-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 16 دی 1393 07:53
حوا، بهشت، پرده ی اول: درخت سیب آدم نشسته در وسط صحنه، بی شکیب پروانه ای شبیه غزل از نگاه او پر می کشد به سمت گلی عاشق و نجیب نام تو چیست ای گل صد جلوه ی قشنگ؟ نام تو چیست ای غزل بکر و دلفریب؟ من می شوم قسم به خدا عاشق شما در صحنه های بعدی این قصه عنقریب *** حوا، بهشت، پرده ی دوم: صدای باد شیطان پرید در وسط صحنه،...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 15 دی 1393 16:58
دیشــــب باز دلـــم تنـــگ تــــو شد.. دیشـــب باز گریـــه کردم.. دیشـــب باز شیـــرین تر از شیـــرین در عشــــق بودم، و دیـــوانه تر از فرهـــاد در فـــراق.. دیشـــب باز مجـــــنون لبخــند تو شــــدم و لیــــلی نگاهــــت.. دیشــــب همـــه افســــانه های عاشــــقی در مـــن تبلور یافـــــت... دیشــــب باز نقاشـــی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 15 دی 1393 07:59
از اینجایی که من هستم تموم ِ شهر معلومه کنارم خیلیـا هستن .. دلم پیش ِ تــو آرومه به من بدبین نشو هرگز بگو چی بوده تقصیرم ؟ به جز آرامش و حسی که از صدات میگیرم بدبین شدی چـرا ؟ باور نمیکنی تنهایی منو کمتر نمیکنی طوفان نشو منو یه قاصدک نکن من عاشق ِ تـوام .. یک لحظه شک نکن ! اگه دلتنگ باشی تو .. مث ِ بارون شروع میشم که...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 15 دی 1393 07:57
ای رنگ موهایت طلا، ای طعم لب هایت عسل من تشنه ی یک بوسه ام ،حی علی خیرالعمل حی علی خیر العمل ،حی علی خیر العمل الله اکبر ای صنم ،الله اکبر ای هبل هر روز با یاد تو هفده بار شاعر می شوم روزی سه نوبت گفته ام در مدح چشمانت غزل پیراهنت دشتی پر از گل های وحشی می شود دشتی که در آن می کند فرهاد شیرین را بغل ایرانی و هندی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 14 دی 1393 08:08
شب که شد تاری بیاور، یک بغل آواز هم شور تحریر «بنان» را، پنجه ی «شهناز» هم شب که شد، سکر تمنای تو بیرون میزند از خم سربسته و از شیشه های باز هم شب که شد،آوازی از دیوان شمس الدین خوش است دست و پا یاری کند، رقصی شلنگ انداز هم باید امشب از حصار تنگ تهران وارهی نشئه ی قونیه باشی، تشنه ی شیراز هم تا صحر مشغول باشی با...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 14 دی 1393 08:04
گر چه مستیم و خرابیم چو شب های دگر بـاز کن سـاقی ِ مجلس ، سر مـینای دگر امـشـبـی را کـه در آنیم غـنیمت شـمریم شاید ای جـان نرسیدیم به فـردای دگر مست مستم مشکن قدر خود ای پنجه غم من به میخانه ام امشب تو برو جای دگر چه به میخانه چه محراب حرامم باشد گر به جز عشق توام هست تمنای دگر تـاروم از پی یــار دگری مـی بـایـد جز دل...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 13 دی 1393 10:02
گفتا که می بوسم تو را ، گفتم تمنا می کنم گفتا اگر بیند کسی ، گفتم که حاشا می کنم گفتا ز بخت بد اگر ، ناگه رقیب آید ز در گفتم که با افسونگری ، او را ز سر وا می کنم گفتا که تلخی های می گر نا گوار افتد مرا گفتم که با نوش لبم ، آنرا گوارا می کنم گفتا چه می بینی بگو ، در چشم چون آیینه ام گفتم که من خود را در آن عریان تماشا...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 13 دی 1393 10:02
