-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 8 بهمن 1393 10:18
بانـــــوی قصه های شبانه ! ترانه پوش ! بنشین کنار من ، غزلی تازه دم بنوش ! بنشین کنار من ، نفسی تازه کن ، بخواب در من بپیـــــچ دختـــــر زیبـــای دیرجوش ! با من بجــــوش ! قُل قُل صد بـــــوسه ! غلــغله ! غوغایی از تو می شود این شب ، شب خموش در من شبیه کولی شبگرد کوچ کن بگذار کـوله بار دلت را به روی دوش چــــوپــــان...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 8 بهمن 1393 10:16
گم شدم در این شب سنگی مرا پیدا کنید از خیابان هــای دلتنگــــی مـــــرا پیدا کنید مثل دریا تشنه ی طعم هزاران بوسه ام آه ماهی ها بـــه هر رنگی مرا پیدا کنید زخمی ام از چشمهای نازنین، شمشیرها در هیاهـــوی چنین جنگـــی مرا پیدا کنید مثل ریگی زیر پــــای آبشار صخره ها از هجوم این همه لنگی مرا پیدا کنید دل قنــاری زیست...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 7 بهمن 1393 08:53
امشب دلــم دوباره تــــه بـــی خیالی است یعنی شبیه چشم تو حالی به حالی است تشبیه دل به چشم!! نه...امشب عجیب نیست از شاعری کـــه خیـــــر سرش سورئالی است! در ازدحـــــام هـر شب تهــــــران چشـــــم تــــو این کوچه – دل- به لطف شما پر ز خالی است این مبتذلترین غزلم شد ... که چشم تو در ابتذال ، چشم و چراغ اهالـــی است...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 7 بهمن 1393 08:53
ی عشق هیچ فلسفه ای در جهان نبود احساس در “الـــهه ی نـــاز ِ بنان” نبـود بی شک اگر که خلق نمی شد “گناهِ عشق” دیگر خدا بــــــه فکـــــــر ِ “شبِ امتحان” نبود بنشین رفیق! تا که کمی درد دل کنیم اندازه ی تو هیــــچ کسی مهربان نبود اینجا تمــــام ِ حنـــجره هــــــا لاف می زنند هرگز کسی هر آنچه که می گفت،آن نبود! لیلا فقط...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 7 بهمن 1393 08:52
کنار من که قدم میزنی هوا خوب است پر از پریدنــــم و جای زخــمها خوب است برای حک شدن عشق در خیابانهــا به جا گذاشتن چند رد پا خوب است قدم بزن پُـــرم از حس «درکنـــــار تویــــــی» قدم بزن پُرم از حس اینکه «ما» خوب است نخند حرف دلــــم را نمـیشــــــود بزنـــــم خیال میکنم اینجور جملهها خوب است بگیــــر دست...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 6 بهمن 1393 08:06
نشد که موسم قربانی ام صدا بزنم تــــــو را خدا بگذارید دست و پا بزنم زنی که مست که دیوانه کاش می آمد کنار خندق خونم کـــــــه حرف ها بزنم بگویمش که چقد دوست دارمت ده تا و او بخندد و من مثل بچه هــا بزنـــــم به سیم آخر و هی بوسه بر سر و دستش اگر کـــــــــــــــه جا بخورد من مباد جا بزنم دو کلمه راست بگویم که دوستش...
