-
سمیرا تعالی
یکشنبه 23 آذر 1404 08:11
در خنده چه داری تو که آرامش جانی چشمانِ نفسگیر و لبِ شهد بیانی نور رخ تو مات کند چشم جهان را از خنده چه دانی تو که گلخند زمانی از موی تو رخسار تورا قاب گرفتند آنگونه که از جلوهٔ مه نقش عیانی.. بوسید پریشانی گیسوی تو را باد صد بار تو زیباتر از آن حد گمانی... خورشید ببارید و ز ابروی تو تابید از جاذبه ی چشم تو می داد...
-
حمیدرضا گلشن
شنبه 22 آذر 1404 09:28
دیگر برایت شعرهایم را نمی خوانم دیگر در این تنهاییِ با هم نمی مانم دیگر نمی خواهم به هر قیمت شده، باشی از اینکه بی حد عاشقت بودم پشیمانم باران اگر روزی به همراه تو معنا داشت حالا خودم تنهای تنها زیر بارانم دیگر نمی خواهم دروغانه بتابی، نه تاریکی ام را دوست دارم ماه تابانم عشقی که می گفتی نمی میرد به مو بند است حدّ...
-
مریم صفری
شنبه 22 آذر 1404 09:26
از بخت بدم شهره به شیرینی قندی ای کاش که لازم نشود باز بخندی درگیر توام روز و شب و دلهره دارم جز من نکند دل به کسی ساده ببندی درگیر حسادت شده و درد کشیدم هر بار گذر کرده ز کوی تو لوندی با اینکه شنا هم بلدی! دلهره دارم که غرق شوی! در شب گیسوی کمندی آنقدر تو ماهی که ندارد عجب اینکه هر کس که تو را خواست، رود رو به بلندی...
-
محمد رضا ماظری
جمعه 21 آذر 1404 14:44
فرموده بودی غم نخور،باشد اجابت میکنم حالا که فرمان میدهی،بانو اطاعت میکنم هر خواهشی داری بگو،حالا که تسلیمت شدم یا هر چه میخواهی بکن،فوقش شکایت میکنم بانو ببخشایم اگر،بی پرده حرفی میزنم یا لا به لای واژه ها،گاهی جسارت میکنم من عاشقم...دل نازکم! ،وقتی که میرنجد دلم منطق نمیفهمم اگر،گاهی حماقت میکنم وقتی کسی با...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 21 آذر 1404 14:42
تو غلط میکنی این گونه دل از ما ببری سرِ خود آینه را غرقِ تماشا ببری مرده شورِ من ِ عاشق که تو را می خواهم گورِ بابایِ دلی را که به اغوا ببری چه کسی داد اجازه که کنی مجنونم؟ به چه حقی مثلن شهرتِ لیلا ببری؟ به من اصلن چه که مهتابی و مویِ تو بلند چه کسی گفته مرا تا شبِ یلدا ببری؟ بخورد تویِ سرم پیکِ سلامت بادت آه از دستِ...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 21 آذر 1404 14:40
آخر ای زیباترین دختِ محل می گیرمت سد راهم گر نشه روزی اجل می گیرمت راهِ راست بسیار باشد امتحانش میکنم گر نشد از راهِ مکرو همدَغَل می گیرمت لاابالی ام ولیکن روزی عابد می شوم با ندایِ حی علی خیرِالعمل می گیرمت گر در این پائیز شد شد یا نشد ایدلربا با توکل بر خداوند تا حمل می گیرمت تلخیِ دوران ما هم عاقبت سر می رسد...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 21 آذر 1404 14:39
من پذیرفتم شکست خویش را، پندهای عقل دوراندیش را، من پذیرفتم که عشق افسانه است این دلِ درد آشنا دیوانه است میروم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم میروم از رفتن من شاد باش از عذاب دیدنم آزاد باش
-
فروغ فرخزاد
جمعه 21 آذر 1404 14:39
گاهی باید دروغ را راست پنداشت و گاهی راست را دروغ بی فریب خوردن زندگی سخت است
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 21 آذر 1404 14:38
از لبِ سرخ تو حرفی نزدم، میترسم زعفران باد کند دستِ خراسانیها گر بگویم که دلم با تو چه افسانه نوشت، آتش افتد به دلِ سردِ سلیمانیها
-
شیوا میثاقی
پنجشنبه 20 آذر 1404 16:28
به من تڪیه ڪن.... آنجاییڪه احساس میڪنی هیچ پناهے نداری ... بتو امنیت خواهــم داد... با من حرف بزن ... از روزمرگے ... از خوشـے هاو ناخوشـے ها من شنونـده ے صبوری هســتم..... به آغوشـم بـیا....جایـــے ڪه با شب... نسبت نزدیڪی دارد... یڪرنگ ... عاشق ... و آرام ... بخواب ...
