-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 29 آبان 1404 12:00
اَمن باشید و قابل اعتماد که اگر روزی تمامِ جهان برای آدمی سیاه شد و امیدی اگر نبود تنها قسمتِ روشنِ جهانش شما باشید و روزنهی نور و امیدی شوید در بینهایت تاریکی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 28 آبان 1404 20:58
شازده کوچولو گفت: شاید باورت نشه! گل با تعجب پرسید: چیو؟ شازده کوچولو گفت: اینکه بعضی شبا میشه نخوابید و تا صبح بهت فکر کرد
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 28 آبان 1404 20:57
این که بدانی کسی جایی به فکر توست و در گوشه گرم و امنی از قلبش ،جایی برای تو نگه داشته به لحافی نرم میمانَد که دور خودت بپیچی و از سرما در امان بمانی...
-
پرستو جلیلی
سهشنبه 27 آبان 1404 11:50
مردها همیشه هم موجودات قدرت مندی نیستند. آنها موجودات متظاهری اند که یاد گرفته اند بغضشان را پشت لبخندهای مرموزشان و خستگی هایشان را پشت داد و بیداد های بلندشان پنهان کنند و هم چنان تکیه گاه بمانند! و برای این که لو نروند پایشان را روی پدال گاز فشار دهند تا استرس و نگرانی در چهره شان معلوم نشود اگر میشد قلب مردها را...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 27 آبان 1404 11:49
پیشِ رخ تو ای صنم! کعبه سجود میکند در طلبِ تو آسمان جامه کبود میکند حسن ملائک و بشر جلوه نداد اینقدر عکسِ تو می زند در او:حسن نمود میکند ناز نشسته با طرب،چهره به چهره،لب به لب گوشهٔ چشمِ مستِ تو گفت وشنود میکند ای تو فروغ کوکبم تیره مخواه چون شبم دل به هوای آتشت این همه دود میکند در دل بینوای من عشق تو چنگ می زند...
-
عارف اخوان
یکشنبه 25 آبان 1404 17:28
تو از آن منی و از اینجا جز زمزمههایِ عاشقانه نوایی شنیده نمیشود اگر چه گه گاه انـدوه بار اگر چه گاهی حزن آلـود ولی صــدا آوای عشـق است...
-
حمید رها
شنبه 24 آبان 1404 12:20
اگر نخندی! اگر برای من تمثیلی از آفتاب نیاوری، چگونه از نشاط بنویسم، چگونه از آمدن صبح و درشت گویی خورشید بنویسم، چگونه بیاد آرم که روی تو اولین بامدادی است که عاشقانه دوستش داشتم . . .
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 23 آبان 1404 16:37
به بیدردان بیانِ دردِ دل، دردِ دگر باشد...!
-
هستی دارابی
پنجشنبه 22 آبان 1404 09:47
چقدر سینه جای کوچکیست ..! برای نگه داری از قلبی که مدام تو را می تپد ......
-
هانا ارنت
چهارشنبه 21 آبان 1404 12:39
هیچ چیز خطرناک تر از این نیست که مردم فکر نکنند.
-
حسین بهلولی
سهشنبه 20 آبان 1404 11:31
صادقانه دوستش بدار این ساعت شوم بی رحمانه می گذرد و تو میمانی و تو میمانی و تو با یک افسوس بی پایان و یک حسرت تلخ چه کسی میداند چه کسی میماند تاریخ زندگی هر کسی را ثبت نمیکند
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 19 آبان 1404 16:27
تصور اینکه برای دوست داشته شدن باید بینقص باشیم، برای آن تلاش کردن و بعد به دلیل بینقص نبودن شرمنده شدن، از غمانگیزترین خطاهای زندگیست. ما یه موسیقی زیبا، یه غذای خوشمزه، یا حتی دوستامون رو به خاطر «کمال»شون دوست نداریم، بلکه به خاطر اینکه خود واقعیشون هستن دوستشون داریم.
-
مهدیه ضالحی
دوشنبه 19 آبان 1404 08:21
یک نفر هست وقتی پیام می دهد ذره ذره آب میشوم وقتی هرباره بدون صبر میگوید درباره ی دلتنگی بنویس دلتنگی را که نمیشود نوشت فقط میشود حس کرد اینبار من برای تو مینویسم دلش تنگ است خداکند او که میخواهی بخواند برگرد
-
الهه افشار
یکشنبه 18 آبان 1404 15:27
پاییز زن است؛ زنِ زیبایی که دیگر جوان نیست. هر روز صورتش را بند میاندازد، ابروهایش را بَر میدارد، چشمهایش را سُرمه میکشد و پیراهنِ بلندِ گلدار میپوشد؛ و شب از درداستخوان به خود میپیچد. پاییز زن است؛ زن روشنفکری که همه چیز در کنارش میچسبد؛ پیادهروی، سفر، خواب، قهوه، سیگار، کتاب، حتی سکوت. اما حوصلهی خودش را هم...
