-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 بهمن 1395 07:58
حوا شدم به باغ وجودت؛تو آدمی گر با من از بهشت بیایی چه ماتمی وقتی که سیب عشق به دامان مان فتاد فرقی نمی کند؛چه بهشت و جهنمی؟ با طعنه گفت آینه روی مرا چو دید: چه چشم های خسته و ابروی درهمی! پیمود پای من به رهت هرچه کوچه بود اما هنوز در گذر از اولین خمی دلگیر نیستم اگر از اشک،خسته ام چون غنچه ای که تر شده باشد به شبنمی
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 11 بهمن 1395 08:02
تمایل دارم تو را برای همیشه دوست داشته باشم این جمله ی بظاهر پیش پا افتاده را به دقت بخوانید از کلمه ی عشق مهمتر کلمات " همیشه " و " تمایل " است آنچه بین آن دو جریان داشت عشق نبود ، جاودانگی بود
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 11 بهمن 1395 08:01
من به تو تعلق دارم گوش کن هر تپش قلبم فریاد نام توست نمی گویم عاشقت هستم چرا که عشق در برابر تو واژه ی حقیری ست تو خورشیدی هستی که در روز های سرد زندگی ام طلوع کردی گرمایی که اکنون احساس می کنم تنها دلیلش وجود مهربان توست لبخند ملیحت حالت معصومانه چشمانت و آهنگ دلنشین صدایت به من حق بده وقتی که نام کوچکم را صدا می زنی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 11 بهمن 1395 07:59
آمدی همچون مسافر بوسه ای بر من زدی با دل و چشمت عجب آتش بر این خرمن زدی از همان شب خواب از چشمان من بیرون شده مبتلا گشتم به چشمت این دلم پر خون شده پر شده عطر نفسهای تو در شبهای من دور کردی از دلم با خنده ات غمهای من عاشقت گشتم مرو هرگز ز پیشم نازنین بی تو درگیرم به خود،هستم همیشه من غمین
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 11 بهمن 1395 07:58
جان میدهم از حسرت دیدار تو چون صبح باشد که چو خورشید درخشان به درآیی چندان چو صبا بر تو گمارم دم همت کز غنچه چو گل خرم و خندان به درآیی در تیره شب هجر تو جانم به لب آمد وقت است که همچون مه تابان به درآیی بر رهگذرت بستهام از دیده دو صد جوی تا بو که تو چون سرو خرامان به درآیی.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 11 بهمن 1395 07:56
با من از دست هایت از پیشانی ات و از آفتاب تندی که بر آن می تابد از پیراهنت بگو که باد به سینه ات می چسباند آن را وقتی در میان خوشه های گندم ایستاده ای و فکر زمستان پیش رو که به گرمای آغوش من می کشاندش. بوی گندم ویرانم می کند بوی وحشی بازوانت ویرانم می کند با من از خاک مزرعه ات حرف بزن و بگذار شعرهایم تب تند تنت را...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 9 بهمن 1395 08:18
ازمیان تمام چیزهایی که دیده ام تنها تویی که میخواهم به دیدن اش ادامه دهم از میان تمام چیزهایی که لمس کرده ام تنها تویی که میخواهم به لمس کردنش ادامه دهم. خنده ی نارنج طعمت را دوست دارم. چه باید کنم ای عشق؟ هیچ خبرم نیست که رسم عاشقی چگونه بوده است هیچ نمیدانم عشق های دیگر چه سان اند؟ من با نگاه کردن به تو با عشق...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 9 بهمن 1395 08:03
دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست من سرخوشم از لذت این چشم به راهی ای عشق، تو را دارم و دارای جهانم همواره تویی، هرچه تو گویی و تو خواهی.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 9 بهمن 1395 07:59
نگیر فاصله از من ، بیا کنارم باش اسیر فصل خزانم ، بیا (بهارم )باش چه قدر جای تو در زندگی من خالیست در این مسیر پر از هیچ ، کوله بارم باش برای دل خوشی ام گریه کن هر از گاهی برای دل خوشی ام ، "عشق" ، بی قرارم باش
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 9 بهمن 1395 07:58
دلگیرم و دلتنگم و دل سرد و دل آشوب فرمانده ی شرمنده ی یک لشگر مغلوب فرعون به گل مانده ی افسانه ی نیلم هر بار شود گوشه ی چشمان تو مرطوب شیرینی خرما ، عسل و شهد زیاد است اما نه به اندازه ی لبخند تو مطلوب چشمان تو فیروزه و لبهات عقیق است احسنت به دستی که تراشیده تورا خوب
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 5 بهمن 1395 11:08
