینم آمده ای با نسیمی خنک در لبخنده ات و دست هایی زیبا، به اندازه گذشته ها زیبا شکوفه می دهند تمام درهایی که کوفته ای ... روزی اگر ببینم آمده ای با حسرت بی حسابت در درونم به ناگهانی که خویش را...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 19 دی 1395 08:54
مرا در آغوش گیر تا اگر توان قلبم را از دست دادم قلب با توانت را به من ببخشی واگر ریشه هایم دراعماق زمین فرو رفته اند همجنان در قلمرو دره تو باشند تا اگر عمرم را از دست دادم به عمر تو دست یابم وبه زبانهایی بی شمار تو مرا در آغوش گیر تا گیاهی شوم سنگ آزار وتو سنگ باطراوات شوی در سایه گیاه چلچراغ من تا میان من وتو رودی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 19 دی 1395 08:52
تو را نگاه می کنم چشمانت خلاصهی آتشفشان است همرنگ خاکِ دیاری که دوستش میدارم چالِ کنجِ لبانت هلالکِ جُفتی ماه است با خورشیدی در قفا که مردمانِ سرزمینِ قلبِ مرا به وِلوِله وا میدارد با انگشتِ اشارهی رو به آسمان خندهات بارانِ مرواریدْ است و اخمت زلزلهیی که شهر آرزوهایم را ویران...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 19 دی 1395 08:51
عشق روز اول بستری می سازد ازشکوفه های سفید برهنه تورا رها میان باغهای زیبا برکه های آرام عبور می دهد از تنت خواب را حرام می کند برچشمهایت از روز بدش می آید ستاره ها را پنهان می کند پشت پلکهایت آسمان را تاریک می کند که چشمانت آرام باشد به خفتگان آواز بیداری می دهد به مرده گان نوای زندگی عشق روز آخر آغوشش را باز می کند...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 19 دی 1395 08:51
پای این قلم بشکند نتوانست تو را پایبند کند تو حالا سر از دهانِ قلم های دیگران در آورده ای آه ای مردِ شعرهای من بگو در خلوت دفترِ کدام زن پرسه می زنی ؟ چه کسی امشب تو را می سراید ؟ شب از نیمه گذشته است به خانه ی خودت به شعرهای من برگرد
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 18 دی 1395 13:13
آغوشت تمام حرف های نگفته را در قلبم بازگو می کند بگذار چشم هایت لالایی بخوانند و لب هایت من را نوازش کنند اما آغوشت فقط حرف بزند ....
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 18 دی 1395 13:05
هنوز بوی پیراهن تو با طعم خیسِ همان فتیر نازکِ برشته با من است . ... جز ما کسی خبر نداشت که در خانه با خواهش باران و بوسه چه میکنیم ما در خفای پرده حتی از احتمال دیدن حضرت آینه هم سخن میگفتیم حالمان خوش بود چراغهای دوردستِ درهی دربند علامت روشن زندگانی از آوازهای محرمانه بود و ما خوب میدانستیم به خاطر آن بهاری که...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 18 دی 1395 13:04
اگر باد نبود کنارم بند میشدی همینجا که میدانی ! اگر باد نبود آسمانم را سراسر ابر نمیگرفت ... و من این همه دلتنگ نمیشدم ابرآلود ... این همه در دلم نمیباریدم ... و این همه از شوق آفتاب نمیآمدم کنار پنچره ...!! همیشه خیال میکردم تو میآیی و من آمدنت را تماشا میکنم همیشه، باد، پنجره را به هم کوبید ... و باران ِ...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 15 دی 1395 08:26
شب دوشین که مرا لب به لب نوشین بود شب که از عمر شمردیم شب دوشین بود گاه لب بر لب جانانه و گه بر لب جام تا دم صبح مرا کار به شب دوش این بود نوعروسیست جهیزش همه شادی و نشاط دختر زر نتوان گفت گران کابین بود شوق آن ماه روان از مژهام پروین داشت کار چشمم همه شب با مه و با پروین بود کس نداند که چه دیدم من از آن گردش چشم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 15 دی 1395 08:23
تو یک عاشقانه ی قدیمی تو شعری زیبا در تو عطری ست مخصوص عصرهای گرم تابستان در دست هایت در چشمانت و یا در موهایت نمی دانم عطر و بویی در توست مخصوص عصرهای گرم تابستان که مرا از خود بی خود می کند