-
لبت شیرینترین سهم من از تلخی این دنیا
دوشنبه 6 بهمن 1393 08:04
تن عریانی ات تن پوش رمز آلود شب بوها و چشمانت کمینگاه تن آرامش قــــــــــوها دل زندانی ام در بند زلفت این من خسته اسیر لابه لای دشت گندم زار گیسوهــــا ز ترس تیغ مــرگ آلوده ی ابرویتان یکسر غلاف اند اجتماع تیغه ی تب دار چاقوها غــزلزاده غزال وحشی صحرای این سینه نگاهت شاه بیتی از هم آغوشی آهوها برای با تو بودن سوختن...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 6 بهمن 1393 08:03
اجازه هست کــــه اسم ترا صدا بزنم به عشق قبلی یک مرد پشت پا بزنم اجازه هست که عاشق شوم، که روحم را میان دست عرق کــــرده تـــــو تـــا بـــــزنم دوباره بچه شوم بی بهانه گریه کنم دوباره سنگ به جمــع پرنده ها بزنم دوباره کنج اتاقم نشسته شعر شوم و یا نه! یک تلفن به خـود شما بـــزنم نشسته ای و لباس عروسیت خیس است هنـوز...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 5 بهمن 1393 13:15
به سینه می زندم سر، دلی که کرده هوایت دلــی کــــه کرده هـوای کرشمههای صدایت نه یوسفم، نه سیاوش، به نفس کشتن و پرهیز کـــه آورد دلــــــم ای دوست! تاب وسوسههایت تو را ز جرگــــهی انبوه خاطرات قدیمی برون کشیدهام و دل نهادهام به صفایت تو سخت و دیر به دست آمدی مرا و عجب نیست نمیکنــــم اگـــر ای دوست، سهل و زود ،...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 5 بهمن 1393 13:11
یکـــی با بخت خوابیــده یکــــی با بخت ِ خوابیده جهان خوابی است در بیخوابی چشم جهاندیده یکی را حلقه در دست و یکی را دست در حلقه کلید هـــر دری در قفــل هــــر دردی نچرخیـــده یکی با عقل خوشنام و یکی با عشق بدنام است بـــه نام نامــــی آنکس کــــه مـــــا را ننگ نامیده! تعـــادل در تــــــرازوی کدامین دولتـــــی ای...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 5 بهمن 1393 08:46
الماس چشمِ آسمان گیسوی من ، بنشین جــــــــــــادوگرِ مکارِ لب جادوی من ، بنشین این بار هم که بد قلق بازی در آوردی بردار ابـــرو را، خدا ابروی من بنشین خطّ لبت را صاف کـــــــــن ای ارمنی لبخند ریمل کشیدی ماه چم آهوی من ، بنشین بالا بزن یک بـــــــــــــــــار دیگر آستینت را سرخ و سفید و بور ، رویاروی من بنشین نه! آن...
-
خرما پزان عشق و جنون باش و بی امان بوسه بــــــه بوسه در دهن من رطب بریز
یکشنبه 5 بهمن 1393 08:45
رویای رود باش ، غــزل در مَصَب بریز! شط الشراب باش به شط العرب بریز – - تا شور پارسایی ات اروند سازدش ، دُر دَری درون خلیج ادب بریـــــــــــــــز ! کج کج نگاه کن به من و جرعه جرعه می از تُنگ چشمهات بــــر این تشنه لب بریز اصلا بیا و فرض بکن قــرن هشتم است ! یکسان به جام رند ومن و محتسب بریز ! لیلی تر از لیالی پیشین...
-
دل به دست آوردن از کشور گشایی بهتر است
یکشنبه 5 بهمن 1393 08:41
مرگ در قاموس مــا از بـی وفایــی بهتر است در قفس با دوست مردن از رهایی بهتر است قصـــه ی فــرهـاد دنیــــا را گـرفت ای پادشـــاه دل به دست آوردن از کشور گشایی بهتر است تشنگانِ مِهـــر محتــــاج ترحـــم نیستند کوشش بیهوده در عشق از گدایی بهتر است باشد ای عقل معاش اندیش، با معنای عشق - آشنایـــم کن ولـــی نا آشنایـــی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 4 بهمن 1393 08:35
دریاست دو چشم تو چه مشکی و چه آبی زیباست لبان تو چو یاقوت مذابی باغیست تنت سبزتر از سبزی جنگل هر میوه اش آغشته به دریای شرابی برهم زده ای جاذبه ی روی زمین را هر ذره به سوی تو رود با چه شتابی! بر آن شدم از وحشت چشمت بگریزم مهر تو ولی بسته به پاهام طنابی یکبار تورا دیدم و صد بار دلم را با دوری خود کشتی و دیگر چه حسابی؟...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 4 بهمن 1393 08:34
