-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 8 آبان 1404 08:20
همیشه یک تکه رویای شخصی توی جیبِ پیراهنت باشد... چیزی شبیه عشق چیزی شبیه امید چیزی شبیه ایمان. گاهی تنها چیزی که آدم را سر پا نگه میدارد، نادیدنیِ شخصیِ آدم است. چیزی شبیهِ یک تکه رویا توی جیبِ پیراهنت...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 6 آبان 1404 13:44
به جان نشانمت اگر چه خسته شد تنم، ولی به جان نشانمت تو را چُنان ستاره ای ، ، به آسمان نشانمت ماه و ستاره ام تویی ، چراغ خانه ام تویی خسته ز این خموشی ام ، بگو کجا نشانمت بی پرو بال گشته ام ، نیست دگر راه گریز کلید محبسم تویی ، بگو کجا نشانمت؟ تمام حرف من تویی ، قافیه و ردیف من لایق وصف تو کجاست؟ نشد که من نشانمت رود...
-
مینو پناهپور
یکشنبه 4 آبان 1404 09:02
بیدار شو... دوستم داشته باش.... من بدون بوسههاے تو صبحانه ڪه هیچ ، صبح هم از ڪَلویم پایین نمی رود... انڪَشتانت سمفونی ؏شـق را می نوازد با تار ڪَیسوانم.... پلڪ بڪَشای ، میخواهم ؏ـاشقانهترین ترانه ے دنیا را برایم بسرایی...!!
-
حمید جدیدی
پنجشنبه 1 آبان 1404 07:28
بوسیدمش ! فراتر از لبها حتی زبان با زبان در آمیخت تا حرفها در گلویمان نپوسد کدامیک حالا لهجه ی عاریه بُرد از دیگری ، کدامیک زودتر گفت آنچه را که سالها درسینه ی رمزآلودش پنهان ساخته بود...
-
مرتضی شاکری
یکشنبه 27 مهر 1404 09:54
نکند عشق همان توطئه غم باشد باز قربانی این معرکه قلبم باشد ظاهراً فاصله تأویل طویل عشق است نکند سهم من از بودن تو کم باشد نکند سهم من از سفره گسترده عشق دهن سوخته ، آشی که نخوردم باشد دل خود کرده ما را ز چه تدبیری نیست ؟ زخمی عشق نباید پی مرهم باشد ای که با اشهد چشمان تو کافر شده ام نکند مرگ همان قبله عالم باشد تب...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 مهر 1404 09:53
یک شبی زنگِ نگاهش چه پریشانم کرد تاب موهایش مرا بی سر و سامانم کرد صورتِ ناز و لبِ غنچه خود را رو کرد همچو باران به سرم ریخت و آبادم کرد گوییا حسرتِ این عمر به پایان برسید زان دمی عشق خود اظهار و نمایانم کرد صحبت از فصل بهار و گل و بلبل کردیم تا که در فصلِ خزان ، اهل خراباتم کرد روز ها سبز و صبورانه کنارم بنشست سربلند...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 26 مهر 1404 11:34
آزادگان به عشق خیانت نمی کنند او را خصال مردم آزاده خو نبود
-
سید طه صداقت
جمعه 25 مهر 1404 18:13
جانِ دل . . . ! باور کن من هم دوست دارم ... جمعه ها آرام تر نفس بکشم ... چای زعفران دم کنم... با چند دانه هِل ... و با خیالی آسوده ... تکیه کنم به دیوارِ خیالت ! فکر کنم ، فکر کنم ، فکر کنم .... و لا به لایِ دریایِ دلتنگی هایم ... ناگهان بیایی و بگویی ... هفته بدونِ منِ سختی بود جانم ... "جمعهمان" بخیر ....!
-
اصغر عظیمی مهر
شنبه 19 مهر 1404 12:32
غافل از اینکه خودت همراه من میسوختی -از حسادت- آتشی در قلب من افروختی! هر زمان که برخلاف میل تو حرفی زدم با سکوت خیرهات لبهای من را دوختی! گفته چشمت بارها: «درب خروج از آن ور است»! از «جدایی» -من نمیدانم- چه چیز اندوختی؟! هم پدر، هم مادرت، عشاق خوبی بودهاند! این همه بیعشقیات را از کجا آموختی؟! توی این...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 17 مهر 1404 11:15
حماس و اسراییل هم تونستن توافق کنند اما من و تو نه...!!!!