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 15 دی 1395 08:22
جمعه ها بیشتر از هر روز دیگر نگرانت میشوم میترسم دلت بگیرد و کسی را نداشته باشی تا غصه هایت را بجان بخرد میترسم دلت بگیرد و غم هایت تازه شود جمعه ها بیشتر از هر روز دیگر نگرانت میشوم
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 15 دی 1395 08:22
با من بمان اندکی بیشتر با من بمان ای سایه ی گریزان آرامشم ای سنجاق شده بر هر نفسی که پیش از اولین سوال فرو می برم بانوی من تو آن تشنگی هستی که عطش را فرو می نشاند کدام آغوش می تواند چون آغوش تو کودکی را آنقدر عشق ببخشد که هرگز کسی را نکشد
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 15 دی 1395 08:21
زن شیرین است این ورد یک ملحد ذاتی ست و برای این الحاد خود معجزات عظیمی دارد زن شیرین است هربرگ تنش شهد دارد گلبرگهای لبانش عسلی شفابخش آسمانش ابرهای بهاری و زمینش آتشفشانی از شعله های سوزان مگر می شود با چنین معجزاتی ایمان نیاورد راهبه ی گوشه گیر کنار زنی برای پرستش نماند ذکر نگفت مگر می شود دراین دریای خروشان غرق نشد...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 15 دی 1395 08:13
#احتراماً بنده یک نکته بگویم در همین جا ، ابتداً آنقَدَر می خواهمت که عاشقم من ، احتمالاً طبق آنچه بررسی شد کار دل از حد گذشته خدمتت مستحضرم که با تو خوبم ، احتراماً در گزارشهای آتی حال خود با تو بگویم یک نمودار از دل خود دارم اینجا ، اتفاقاً آنچنان دورت بگردم عاشقانه تا که شاید چشم تو بیند دوباره این دلم را ،...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 14 دی 1395 08:09
هر روز قبل از خورشید درمن طلوع می کنی تا صبحم بخیر شود و هرشب میلیارد ها متر قد می کشم تا به آسمان برسم و تورا ببوسم در چشم هایم مستقر شو دست هایت را دور من پیله کن و محکم در آغوشم بگیر که آغوشت هر موجودی را پروانه می کند پاییز از انتهای موهای تو آغاز می گردد و باد عاشقانه هایش را در بین موهای تو پیدا می کند که هرکس...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 14 دی 1395 07:55
جمع کردن هیزم ها با تو گرم کردن کلبه با تو دم کردن چای با تو خاموش کردن فانوس با تو و تا صبح به آغوش کشیدن و بوسیدنت با من من از این تقسیم کار راضی ام تو نگران نباش و همه کارهای سخت را به من بسپار
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 13 دی 1395 08:17
دورترین فاصله در دنیا، حتی فاصلهی مرگ و زندگی نیست. فاصلهی من است با تو وقتی روبرویت ایستادهام و دوستت دارم، بی آنکه تو بدانی.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 13 دی 1395 08:17
این روزها بی حواس ترین زن دنیا منم که در گذر از میان مردم شهر با هر عطری به یاد تو مست می شوم و در چهار خانه ی هر پیراهنی شبیه تو بیتوته می کنم این روزها هستی وُ نیستی و میان بی حواسی های معلقم قدم می زنی تو را می گردم در میان تمام کسانی که شبیه تو نیستند و سراغ تو را از شلوغ ترین خیابان های شهر می گیرم نیستی که نیستی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 12 دی 1395 08:48
از دور تو را دوست دارم بی هیچ عطری آغوشی لمسی و یا حتی بوسهای تنها دوستت دارم از دور..
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 12 دی 1395 08:41
مرسی که هستی و هستی را رنگ میآمیزی هیچ چیز از تو نمیخواهم فقط باش فقط بخند فقط راه برو... نه، راه نرو میترسم پلک بزنم دیگر نباشی!!!.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 12 دی 1395 08:36
نسیم خنکی که موهایت را تکان می دهد صدای من است بارها از تو می گذرد و تو او را نخواهی شناخت!