در خلوت خــــــاموش من ، یاد تو نجوا می کند در ظلمت سرد شبم ، صد شعله بر پا می کند در لحظه های بی کسی ، در کوچه های اضطراب یاد تــــو ، این همـــزاد مــن ، با من مدارا می کند با این همه بیگانگی در غربتی این گونه تلخ یاد تو ، این پیمانه را ، بر من گوارا می کند در این فضای غمزده ، در این غروب پر ملال این آشنای مهربان ،...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 4 بهمن 1393 08:34
انـار شــو کـــــــه تمــــام لب تــــــو را بمکم به بغضم این همه سوزن نزن که می ترکم شب است و عطر خوشِ نانِ تازه ی تنِ تو بگـــــــــــــو چکار کنم با دلِ پـــــر از کپکم دهانم آب می افتد ، چقدر می افتد دهـــانم آب برایت ، انــــار بــا نمکم انار سوخته ام من ، دلِ مرا بچلان نمک بریز و بنوش از دل ترک ترکم شبی که بغض...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 بهمن 1393 08:08
سرت که درد نمی آید از سوالاتم ؟ مرا ببخش کـــه اینقدر بی مبالاتم چطور این همه جریان گرفته ای در من و مو به موی تو جاریست در خیالاتم ؟ بگو به من کـه همان آدم همیشگی ام؟ نه ... مدتی است که تغییر کرده حالاتم چقدر مانده به وقتی که مال هم بشویم درست از آب درآیند احتمــالاتم تو محشری به خدا ، من بهشت گم شده ام تو اتفاق می...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 بهمن 1393 08:06
حالم از این بهانه ی بد می خورد به هم صد عقده جمع می شود انگار در دلــــم آوار می شود به گلو ، بغض واژه ها دادم نمی رسد به خدا تا ستاره ها از بس که قرص عشق تو را قورت داده ام گیــــــــــجم / تو را ولی به توّهم نزاده ام تهدید می شود نفســــــم تا تو می روی قلبم نمی تپد ، و تو هی دور می شوی احساس روی شعــــــــرِ لبان...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 بهمن 1393 08:05
یک سینه حرف هست، ولی نقطهچین بس است خاتون دل و دمــــــــــاغ ندارم.... همین بس است یک روز زخــــــــــــم خوردم یک عمر سوختم کو شوکران؟ که زندگی اینچنین بس است عشق آمدهست عقل بـــــرو جای دیگری یک پادشاه حاکم یک سرزمین بس است مورم، سیاوشانه به آتش نکش مــــــرا یک ذره آفتاب و کمی ذرهبین بس است ظرف بلـــــــــور!...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 بهمن 1393 08:02
در من دوباره زنده شده یـاد مبهمی دنیا قشنگ تر شده این روزها کمی گفتم کمی؟ نه! خیلی- یک کم برای من یعنی زیــــــــــاد یعنی همسنگ عالمی دریا کجا و بـــــــاغ کجا؟ سهم من کجا؟ من قانعم به برگ گلی قطره شبنمی ای عشق چیستی تو که هرگاه می رسی احساس می کنی که دلیری کــه رستمی مثل اساس فلسفه و فقــه مبهمی مثل اصول منطق و...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 30 دی 1393 07:55
از خانه بیرون می زنم اما کجــــــــــــــا امشب شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب پشت ستون سایه هــــا روی درخت شب می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب می دانم آری نیستی امـــــا نمی دانم بیهوده می گردم بدنبالت چرا امشب ؟ هر شب تو را بی جستجو می یافتم امــــــــا نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب ها ... سایه ای دیدم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 30 دی 1393 07:53
غزلــی ساختم از وزن النگــوهایت به پریشان شدن قسمتی از موهایت غزلی ساختم از شیوه شهرآشوبیت برگرفتـــه شده از قصــه ابروهایت حس خوب غزلم را به چه تشبیه کنم؟ جز بــه احساس بغــل کردن بازوهایت آنقــدر واژه بـرای غـــزلم داد بـه من کوچه باغی که مرا برد به گردوهایت بی تو آرامش این شعر به هم می ریزد ای بــه قــربان سکــــوت...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 29 دی 1393 07:55
