-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 4 آبان 1393 08:52
بوسه های تو گنجشککان پر گوی باغند و پستان هایت کندوی کوهستان هاست و تنت رازی ست جاودانه که در خلوتی عظیم با منش در میان می گذارند تن تو آهنگی ست و تن من کلمه ئی ست که در آن می نشیند تا نغمه ئی در وجود آید : سرودی که تداوم را می تپد در نگاهت همه مهربانی هاست : قاصدی که زندگی را خبر می دهد و در سکوتت همه صداها : فریادی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 3 آبان 1393 18:42
دلخــــور که میشوم بغض میــکنم ... می آیم پشت صفحه ی مانیتورم ... کامنت مینویسم و صورتک میگذارم ... صورتکی که میخندد ":D" و پشتش قایم میشوم که فکر کنی میخندم و بخندی... اشکهایم میـــــــآیند و من مدام با صورتک مجازی ام میخندم ... تو که میــخندی باورم میشـــود ... شاد میشوم اشکهام روی گونه ام می خشکند ...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 3 آبان 1393 18:41
همه برگ و بهار در سر انگشتان توست هوای گسترده در نقره انگشتانت میسوزد و زلالی چشمه ساران از باران و خورشید سیرآب میشود *** زیباترین حرفت را بگو شکنجهی پنهان سکوتت را آشکار کن و هراس مدار از آن که بگویند ترانه بیهودگی نیست چرا که عشق حرفی بیهوده نیست حتی بگذار آفتاب نیز برنیاید به خاطر فردای ما اگر بر ماش منتی است؛...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 3 آبان 1393 18:35
حکایتِ بارانِ بی امان است این گونه که من دوستت میدارم ... شوریده وار و پریشان باریدن بر خزه ها و خیزابها به بیراهه و راهها تاختن بیتاب ٬ بیقرار دریایی جستن و به سنگچین باغ بسته دری سر نهادن و تو را به یاد آوردن حکایت بارانی بیقرار است این گونه که من دوستت میدارم ...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 3 آبان 1393 18:30
حکایتِ بارانِ بی امان است این گونه که من دوستت میدارم ... شوریده وار و پریشان باریدن بر خزه ها و خیزابها به بیراهه و راهها تاختن بیتاب ٬ بیقرار دریایی جستن و به سنگچین باغ بسته دری سر نهادن و تو را به یاد آوردن حکایت بارانی بیقرار است این گونه که من دوستت میدارم .. .
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 3 آبان 1393 18:28
از همان روز که هنوز یادم نیست و تو مرا در لیوان دلت جا دادی مدت ها می گذرد و هنوز بوی کاهگل های سقف دلت یادم هست و من آنقدر از در کوچه ی گل یاس ات گذر کردم که الآن شده ایم دوست و تو لیوان منی گرچه نیمه ای خالی داری ولی من به تو گویم که در این دعوا من و تو پیروزیم
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 3 آبان 1393 17:31
محبوب من! در من باغی گسترده است پر از خیال های عاشقانه ای که دست تو می کارد و در نسیم چشمانت رؤیاها را گل می دهند در من ... ازدحام گنجشک هائی ست که شاخه های عطر تو را از نفس های دلم می چینند و در مزارع دوردستِ خواب و بیداری تو را آشیانه می کنند و من از نجوای دستانت "عاشقانه" می چینم !