پاییز را به گریه نشستیم تا بهار خود گفته بود: وعد? دیدار ما؛ بهار گفتم: چه غم که میگذرد روزهای سرد میکوبد آخرش در این خانه را بهار حالی دوگانه دارم و خود نیز ماندهام چشمم در انتظار شما بود یا بهار؟ انصاف نیست گل ندهد باغ خاطرم باریدهام از اول پاییز تا بهار باز است چشم پنجرهها در هوایتان میآمدید کاش ، شما نیز با...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 13 دی 1393 09:59
چقدر بغض بخوانم سکوت بنویسم؟ چقدر حرف دلم را منوط بنویسم؟ چقدر درّه بمانم به قلّه خوش باشم؟ به پای دامنهها از سقوط بنویسم؟ چقدر دست من از پا درازتر باشد؟ برای آمدنت هی قنوت بنویسم؟ چه میشود که بیایی و شعرهایم را به خط بوسه به زیر گلوت بنویسم؟ و یا به جوهری از رنگ سیب روی لبت دو آیه از لب خود، از هبوط بنویسم به جای...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 13 دی 1393 09:58
همیشه رنگ یادتو به رنگ سال می شود دلم به شوق بودنت پر از خیال می شود به چشم تو که آخر طراوت و سلیقه ای هماره سیب عشق من خراب و کال می شود و بعد از این رفوزگی به امتحان عشق تو هوای با تو بودنم پر از محال می شود تو با شکوهی آنقدر که قرص ماه آسمان برای گوشه ی لبت ، شبیه خال می شود تو با منی و یا که نه و یا به فکر دیگری...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 13 دی 1393 09:52
دلم چیزی نمی خواهد ، بجز آغوش گرم و مهربانت را همان خورشید گرما بخش بعد از این سکوت سرد طولانی دلم چیزی نمی خواهد به جز بگشودن در بر نگاه مهربانت با سلامی ناب و پایان سکوت و لب فروبستن بر این خیل الفبای پر از تردید دلتنگی بگویم با تو از غم واژه های حلقه در چشمم و از این بیکران رازی که در دل ماند بپرسم با نگاه خسته ام...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 13 دی 1393 09:49
دلم چیزی نمی خواهد ، بجز آغوش گرم و مهربانت را همان خورشید گرما بخش بعد از این سکوت سرد طولانی دلم چیزی نمی خواهد به جز بگشودن در بر نگاه مهربانت با سلامی ناب و پایان سکوت و لب فروبستن بر این خیل الفبای پر از تردید دلتنگی بگویم با تو از غم واژه های حلقه در چشمم و از این بیکران رازی که در دل ماند بپرسم با نگاه خسته ام...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 13 دی 1393 09:49
دلم چیزی نمی خواهد ، بجز آغوش گرم و مهربانت را همان خورشید گرما بخش بعد از این سکوت سرد طولانی دلم چیزی نمی خواهد به جز بگشودن در بر نگاه مهربانت با سلامی ناب و پایان سکوت و لب فروبستن بر این خیل الفبای پر از تردید دلتنگی بگویم با تو از غم واژه های حلقه در چشمم و از این بیکران رازی که در دل ماند بپرسم با نگاه خسته ام...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 13 دی 1393 09:45
دلم چیزی نمی خواهد ، بجز آغوش گرم و مهربانت را همان خورشید گرما بخش بعد از این سکوت سرد طولانی دلم چیزی نمی خواهد به جز بگشودن در بر نگاه مهربانت با سلامی ناب و پایان سکوت و لب فروبستن بر این خیل الفبای پر از تردید دلتنگی بگویم با تو از غم واژه های حلقه در چشمم و از این بیکران رازی که در دل ماند بپرسم با نگاه خسته ام...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 13 دی 1393 09:41