-
ستاره نعمتی
چهارشنبه 19 آذر 1404 08:49
یه وقتایی عشق تموم نمیشه… فقط ساکت میشه، میره یه گوشهی دل، میمونه اونجا، بیصدا ولی زنده… مثل یه نفسِ نیمهجون، مثل یه لبخند توی عکس قدیمی. میدونی؟ من هنوزم هر شب بهت فکر میکنم. به اون روزا، به اون خندهها، به اون “دوستت دارم”هایی که گفتی و باورشون کردم. هنوزم یه گوشهی دلم برای تو میتپه، آروم، ولی واقعی. تو...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 16 آذر 1404 20:30
و خوب مے دانی هر جایِ دنیا ڪه باشی حواسِ دلم پرتِ توست گریزے نیست از عشق از حسِ خواستنت از من اینچنین ڪه دوستت دارم ...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 16 آذر 1404 17:51
حال من به احوال پرسی تو بستگی دارد! تو اگر حالم را بپرسی مگر میشود بگویم بدم؟! اصلا مگر میشود تو باشی و من... خوب نباشم؟! تو فقط باش... من اثبات میکنم که بدی در دنیا وجود ندارد!
-
حامد نیازی
شنبه 15 آذر 1404 10:52
توکه نمیدانی ؛ از آن دهان با آن لب ها هرچه بگویی زیباست هرچه بگویی شنیدنی ست حتی در سکوت ! تو که نمیدانی ؛ از این دهان با این لب ها هرچه بگویم دوستت دارم هرچه بگویم با من بمان است حتی میان بوسه ! چشم هایت را ببندو... با لبخند به اغوشم بیا ٬ تو که نمیدانی ؛ دلم چقدر گفتگوی عاشقانه میخواهد...
-
فروغ فرخزاد
شنبه 15 آذر 1404 06:40
ای شب از رویای تو رنگین شده سینه از عطر تواَم سنگین شده ای به روی چشم من گسترده خویش شادیَم بخشیده از اندوه بیش همچو بارانی که شوید جسم خاک هستیَم زآلودگی ها کرده پاک ای تپش های تن سوزان من آتشی در سایهٔ مژگان من ای ز گندمزارها سرشارتر ای ز زرین شاخه ها پر بارتر ای در ِ بگشوده بر خورشیدها در هجوم ِ ظلمتِ تردید ها با...
-
فرزانه رها
جمعه 14 آذر 1404 13:52
دنبالِ بهانهام، برای دوباره دیدنت، برای غرق شدن در رودخانهی دستهایت، برای آویختن به گرمای نفسهایت که چون آفتاب، بر سردی تنم میتابد… این بار، اگر بیایی، زیرِ درختِ سیب، میگذارم بوسهام چون بارانی بیپروا و بیمهار بر لبانت فرو ببارد؛ و اینبار، اگر قدمت را به سوی من بیاوری، با تو از مرزهای ممنوعه، چون شاخههای...
-
جمشید کردستانی
جمعه 14 آذر 1404 12:36
دیشب باران آمد!! خیالت را باخودش آورد ...! چه خیال دل انگیزی ،،،! جهان غرق درسکوت... آسمان خوابیده، ماه پنهان شده بود ! ابرها هم تمام جهان را گرفته وپوشانده بودند ،، انگار سقفی محکم برای من وتو ساخته بودند،، تااز چشم شورِ همه آدمیان مارا به دور نگهدارد... شاید هم خواسته که خداهم مارا نبیند ، نکند بفهمد وخیال فاصله...
-
حامد نیازی
پنجشنبه 13 آذر 1404 15:48
اسمش چیست؟ این حس، این حال؛ همین که وقتی به تو فکر میکنم... از گوشه ی لبهایم لبخند چکه میکند! اسمش چیست؟ این کار، این رفتار؛ که نشسته ام و تو را مو به مو مرور میکنم و عطر موهایت گیجم میکند؟ اسمش چیست؟ این رویا، این خیال؛ که تو از دور می آیی و انار های باغ شعرم... کال کال، سینه چاک میکنند؟ اسمش را... چه بگذارم که تو،...
-
حسن عباسی
پنجشنبه 13 آذر 1404 09:15
تو دوست داشتنی ترین پیچکی هستی که دلم می خواهد به دست و پای زندگیم بپیچی و مدام قد بکشی در لحظه هایم و حالم را خوب تر کنی...
-
شهراد میدری
چهارشنبه 12 آذر 1404 08:07
گرچه دل دادم به تو ، دلدار خوبی نیستی سرد و مغروری و چندان یار خوبی نیستی آجر آجر روی هم کج چیده ای دیوار را با دو ابروی کجت معمار خوبی نیستی دیدن چشمان تو سم بود و فهمیدم چه تلخ نازدخت قهوه ی قاجار خوبی نیستی برده ای هی دل به چشمه، تشنه برگردانده ای برده ام پی ، کبک خوش رفتار خوبی نیستی می وزد از هر طرف بادی ، تو...