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 16 مهر 1404 08:43
اینجا خانه ی قلب من است به وقت طلوع شرقی چشمانت پلک بگشا آفتاب نگاهت را بتابان بر سرزمین دلم که صبح ها معشوق ترین باشم
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 15 مهر 1404 11:16
پرنده ای آبی در قلبم است که می خواهد بیرون بیاید ولی من با او خیلی سخت گیرم می گویم: همان جا بمان می خواهی اوضاع زندگی ام را خراب کنی؟ می خواهی کارهایم را به هم بریزی؟ می خواهی فروش کتاب هایم را در اروپا کم کنی؟ پرنده ای آبی در قلبم است که می خواهد بیرون بیاید ولی من باهوش تر از آنم که فکر می کنید فقط شب ها به او...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 14 مهر 1404 19:22
کسی که ساکت و سرد است بیتو من بودم شبیهِ چایی افتاده از دهن بودم اگر بگویمت از بی قراریم ، انگار «دو گله اسبِ پریشانِ ترکمن» بودم هزار پنجره ی بسته در دلم دارم پرم ز واژه و افسوس بی سخن بودم تو رفته ای و به دور از حریم آغوشت شبیه باد پریشان و بی وطن بودم به رزم با غم دوریت رفتم ، اما حیف شکست خورده ی این جنگِ تن به...
-
زهره فرجی
دوشنبه 14 مهر 1404 13:53
و او شب بود، شبی دلگیر و سرگردان که میافتد به رویِ بام، و دستانش گِره میخورد به دستانم، اگرچه سرد، و چشمانم که سُر میخورد به لبهایش، اگر پنهان... برایم رازها میگفت از رویای هر انسان که چون آیینهای بر چهرهها پیداست... اگر پیری نگیرد جان... و او شب بود و بَس مرموز، که از من میربود من را، و هنگامی که من میشد،...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 14 مهر 1404 00:26
حس خوبیست همین که کسی صدایت بزند و بندِ دلت از شنیدنِ صدایش پاره شود .. همین که هیچ نخواهی فقط باشدُ بماند و بماند .. همین که بیشتر از بیشتر دوستش بداری .. نفست به نفسش بند باشد .. و دلت زود به زود بهانه اش را بگیرد .. عشق است ، دوست داشتن ، جنون یا هر چه که نامش هست قشنگ است .. گاهی تلخ و گاهی شیرین اما خواستنی ست .....
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 13 مهر 1404 10:45
برای زندهماندن و زندگی کردن، آدم باید وصل باشد؛ به عطری، نگاهی، خاطرهای... به قابی، به عکسی، خانهای، اتاقی، پنجرهای.. . به تویی ... آدم باید وصل باشد و با دلبستگیِ قابل چنگ زدنی نسبت داشتهباشد. آدم باید وصل باشد به ماندن، دل بستهبودن، ذوق کردن، آرزو داشتن، متحمل شدن، دوست داشتن...
-
افسانه احمدی
یکشنبه 13 مهر 1404 09:25
دور دنیا را زدم دیدم تو دنیای منی همدمی دیوانه در دنیای تنهای منی آنقدر از عشق گفتم تا تو هم عاشق شدی در وفاداری همیشه یارِ همتای منی ساکت و تاریک بود این خانه قبل از دیدنت روشنی بخش وجودی شوق نجوای منی چشمهایت می برد دل را در آغوش خدا مایه ی آرامشِ امروز و فردای منی چاشنیِ وعده ها یعنی همین شیب و فراز مزه ی هر آشتی و...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 13 مهر 1404 09:05
امروز عصر بیادت قرار عاشقانه ای دارم من قهوه و بسیار بسیار عطر خیالت...