آفتاب از کجا درآمده است، این که حــــــــــــــوّا هوای آدم کرد؟ با وجودت اتاق سرد و عبوس، کمی از سردیِ خودش کم کرد لحظههای نبودنت به خدا در خودم بارها شکسته شدم تا به کِی توی خواب بایستی حضرت ماه را مجسّم کرد؟ عشق یک هدیه ی خدادادیست، من کجا و حضور ماه کجا؟ کاش میشد برای ماه دلت، جای شایستهای فراهــــم کرد دلِ من...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 29 دی 1393 07:52
ﺑﻪ ﺭﺳﻢ ﺻﺒـﺮ ، ﺑﺎﯾﺪ ﻣَﺮﺩ ﺁﻫﺶ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﺩ اگر مرد است ﺑﻐﺾ ﮔﺎﻫﮕﺎﻫﺶ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﺩ ﭘﺮﯾﺸﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﮔﯿﺴﻮﯾﯽ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺩ ﻭ ﭘﺮﯾﺸﺎﻥﺗﺮ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﯽ ﮐــﻪ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﺩ عصای دست من عشق است ، عقل سنگدل بگذار کـــه این دیوانه تنهـــا تکیه گاهش ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﺻﻮﺭﺗﻢ ﮔﯿﺴﻮﯼ ﺍﻭ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﺷﺪ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ ﺧﺪﺍ ﺩﻟﺒﺴﺘﮕﺎﻥ ﺭﻭ ﺳﯿﺎﻫﺶ ﺭﺍ ﻧﮕــﻪ ﺩﺍﺭﺩ ﺩﻟﻢ...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 29 دی 1393 07:50
مهربانی میکنند این روزها کلاش ها دسته جمعی سمت مسجد میروند اوباش ها لات های ایــن محل تا آمدی عاقل شدند دلبرم...! حسن ِختام ِ خشم ها ، پرخاش ها رد شدی از برگ های خشکِ پاییزی و بعد... جنگ برپا شد میان تک تک فراش ها چشم هایت سبز یا آبی ست؟ یا تلفیقی است؟ چشم هایت سوژه شد بین همه نقاش ها... از زمانی کـــه نگاهت را به...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 28 دی 1393 10:53
دختر ِ خیام! یک جرعه شرابم می دهی؟ دزدکی بابا نفهمد شعــر ِ نابم می دهی؟ مانده ام پشت ِ در ِ چوبی ، "بفرما"یی بگو تشنه هستم از سفال ِ کوزه آبم می دهی؟ تا نلرزم بیش از اینهـا در شب ِ موهای ِ تو از دو چشم ِ روشن ِ خود آفتابم می دهی؟ نم نم ِ باران ِ انگــور است و عطر ِ کاهگل دست در دست ِ نسیمت پیچ و تابم می...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 28 دی 1393 10:52
باز تابستانه ی آن تن کبابــم کرده است تشنه ام، شهریور لبهات آبم کرده است من همان انگـــور بد مستم کـــه بوی موی تو در مشام این شب وحشی شرابم کرده است من همـــان مستم کـــه جای سیب آتش گاز زد عاصی ام آن گونه که شیطان جوابم کرده است شاعری بودم که شعر بی وضو هرگز نگفت لذت ِ لامذهب ِ تـــو لاکتابم کرده است شهرزاد قصــه ی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 28 دی 1393 10:45
زخـــم ها بسیــــار امـــا نوشــــداروها کم است دل که می گیرد تــمام سِحر و جادوها کم است هر نسیمی با خـــــودش بــوی تو را آورده است بادهـــا فهمیــده اند اعجاز شـــب بوها کم است تا تو لب وا مـــی کنی زنبورهـــا کِـــل می کشند هرچه می ریزی عسل در جام کندوها کم است بیشتــر از من طلب کن عشــــق! من آمـــاده ام...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 دی 1393 13:00
روی دنیــا ببند پنجـــره را، تا کمــی در هوای من باشی چون قرارست بعد ازاین تنها، بانوی شعرهای من باشی چند بیتی به یاد تــو غمگین...چند بیتی کنـــار تـــو لبخند... عصرها عشق می زند به سرم، تلخ و شیرین چای من باشی من بخوانم تو سر تکان بدهی، تو بخوانی دلم تکان بخورد آخــرِ شعـــر ازخودم بروم، تو بمانـــی صدای من باشی من...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 دی 1393 12:58
قرص ِ مــــــاه ِ رفته از البــــــرز بالا را ببین چشمهای ِ سرمه ریز ِ در تماشــــا را ببین پهندشت ِ امپــــراتوری ِ ایران غرق ِ جشن دف زنی ِ باربـــد، چنگ ِ نکیســـــا را ببین دختــر ِ ایرانی و تاجیک و افغان غرق ِ رقص گلرخــــــــان ِ شوش تا بلخ و بخارا را ببین آهوان ِ خوشخــــرام ِ میــــنیاتور ِ بر سفال سینه...