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 3 آبان 1393 17:31
من از جادهها، کوهها، کلمات از دریاها و دشنامهای بسیاری گذشتهام . (میگویند وقتی مصیبتِ ماه از حَدِ تاریکترین شبِ ناجور میگذرد، دیگر هیچ ستارهای بر مزارِ مردگانِ ما گریه نخواهد کر د). دروغ میگویند تا تو تمامِ سهمِ من از ثروتِ سپیدهدَمی کوه و جاده و دریا چیست دریا و دشنام و کلمه کدام است من خودم این حروفِ مُرده...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 3 آبان 1393 17:04
آرام تر سکــوت کنـن صدای ثانیــه های بی تو بد جــور آزارم می دهـــد
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 30 مهر 1393 10:32
حس میکنم میشناسمت ! از لابهلای خاطرات یخ زدهام آمدهای ... انگار در انتهای ترانههایی دمیدهای که سالهاست در گلوگاه دلم انبار شده است ... میشناسمت آری ! تو همانی که با تو قدم به ماورای هر چه که هست میگذاشتم و طنین مهربانیات را در دلم میشنیدم ... میشناسمت به یقین ! از ابتدای خلقت عشق میشناسمت همان زمانی که...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 30 مهر 1393 10:31
راه عبادت تو کم نیست با لبهایم پرستش می کنم تو را ذکر نامت می کنم بر لبانت بوسه می زنم با گیسوانم پرستش می کنم تو را روی پاهایت می ریزم آغوشت را پنهان می کنم به عرش می برم به فرش می ریزیم راه عبادت تو کم نیست برای من با چشمانم خیره درچشمانت ذکر می خوانم روزی هزار بار پلکهایم را می بندم دربیداری وخواب تورا می بینم با...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 30 مهر 1393 10:31
حال من و تو حال عقربه های ساعتی است که مدام از پی هم می دوند تا شاید مگر معجزه ای شود و ساعتی یکبار یکدگر را در آغوش کشند هرچند برای لحظه ای لحظه ای هرچند کوتاه اما فراموش نشدنی از همان لحظه ها که نمی توان از کنارشان گذشت به همین سادگی ها . دویدن و نرسیدن سهم من بود و تو بود و آن دو عقربه . کاش یا عشق عقربه ها جور...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 30 مهر 1393 09:52
نبودنت خاری ست در حافظۀ درد و من چون درختی تنها در عبور بی پرندۀ باد خواب آشیانه می بینم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 30 مهر 1393 09:52
به گمانم بهشت، همین باشد! کمی باران اندکی من و تمام آغوشت...!
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 28 مهر 1393 13:04
به فکر همه چیز هستند الا آغوشی که من از دست داده ام به فکر حقوق بشر به فکر زندان های دور حتی بمب های هسته ای اما کسی به فکر آغوشی که رفت نیست تمام متکلمین جهان تمام کشیش های واتیکان همه علمای مسلمان خاخام های یهود موبدان زرتشت هندوها بودیست ها همه و همه به فکر معصیت های انسان هستند به فکر زیبایی خدا هستند به فکر...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 28 مهر 1393 13:02
عاشقم! اهل همین کوچه ی بن بست کناری که تو از پنجره اش پای به قلب منِ دیوانه نهادی تو کجا؟ کوچه کجا؟ پنجره ی باز کجا؟ من کجا؟ عشق کجا؟ طاقتِ آغاز کجا؟ تو به لبخند و نگاهی منِ دلداده به آهی بنشستیم تو در قلب و منِ خسته به راهی گُنه از کیست؟ از آن پنجره ی باز؟ از آن لحظه ی آغاز؟ از آن چشمِ گنه کار؟ از آن لحظه ی دیدار؟...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 28 مهر 1393 13:01
حس میکنم میشناسمت ! از لابهلای خاطرات یخ زدهام آمدهای ... انگار در انتهای ترانههایی دمیدهای که سالهاست در گلوگاه دلم انبار شده است ... میشناسمت آری ! تو همانی که با تو قدم به ماورای هر چه که هست میگذاشتم و طنین مهربانیات را در دلم میشنیدم ... میشناسمت به یقین ! از ابتدای خلقت عشق میشناسمت همان زمانی که...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 28 مهر 1393 12:58
نگیر از این دل دیوانه، ابر و باران را هوای تنگ غروب و شب خیابان را اگر چه پنجره ها را گرفته ای از من که چشمهای تـو پــُر کرده اند فنجــان را ...!
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 28 مهر 1393 12:57
و این چه اعجازی ست که وقتی مست میشوم " تو " از زبانم میریزد...... چه شراب هفت هزار ساله ای ست نام تو...!