-
فرزانه طالبی پور
چهارشنبه 12 آذر 1404 06:51
مرا ملکه ی ِ آغوشت کن تردید نکن خورشید چیزی شبیه تب آغوش من است شب چیزی شبیه موهای من است عشق چیزی شبیه تو است تردید نکن بیا ماه را بین بوسه هایمان عاشقانه ببوسیم و یگ عمر زندگی را به چشمانِ هم عاشقانه هدیه بدهیم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 آذر 1404 11:11
چنان عاشق شدم برتو عبادت راتومعنا کن مرا راندی زدنیایت حقارت را تومعناکن همیشه حرف من این است تمامت مال من باشد نفهمیدی چرایش را حسادت را تومعنا کن من از عشق تومیگویم توهم ازعشق جانانت اگرفرصت کنی حالا خیانت را تومعنا کن نوشتم واضح وروشن که عاشق گشته ام برتو اگر اسمش شهامت شد،شهامت راتومعنا کن شب وروزم شده اینکه کجا...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 10 آذر 1404 19:09
لذت ببر از این که گرفتار تو هستم از این که زمین خورده ی ازار تو هستم لذت ببر از بازی خوبت که در این نقش انگار کسی گوشه ی افکار تو هستم ما خاظره مشترکی هم که نداریم انگار نه انکار که من یار تو هستم دیروز تو نبال من شک زده بودی امروز به دنباله ی تکرار تو هستم انقدر نگاهم نکن انقدر نگو نه تا خسته شوی عاشق انکار تو هستم...
-
سینا خالقی
یکشنبه 9 آذر 1404 12:19
دلم صبح می خواهد و طعم بی نظیر نوازش های تو را روی گونه های سپید احساس دلم پنجره ای می خواهد که به خورشید روشن چشمانت گشوده شود دلم دوستت دارمی می خواهد از دهان تو با عطر گلهای اقاقیا ... دلم باران می خواهد از جنس ابرهای مهربانی بارانی از عشق ... که نفس بکشم با تو بوی خوش زندگانی را...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 7 آذر 1404 12:43
یک روز میآیی که من دیگر دچارت نیستم از صبر لبریزم ولی چشم انتظارت نیستم یک روز میآیی که من نه عقل دارم نه جنون نه شک به چیزی نه یقین، مست و خمارت نیستم شبزنده داری میکنی تا صبح زاری میکنی تو بیقراری میکنی، من بیقرارت نیستم پاییز تو سر میرسد قدری زمستانی و بعد گل میدهی، نو میشوی، من در بهارت نیستم زنگارها را...
-
نیکی فیروزکوهی
چهارشنبه 5 آذر 1404 17:23
" برای من خاص هستی" را هرگز به کسی نگویید. و نگویید جایگاهِ ویژه ی آنها در قلب تان کجاست . و نگویید بی تو چگونه .. با تو همیشه ... یا هرگز ... یا هزار حرفِ بی سر و تهِ قشنگ در میان ما، آدمهایی هستند که هنوز به جاری بودنِ احساس در زندگی ایمان دارند. آدمهایی که تن به باورِ دروغ قلبها نمیدهند....
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 3 آذر 1404 10:48
صبح، پنجرهای است از جنسِ نگاهِ تو با شمعدانیهای سرخِ بیدار باز کن به روی من تا اقتدا کنم سلامی را به قامتِ آن چشمها و خداوندگارِ عشق امضای بخیر را نقش زد بر تمامِ احوالِ این طلوع ما
-
عبدالجبار کاکایی
یکشنبه 2 آذر 1404 18:49
آه از آن نگاه واژه میشوم مرا مرور میکند ؛ سنگ میشوم مرا بلور میکند ؛ شیشه میشوم ز من عبور میکند ، تا که پشت میکنم به آفتاب مثلِ سایه روبهروی من ظهور میکند ! آه از آن نگاه ! عاقبت تمامِ هستیِ مرا ذرّه ذرّه نور میکند ...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 آذر 1404 09:11
سلام به قلب من زمانی که از تو یاد میکند سلام به روح من زمانی که به سوی تو پر میکشد سلام بر عشق لحظهای که متولد میشود و سلام بر شعر که همواره با نام تو آغاز میشود...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 30 آبان 1404 11:22
نگاه میکنم نمیبینی چه بیتابانه به انتظار نشسته ام پا به جاده ی رفتن میگذارم ردّ پاهایم یکی پس از دیگری محو میشود رفتن به ناکجای زندگی نه رفتن نمیدانم من وامانده ی کوچه های جنونم به سان بومرنگی قرمز هر بار میرسم به تو هر بار تکرار میشود رسیدنم به تو دیوانه وار و پی در پی من اهل رسیدنم اهل ماندن کنار دستانی که ترکِ...