از من گریز نیست تو را ناگزیر من پایان تو، تمام تو، من بوده م داری تمام می شوی، امشب درون تخت روحت از آن من شده. زن بوده م؟ زن مثل مرد بوده ام و خواسته م تو را تن بوده ام به قدر تو تن بوده م یعنی پناه آن تن عریان ، تنی که من هر وقت خواسته م قدغن بوده م هر جا که رفته ایی تو از آن منی هر جا که بوده ایی تو ،وطن بوده م هر...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 11 دی 1393 08:41
تو بارووون ِتندی ، که بند اومده دو تا چتر بردار ، با من برقص ... شب ِ کنت و وودکا ، شب ِ مُردنه زمان و نگه دار ، با من برقص کسی بو نبرده از عطرِ تنم کسی گونه هام و نچیده هنوز دو تا بال می شم واســـــــه پر زدن ... کسی بال هام و ندیده هنوز زدم زیرِ بارون ، بی شال و کفش زدم زیرِ بارون و ... بارون... نیست کمک کن بتونم به...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 10 دی 1393 13:30
من دلم برای آن شب قشنگ، من دلم برای جاده ای که عاشقانه بود، آن سیاهی و سکوت، چشمکِ ستاره های دور... من دلم، برای "او" گرفته است!
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 10 دی 1393 08:01
از پس شـیـشه عـــــــــینک اســتاد ســـــــــرزنش وار به من مـــــینگرد باز در چــــــــــــهره من مــــــیخواند که چــــــــــها در دل من مـــــیگذرد ******* میکند مـــــــطلب خود را دنــــــبال بچه ها عشق گــــــــناه است گناه وای اگـــــــــــر بر دل نو خاسته ای لشـــــــــــکر عشــــــق بتازد بیگاه ******* من...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 10 دی 1393 07:57
نه این که فرصت نداشته باشم. برای تنفس یک لحظه کمیاب همیشه فرصت هست. تنها باید مراقب باشیم گوشه ی دفترچه خاطراتمان تا نخورد نشانه ای نمانَد روی غبار آینه ای که من و ترا با هم دید در خاطر تقویم چیزی از این دقایق بی قرار ثبت نشود. نباید مدرکی جا بگذاریم باید فراموش کنیم بگریزیم از هرچه که شاید از هر چه که نباید. انگار...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 10 دی 1393 07:57
به رو سیاهی من ...مدتی کلاغ سفید نشست روی سکوتم .... و عاقبت را دید اگر کلاغ سفیدم بهار میخواهد مرا به پای زمستان دیگری بکشید مرا به مرگ فروغ وو ..تولدی دیگر مرا به شام غریبان برگ ها ببرید اگر که نه بگذارید زندگی بکنم کسی صدای مرا ... از خودم نشنید کسی مرا نشنید وو ... کسی مرا ننوشت به داد فصل زمستان بعد من برسید.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 8 دی 1393 19:17
آه ! باز این دل سرگشته من یاد آن قصه شیرین افتاد: بیستون بود و تمنای دو دوست. آزمون بود و تماشای دو عشق. در زمانی که چو کبک ، خنده می زد " شیرین" ، تیشه می زد "فرهاد"! نه توان گفت به جانبازی فرهاد : افسوس، نه توان کرد ز بیدردی "شیرین" فریاد . کار "شیرین" به جهان شور برانگیختن...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 8 دی 1393 13:04
شاید این صفحه همان پنجرهء رویایی است که من از شیشهء شفاف لغات روی زیبای تو را می بینم گاه تابیدن مهتاب حضورت و نسیمی که معطر به تو و شادابی است می خورد بر تن این پنجره ی رویایی واژه ها می خوانند، غزل مستی تو ، شعر بیتابی من ای صدایت پر از آرامش روح و دلت آینهء پاک وجود روزگارت خوش باد ...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 8 دی 1393 13:00