بغلم کن که از این دربه دری میترسم و از این وحشت و این بیخبری میترسم مدتی هست که از خانه ی امنم دورم بغلم کن که من از هر خطری میترسم هی خبر پشت خبر باز درختی افتاد من تنم ساقه و از هر تبری میترسم اگر از رخوتِ دنیا و زمین شعر شدم علت آن است که از بی اثری میترسم آی مردم بخدا روز قیامت شده است من از این تیتر به ظاهر خبری...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 5 بهمن 1395 08:19
عشق صیدیست که تیرت به خطا هم برود لذتش کنج دلت تا به ابد خواهد ماند...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 5 بهمن 1395 08:17
✨✨ می شود باز به چشم تو سرایت بکنم ؟ می گذاری که من اینگونه عبادت بکنم ؟ یک نگاه از همه ی چشم تو سهمم بشود حاضرم تا همه ی عمر قناعت بکنم تو همیشه به خداحافظی عادت داری نکند واهمه داری به تو عادت بکنم چه شده ؟ باز تو از دست خودت دلگیری بگذارید من این بار وساطت بکنم به خدا من همه ی دار و ندارم شعر است بپذیر این غزلم را...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 5 بهمن 1395 08:15
هیچ چیزی جز غمت موهای من را کم نکرد قامتم را جز "خداحافظ عزیزم" خم نکرد رفتن تو بی وفا کاری که با من کرد را زلزله با آن همه بی رحمی اش با بم نکرد در دل تاریخ خواهد ماند چون کار تو را قوم چنگیز مغول با خاک ایران هم نکرد آنچه کرده اشک هایم با نماز مادرم مرگ سهراب جوان با قامت رستم نکرد آمدم شاعر شدم کم کم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 4 بهمن 1395 08:27
محبوبم تو باید باشی بگذار بگویند ما دیوانه ایم بگذار بگوئیم که میگویند ما دیوانه ایم محبوبم از عشق میشود سر سام گرفت ... سر سام محبوبم برای نبودن همیشه وقت هست من زندگی را در چشمان تو دیده ام نگذار به اسم عشق ما را به تختِ مرگ ببندند بگذار برای یکبار هم که شده با دل خوش از این دنیا سیر شویم محبوبم بگذار شیفته...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 4 بهمن 1395 08:22
لب هایت را بیشتر از تمامی کتاب هایم دوست می دارم چرا که با لبان تو بیش از آنکه باید بدانم ، می دانم لب هایت را بیشتر از تمامی گل ها دوست می دارم چرا که لب هایت لطیف تر و شکننده تر از تمامی آن هاست لب هایت را بیش از تمامی کلمات دوست می دارم چرا که با لب های تو دیگر نیازی به کلمه ها نخواهم داشت
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 4 بهمن 1395 08:21
حالم بد است بوسه ی آخر غلیظ تر...!! شهد و شراب و شیره و شکر..غلیظ تر...!! حالم بد است لا اقل امشب کنار من هی بوسه پشت بوسه ی دیگر.. غلیظ تر...!! از چکه چکه چکه ی آن قرمز لبات خون می چکد به این ور و آن ور.. غلیظ تر..!! بگذار تا هوس بکنم من ز دست تو فنجان چای و قهوه ی بهتر.. غلیظ تر...!! شعری بخوان و از دو لبت قند پاره...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 4 بهمن 1395 08:20
دیر شد باید بخوابی نازنینم شب به خیر با وفای ساده ی خلوت گزینم شب بخیر خسته ای ای مهربانم چشمهایت را ببند این چنین خصمانه منشین در کمینم شب بخیر غصه فردا و فرداهای دیگر را مخور ای غریبْ افتاده ی تنهانشینم شب بخیر در شب یلدای چشمانت چه آتشها به پاست ای نگاهت تکیه گاه آتشینم شب بخیر اشک های بی کسی را از دو چشمت پاک کن...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 4 بهمن 1395 08:12
برگرد وُ برایم غزلی ناب بیاور من تشنه لبم،تشنه دلم،آب بیاور لبریز شده کاسه ی صبرم به خداوند! پیغام بده: جانِ دلم! تاب بیاور بیداری شب های بدون تو مرا کشت برگرد وُ در آغوش خودت خواب بیاور آن کودک نوپا به خدا پیر شد از عشق همراه خودت کودکی و "تاب" بیاور تنهایی و افسوس رفیقم شده بی تو اصلا تو بیا دوست ناباب...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 3 بهمن 1395 08:12
قول دادم به خودم زود فراموش کنم یاد تو در دل وجانم شده ،خاموش کنم قول دادم به دلم.... یاد توبیرون بکنم هر شب و روز به یاد تو شبیخون بکنم قول دادم به خودم نام تو را پاک کنم از صمیم دل خود یاد تو در خاک کنم قول دادم که شوی دور ز من دور شوی بگذارم که رَوی...با دلِ او جور شوی قول دادم به دلم غصه ی دیگر نخورد فکر این را که...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 3 بهمن 1395 08:10