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 28 مهر 1393 12:55
اگر نامه های عاشقانه ام در حکم تجاوز به ساحت کسی است اگر نامه های عاشقانه ام با همان شورشگری با همان بی پروایی با همان لحن کودکانه شان دنیا را به پیرامون تو زیر و زبر خواهند کرد و هزار درویش را هلاک و آتش هزار جنگ صلیبی را شعله ور باری هیچ شگفت زده مشو ای گنجشک خاکستری تابستان اگر دیدی که برگهایم بر دروازه های شهر...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 28 مهر 1393 08:05
بوسه از لبان تو نوشیدن ساغر است از ساقی آب است از باران عشق است عشق بیا که خمار و تشنه وعاشق توام بیا و با بوسه ای کامیاب کن مرا...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 28 مهر 1393 08:05
یکی باید باشد همانکه وقت درد همدردت شود صورت به عرق نشسته از دردت را بوسه زند و تو تمام دردت را در دستانش بفشاری و او مردانه برای تسکینت آغوشش را تنگ تر کند یکی باید باشد همانکه وقتی بخاطر حضورش تشکر می کنی لبخندزنان بگوید در همه شرایط با توام
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 28 مهر 1393 08:04
وقت آن آمد شبی با بوسه ای خوابم کنی میهمان شعرهای ساده و نابم کنی با هزاران عشوه و ترفند بدخوابت کنم! تا تو گیری در بغل هر شب مرا خوابم کنی بلکه آرامش شود با خانه و خونم عجین باش تا محو نگاه مات و جذابم کنی چشم خود را مست سازم تا بخوانی قصه ها بعد با هر جمله ات بیتاب بیتابم کنی آنقدر نازت کشم مصرع به مصرع،بیت_بیت تا...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 28 مهر 1393 08:00
گیسوانم را شانه کرده و منتظر دیدارم... این همه چین که به آسمان دلم افتاده با انگشتان مردانه ات باز خواهد شد...اگر بیایی گام هایت که نزدیک می شوند کلمات در دهانم می خشکند دست هایم حرفی برای گفتن ندارند ... حرف هایم را در نگاهم نهفته ام !! دل به غروب می سپارم که پس از آن طلوعی زیبا در پیش است...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 28 مهر 1393 07:57
هیچ می دانستی پشت لبخند پر از دلهره ات شب من مهتابی ست!؟ می درخشد ماهی،می تراود نوری من ولی دلهره ات را گاهی اشک می بارم و در خلوت خود می بافم دست هایت مثل یک رود روان می برد از دل من تیرگی روزم را... هیچ می دانستی پشت بی حوصلگی های به غم آلوده برکه ای هست که دلداده نیلوفر آبی شده بود تو بدان ای همه خوبی! من اگر...
-
که هم موی تو هم بغض من ، آری شانه می خواهد
یکشنبه 27 مهر 1393 15:41
نمی رنجم اگر کاخ مرا ویرانه می خواهد که راه عشق آری طاقتی مردانه می خواهد کمی هم لطف باید گاه گاهی مرد عاشق را پرنده در قفس هم باشد آب و دانه می خواهد چه حسن اتفاقی ! اشتراک ما پریشانی است که هم موی تو هم بغض من ، آری شانه می خواهد تحمل کردن قهر تو را یک استکان بس نیست تسلی دادن این فاجعه میخانه می خواهد اگر مقصود تو...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 مهر 1393 11:36
باید خبر را بیخبر باشی بفهمی در انتظارش پشت در باشی بفهمی حال مرا وقتی که در فکر تو غرقم از من مگر دیوانهتر باشی بفهمی آیا چه میدانی از این خاکستر سرد؟ در عشق باید شعلهور باشی بفهمی یکـدو قدم نه... شعر را باید که وقتی یک عمر با من همسفر باشی بفهمی بیهوده فرزندم نمیخوانم غزل را حس مرا باید پدر باشی بفهمی بهتر که...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 مهر 1393 11:33
مستیم و مستی ما از جام عشق باشد وین نام اگر بر آریم ، از نام عشق باشد خوابی دگر ببینیم هر شب هلاک خود را وین شیوه دلنوازی پیغام عشق باشد بیدرد عشق منشین ، کندر چنین بیابان آن کس رود به منزل کش کام عشق باشد درمان دل نخواهم ، تا درد مهر هستم صبح خرد نجویم ، تا شام عشق باشد نشکفت اگر ز عشقش لاغر شویم و خسته کین شیوه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 مهر 1393 11:31
گاو، موجود نیمه خوشبختی ست جفت دارد، کمی علف دارد! دست سلاخ چیز برّاقی ست که به این زندگی شرف دارد عشق، بیماری غم انگیزی ست جمع یک عضو جنسی و عادت خنده در چند خانه ی دلگیر گریه با تیک تاک یک ساعت مرگ، اسمی ست شکل یک چاقو بر سر ِ گاو ِ نیمه خوشبختم عشق، یک اسم دیگر از آن است که نشسته ست داخل تختم زندگی بچّه ای بدون توپ...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 مهر 1393 11:17
در جستجوی توام ای همیشه دلفریب از روشنی گذشته در تو گم شدم مهتاب شبی رُخت نمایان شد از غبار من از دلم رهیدم و در تو خود شدم عشق تو در نهان و چشمت آرزوی من بی شک مرا بدون تو امید نیست بنواز دلم را به ساز دلت ای محال بر من ببار تا نسوزم از دلی که نیست ! کاش می خواندی از ضربه های قلب من حجم نیاز و عشق پرملال مرا دوری ولی...