پیش آمده هیچ وقت پیشانی ات بلند باشد بختت بلندتر؟ و مردی بلند بلند بگوید «دوستت دارم» !؟ باید پیش آمده باشد تا خیال نکنی زن بودنت بر بادهای بیابان شده شاید پیش آمده باید باشد تا انتقام خودت را از خودت نگیری و به خوردِ خودت ندهی بیخود که چه بهتر که می توانم زن تنهای مستقلی باشم هیچ زنی پای این دروغ را امضا نمی کند مگر...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 8 دی 1393 12:59
عشق یعنی که قابی از غزلم ، روی دیوارِ دفترت باشد بشنوم از تمام مردم شهر ، شالِ سوغاتِ من سرت باشد عشق یعنی بدون آنکه کسی پی به قانونِ بین ما ببرد اسم کوچک تو روی فرزندم ، اسم من روی دخترت باشد دستانت به گردنم نرسید ، از سرم بوسه ات پریده ولی نکند چشم های میشی تو ، قسمتِ گرگِ دیگرت باشد حاضرم هفت خان رستم را ، رد کنم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 8 دی 1393 12:57
سرت که درد نمی آید از سوالاتم؟ مرا ببخش که این قدر بی مبالاتم چطور این همه جریان گرفته ای در من و مو به موی تو جاریست در خیالاتم؟ بگو به من که همان آدم همیشگی ام؟ نه! مدتی است که تغییر کرده حالاتم چقدر مانده به وقتی که مال هم بشویم درست از آب درآیند احتمالاتم تو محشری به خدا، من بهشت گم شده ام تو اتفاق می افتی، من از...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 8 دی 1393 12:53
به مُردادی ترین گرما قسم، بدجور دلتنگم شبیه گچ شده از دوری ات، بانوی من، رنگم! حسودی می کند دستم به لبهایی که بوسیدت! وَ من بیچاره ی چشم تو ام... با چشم می جنگم! تنم از عطر آغوشِ تو دارد باز می سوزد جهنّم شد بهشتم؛ تا پرید آغوشت از چنگم نظام آفرینش ناگهان بر عکس شد، دیدم- زدی با شیشه ی قلبت شکستی این دلِ سنگم! گلویم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 8 دی 1393 12:53
نمی گویم به این دیوانه بازیهام عادت کن فقط مثل گذشته با دل تنگم رفاقت کن گرفته جنگل تنهایی ام را درد در آغوش بیا آتش بزن، قلبِ مرا از درد راحت کن تویی که مثل برمودا دلم را جذب خود کردی به عشق دخترانِ چشم رنگی هم حسادت کن بیا و مرد باش و کمتر از آنی که می بینم مرا با گرگهای هرزه گرد بیشه قسمت کن دلم یخ بسته، اسکیموی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 8 دی 1393 12:27
بدینوسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئولیتهای یک کودک هشت ساله را قبول می کنم. می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است. ... می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم! می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم . می خواهم درون...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 8 دی 1393 11:08
روزگاریست که من معرکه دارش شده ام مثل عیسی سند چوبه ی دارش شده ام باورم کن که چنان عقربه ی خانه بدوش پا به پای دل خود لحظه شمارش شده ام هوس چیدن یک سیب پر از وسوسه است باغ چشمت که هواخواه بهارش شده ام میرسد تا به قفس های بلورین گناه جاده ی سرد سکوتی که غبارش شده ام انتظار و قفس این همه تکرار سکوت سرنوشتی است که من سخت...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 8 دی 1393 10:20
با تو در من یک نفر هر شب شمالی میشود ساکن یک کلبه آن سوهای شالی میشود جنگل و عطر نسیم و مخمل باران عشق شیشه های پنجره نم نم، زلالی میشود چای کتری و اجاق و عطر آویشن چه خوب استکانی زندگی طعمش چه عالی میشود میگذارم دست توی دستهای عاشقت دل میان سینه ام حالی به حالی میشود موشرابی عشوه میریزی برایم مست مست جرعه جرعه جام شب...