-
غلامرضا طریقی
یکشنبه 18 آبان 1404 09:10
روسری وا می کنی، خورشید عینک می زند! دسته گل غش می کند!، پروانه پشتک می زند! کفش در می آوری، قالی علامت می دهد! جامه از تن می کَنی، آیینه چشمک می زند! هر کسی از ظّنِ خود در خانه یارت می شود گاز آتش می خورد! یخچال برفک می زند! میوه ها با پای خود تا پیش دستی می دوند آن طرف کتری به پای خویش فندک می زند! روبرویم می نشینی،...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 18 آبان 1404 09:06
شما که غریبه نیستید ؛ آدمیزاد هرچقدر به تنهایی "عادت" کنه ، بالاخره یه شب دلش میخواد یکی بیاد تو زندگیش که بندبندِ وجودشو بلد باشه ، یکی که با خیال راحت بتونه بهش بگه : «راستشو بخوای امشب اصلاً خوب نیستم...»
-
آرمان صفاریان
شنبه 17 آبان 1404 12:17
گِره بزن به دهانم لبانِ چون عسلت را سپس ببوس و بنوشم مرا چو جام شرابت سپس برقص و ببینم مرا به چشم خمارت
-
الهام سایمان
جمعه 16 آبان 1404 16:16
جمعه شد وُ --صبحی دلانگیز، شاپرکی، از سرزمین نور بر گلبرگهای نگاهت بوسه میزند، زیبا چون دیدگانت... تا در افق طلایی عطر دل انگیز حضورت را --زنده نگاه دارد. آه!!! من،،، به شوق بودنت، در نارنجستانِ احساس و خیال لبالب لبریزِ لبخندی شراب آلودم! و خوشبخت، میان دیدههای پر نور ات غرق میشوم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 16 آبان 1404 12:19
ای که می پرسی نشان عشق چیست؟ عشق چیزی جز ظهور مهر نیست عشق یعنی مشکلی آسان کنی دردی از در مانده ای درمان کنی در میان این همه غوغا و شر عشق یعنی کاهش رنج بشر عشق یعنی گل به جای خار باش پل به جای این همه دیوار باش عشق یعنی تشنه ای خود نیز اگر واگذاری آب را ، بر تشنه تر عشق یعنی دشت گل کاری شده در کویری چشمه ای جاری شده...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 15 آبان 1404 10:05
وقت کم بود و حرف زیاد.... بوسیدَمَش
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 14 آبان 1404 08:31
کوچ کردم که دلم را به کسی نسپارم حس خوبیست که من این همه بی آزارم خوش ندارم به کسی قولی و قلبی بدهم که به یک حادثه روزی دل از او بردارم
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 آبان 1404 20:25
توی کوچهها یه نسیم رفته، پی ولگردی... توی باغچهها پاییز اومده، پی نامردی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 آبان 1404 00:43
نمی شود عاشقت نبود ! نمی شود ؛ باید بودنت را محکم بغل کرد ... بوسید از بس این پرستیدنی بودنت به خدا رفته !
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 آبان 1404 00:42
ما به جرم ساده لوحی، این چنین تنها شدیم مردمان این زمانه با دو رنگی خوش ترند
-
نزار قبانی
دوشنبه 12 آبان 1404 11:42
هر کس برای رفتن برایتان بهانه های واهی تراشید شما برای نماندنش هزار بار از او تشکر کنید
-
احسان بدخشانی
دوشنبه 12 آبان 1404 06:22
سفر با یک زن موفرفری آغاز خواهد شد به سوی ِ یک جهان داغ ِ رفته تا کمر در آب به محض آنکه پا میمانَد، از گرداب میبینم هزاران پنجره وا میشود، با چند، در در آب به روی صخرهی آیندهها لم میدهم با او برای گپ زدن در باب کشت دانه در اعماق زبانم را بکارم یا نکارم در دهان او؟ نهالم میشکوفد؟ میدهد آیا ثمر در آب؟ دو پایم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 11 آبان 1404 14:37
یه روز میفهمی… همهی اون چیزایی که از دست دادی،نه با مرگ رفتن،نه با خیانت،بلکه با“دیر گفتن”“کم موندن”“زیاد غرور داشتن”از دست رفتن. آره… یه روز میفهمی اونقدری که باید،خوب نبودی. اونقدری که باید،گوش نکردی. اونقدری که باید،کنارِ دلِ کسی که واقعاً دوستت داشت،نموندی. و وقتی بفهمی،دیگه دیره… چون اون آدمی که با عشق میمرد...
-
باران مقدم
یکشنبه 11 آبان 1404 08:23
هر پنجشنبه، من به تو نزدیکتر میشوم در خیابانهای خلوتِ تنهاییام، با عطر نگاهت که هنوز روی لبهایم جا خوش کرده است. ای کاش پنجشنبهها سر قرار عاشقانه هایمان یک لحظه زودتر به آغوش تو برسم تا بگویم چقدر دوستت دارم بیحرف، تنها با تپشهای قلبم...
-
فرامرز پناهی
شنبه 10 آبان 1404 08:54
دام عشـقت پهن وصید بینوا آماده است چون تو صیادی،دلم در بند تو آزاده است بر سر کوی محبت دام خود گسترده ای من چوآهویی که ناغافل بدام افتاده است
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 8 آبان 1404 10:32