-
نزار قبانی
شنبه 12 مهر 1404 09:52
از وقتی که رفتی هر روز برایت نامه ای می نویسم و در باد رها می کنم .... می دانم هر گز به دستت نمی رسد ... می دانم هیچ وقت نخواهی خواند ... اما دوست داشتن هیچ وقت نیاز به پاسخ ندارد .. گاهی ادم کسی را دوست دارد ،حتی وقتی که نیست.حتی وقتی که نمی داند هرشب کسی به یادش می خوابد ،با خیالش بیدار می شود ..... دوست داشتن یعنی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 12 مهر 1404 07:39
من بی بهانـه و هوسی عاشقت شدم با هـر تپیـدن و نفسی عاشقت شدم چتری شدی همیشه به دنبالِ سایه ام در سر نمـانده یاد ِکسی عاشقت شدم وقتـی خـدا رقـم زده تصـویرِ تازه ات با یادِ کهنه عکسِ کسی عاشقت شدم درگیـر بـا تو شد همه ذراتِ هستی ام یک شهر شاهدند بسی عاشقت شدم دیدم تو را کـه بال کشیدی به آسمان از پشتِ میله ی قفسی عاشقت...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 11 مهر 1404 18:15
آدمیزاد بوی چیزی را میگیرد که دوستش دارد. و من بوی چای با هِل میدادم، بوی قهوه، بوی جنگل، بوی دریا، و بوی تو را....
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 10 مهر 1404 21:56
صد نامهات نوشتم، یک خط نیامد از تو پاسخ نمیدهی یا پیکام نمیرساند ...؟
-
نرگس صرافیان
پنجشنبه 10 مهر 1404 19:30
چقدر من و تو میآییم به هم! چقدر کنار هم این خیابانها را قشنگ میکنیم. چقدر الهامبخشیم برای آدمها و برای آنان که دنبال مصداق عینی و مشخصی برای عشق میگردند. چقدر من و تو میآییم به هم، مثل ماه که به شب و مثل خورشید که به آسمان! چقدر کنار هم شادتریم و موفقتریم و خوشبختتر! چقدر من و تو میآییم به هم، در دورهای که...
-
حمید جدیدی
پنجشنبه 10 مهر 1404 07:51
از تمام دارایی ها یکی دو گلدان شمعدانی دارم، یک جفت ماهی سرخ دارم، دوچرخه ای یادگار پدربزرگ، یک مداد دندان زده، چندتایی شعر. و تا دلت بخواهد دوستت دارم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 9 مهر 1404 19:57
وقتی نفس میکشد به نحوی مرا یاد بارانی میاندازد که به ملایمت روی پهنه گستردهٔ دریا میبارد، من مسافر دریا هستم که بر عرشه ایستاده، و او دریاست،
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 9 مهر 1404 18:22
ممنون بابت جمله ی قشنگی که میفرستید
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 9 مهر 1404 18:21
امروز که پاییز به من تاخته، و پنجرههایم را گرفته، نیاز دارم که نامات را بر زبان بیاورم نیاز دارم که آتش کوچکی برافروزم به لباس نیاز دارم ، به بارانی ، و به تو... ای ردای بافته شده از شکوفهی پرتقال و گلهای شببو....
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 9 مهر 1404 08:06
آتشے از عشقِ تـو در قلبِ ما افتادہ است بیخبر هستۍڪہ عشق تو ز پا افتادہ است چهرہ برگرداندۍو از دیدہ پنهان گشتہ ای بر تمـاشاے تـو ڪارم بر دعـا افتاده است اشڪِ سردِ بیڪسے در چشم هایم یخ زده حنجرم خشڪیدہ دیگر ازصدا افتادہ است غیـرِ گـریـہ نیست پیـدا در دلِ آیینہ ها صد تَرَڪ از غصہ بر آیینہ ها افتادہ است رفتے و پشتِ سرِ...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 8 مهر 1404 09:00
برای قلبم چه طرحی بریزم تا عاشقت نباشد؟ لبانم را چه بیاموزم که تو را نبوسد و طاقتم را که دندان بر جگر بگذارد؟ به شعرم چه بگویم که منتظرم باشد تا بعد؟ و حال آنکه روزی که تو را نبینم بینهایت است ...!
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 مهر 1404 10:17
دلم می خواهد از لابلای این همه بودن های بی معنی نبودن تو را بنویسم که گنج گرانی.. که نابترین پدیده ی روح منی تو را می خواهم از لامسه ی غبارگرفته ی کتیبه های خاموش رو خوانی کنم خط به خط عشق واژه واژه جان دلبرم: اصلا تو بگو من چقدر گوش حافظه را بپیچانم تا تو راآنگونه که بودی زیبا و خواستنی با چشمهای جذاب لب های...