تو را من ز هستی جدا دوست دارم تـــو را بی حد و انتها دوست دارم خیـــال تو در سینه ام گرم و جاری تـو را همره لحظه ها دوست دارم تو اصل وجـــــــود مرا باز خواندی تــــــو را مثل آئینه ها دوست دارم نگنجد در اندیشه ات ایـــــن ارادت تو را فـــــوق پندارها دوست دارم مـرا بی گنــــه بارها گرچه راندی ولی باز هم من تـو را...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 3 بهمن 1395 08:09
لبخند تو عشق است ولی با همگان نه ... با ما به از این باش ولی با دگران نه ...! رسوایی راز دلت از چشم تو پیداست ... خواندم ز دلت آری و گفتی به زبان نه ... زیبایی هر عشق ؛ به بی نام و نشانیست ما طالب عشقیم ؛ ولی نام و نشان نه ... میخواستم آتش بزنم شهر غزل را ... وقتی سخن عشق تو آمد به میان نه ... حالا که قرار است به دست...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 2 بهمن 1395 08:47
چه سکوتی است میان تو و این حس دلم ... من پر از حرفم و تو جذب رویا شده ای ... من که در عکس تو تکثیر شده اشعارم ... تو همان شعر منی گل ب خرامان شده ای ... آسمان بغض کند از خم ابروی کمانت ... اسمان نیست به کارم ،که تو باران شده ای ... غزلم پیش کش آن خم ابروی تو دوست ... چو کمانی است ک در تارک اوهان شده ای ... من مصمم شده...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 2 بهمن 1395 08:47
همنفس با سنگ ساحل، ماجراها دیده ام موج در موج، خروش خشم دریا دیده ام با من از هر جا که می دانی و می خواهی بگو گرگ باران خورده ام، پایین و بالا دیده ام یک به یک در هر شب این خانه های بی شمار از تو هر جایی که رفتم داستانها دیده ام با من از تنهایی کولی سرگردان مگو انتهای دشتها را بی تو تنها دیده ام از کدامین سوی این آبی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 2 بهمن 1395 08:44
[ Photo ] آتش زدن ... به یک "سرنوشت" کبریت نمی خواهد که "پا" می خواهد که لگد بزنی به همه ی دارایی یک نفر و بروی
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 2 بهمن 1395 08:43
من هوا را بی نفسهای "تو" حاشا می کنم تار و پود عشق را در "تو" تماشا می کنم بیقراریِ دلِ من خنده ی شیرین "تو".... بیستون سهل است من فرهاد رسوا می کنم،،
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 دی 1395 14:25
از روزنه ی چشم تو آغاز قشنگ است تا اوج به دنیای تو پرواز، قشنگ است مغروق تمنای تو با عشق چه زیباست در شعر سپیدت تب آواز قشنگ است دریای دل از شورش امواج تو بی تاب مجنون شده ی لیلی طناز قشنگ است پاییز تماشای تو در خلوت باران چون عاشق دلخسته ی دمسازقشنگ است برچهره ی شاداب گل از نکهت شبنم لبخند حریفانه ی تکتاز قشنگ است
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 دی 1395 14:24
می نویسم : این عشق… نقطه هایش با تو! می نویسم : شبنم… گل ِ سرخش با تو! می نویسم : پرواز… آسمانش با تو! می نویسم : فریاد… شعله هایش با تو! می نویسم : دریا… تن ِ خیسش با تو! می نویسم : بوسه… تب ِ داغش با تو! می نویسم : دل دل… ضربه هایش با تو!
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 28 دی 1395 09:24
اینکه این روزها چشم هایت نمی خندند لب هایت مرا نمی بینند و دست هایت در من قدم نمی زنند یعنی رفته ای... فقط چمدانت را جا گذاشته ای! حواس پرت شده ام اما یادم بوده یک بغل "دوستت دارم" و چند تایی بوسه بگذارم کنار چمدانت برای وقت هایی که من نیستم و می دانم دلت تنگ می شود برایم!
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 28 دی 1395 09:24
از این همه ماه که در آسمانت ریخته است مگر که سه آفتاب به هم فشرده از پس زیبایی هایت برآیند . چشمانت دو رودخانه ی تشنه اند که از پس نیزارهایش محموله ی ممنوعی حمل می شود . از این همه برف که دندانت را سفید کرده است چه برف گرانی آسمان به زمستان مدیون است. دستهایت شکل و شمایل بخشیدناند گوشات دو نقشه پیچاپیچ برای پنهان...