-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 مهر 1393 11:15
دوست داشتن ات نوشتنی نیست که واژه ها نه قلبی برای شکستن دارند و نه دستی برای سرد شدن دلتنگ که می شوم نه چشم گریه ای دارند در باران نه پائی برای گم شدن در باد دوست داشتن ات را نمی شود نوشت وقتی که واژه ها نه موئی برای سپید شدن دارند و نه اندامی برای خم شدن عشق تو انتظار ست که کاغذ های کاهی نمی فهمند دوست داشتن ات حسرتی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 مهر 1393 11:13
سرشارم ازلطافت و آرامش لبریز از عشق هوایم باران خورده و لطیف دست در دست هم دیدگانم را می نوازند خاطره های دلنشین با تو می رقصند و می رقصند با برگ های درختان آسمانم پوشیده شده از ابرهای یادت از آذرخش های نبودنت هوایم بارانی ست پاییزیم،پاییزی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 مهر 1393 11:12
حیف... عاشقانه هایم یخ زده اند... برف باریده بر شکوفه های خواستنت منشورهای ریز پر ادعا... تمام شاخه های هم آغوشیت را منجمد کرده اند... حجم سفید و سردشان یاد باریکه های نور را پنهان کرده است زیر این رقص ساکت و آرام دستان سرد مرا در بر گیر... دست هایم به گرمی دستانت محتاجند...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 26 مهر 1393 08:10
امشب از آسمان دیده تو روی شعرم ستاره میبارد در سکوت سپید کاغذها پنجه هایم جرقه میکارد شعر دیوانه تب آلودم شرمگین از شیار خواهشها پیکرش را دوباره می سوزد عطش جاودان آتشها آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست از سیاهی چرا حذر کردن شب پر از قطره های الماس است...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 26 مهر 1393 08:08
عاشقم٬ سوخته ام٬ وا بگذارید مرا لحظه ای با دل شیدا بگذارید مرا من در افتاده ام از پا دگر ای همسفران بروید از من و تنها بگذارید مرا سرنوشت من و دل بی سر و سامانی بود! بقضا و قدر اینجا بگذارید مرا عاقلان راه سلامت به شما ارزانی ! من که مجنونم و رسوا بگذارید مرا خسته و کوفته از شور و شر زندگیم یکدم آسوده ز غوغا بگذارید...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 26 مهر 1393 07:59
خوابهایت را می بینم هرشب کنارم نشسته ای با بالشی در آغوش و من در خیالم از خوابهایی برایت شعر می بافم که تا صبح - دور از چشم من- برای دیدنت به اتاقت می آیند... و تو صورتت را به بالشت چسبانده ای و نگاهم می کنی چقدر باران می آید به چشمهایت...!؟ سردم می شود می پرم از خواب بالشم هنوز خیس است دیشب تو... جای من خوابیده...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 26 مهر 1393 07:58
من فقط می دانم دلیل زنده ماندن درخت ها این صبح های فصول و کودکان کیف های تهی از روز تو هستی من گیاه ندارم تا از تو با او گفتگو کنم اگر در بهار به خانه ی ما آمدی نام گیاهان خانه ات را با درخت کوچه ی ما بگو
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 26 مهر 1393 07:51
چقدر دست تو با دست من محبت کرد و انحنای لبت بــوسه را رعایت کـــــــرد من از تو با شب و باران و بیشهها گفتم و هر کـــه از تو شنید از بهار صحبت کرد کتابِ چشم مرا خط به خط بخوان، خانم ! کــــــه تابِ موی تو را مو به مو روایت کرد سرودن از تو شبیه نوشتن وحی است و آیـه آیـه تـــو را می شود تلاوت کـــرد: اَلَم تَری ... که...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 24 مهر 1393 09:27
من غبطه میخورم به درختان خانهات ای کاش سر گذاشته بودم به شانهات در فصل جفتگیری فولاد و سنگ، کاش گنجشک من تو باشی و من آشیانهات گنجشک من تو باشی و من در به در شوم از صبح تا غروب پی آب و دانهات وقت غروب از تو بپرسم: چگونه است با چند استکان مِی روشن، میانهات ؟ بعدش بخواهم از تو کمی درد دل کنی گاه از زمین بگویی و...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 24 مهر 1393 09:25
روزی هزار بار باید برای دوستان توضیح بدهم که در دنیای بیرون از شعر هایم پای هیچ عشقی وسط نیست باور نمی کنند ... جان تورا قسم می خورم !
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 24 مهر 1393 09:24
هر مرد، پیامبری است و معجزه اش، زنی که دوستش دارد من می روم و دیگر هیچ کس حرف های تو را باور نخواهد کرد
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 24 مهر 1393 09:18
بهشت نه مکانی بعد مرگ زمانی ست به وسعت زندگی که تنم محصور بازوان تو ست ...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 24 مهر 1393 09:18
نگاهت که می کنم چیزی مرا از نداشتن ها جدا می کند با تو که می خندم قفل های این روزها باز می شوند چه خوش اتفاقی ست با تو بودن ...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 24 مهر 1393 09:16
مـــوهـــایـــم ... که یـکـدسـت ... هـــمرنـــگ ِ دنــــدانـــهـایــــم شـد !!! بـــــاز هــــم ... بـــــا عـشق ... می نویـسـم : "دوستـــت دارم"…
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 مهر 1393 08:48
از دلت بپرس مال کیست ؟ تو مال منی خودم کشفت کرده ام تو با من می خندی با من گریه می کنی درد دلت را به من می گویی دیوانه دلت برایِ من تنگ می شود ضربان قلبت با من بالا می رود با سکوتم ، با صدایم با حضورم ، با غیبتم تو مال منی این بلاها را خودم سرت آورده ام به من می گویی دوستت دارم و دوست داری آن را از زبان من فقط من...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 مهر 1393 08:47
زبان مرا یاد بگیر زبان من عربی نیست عبری نیست حتی انگلیسی یا فرانسه زبان من غربت و تنهایی من است زبان من اندام مهتاب زده ام زبانی که با آن می بوسمت برهنه ات می کنم در آغوشت می گیرم و به اتفاق جهان ، تمامت می کنم زبان من از آن مردی ست که گنگ می شود می بیند و مسخ می شود می میرد و محو می شود
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 مهر 1393 08:46
من به غیر تو نخواهم ، چه بدانی چه ندانی از درت روی نتابم ، چه بخوانی چه برانی دل من میل تو دارد ، چه بجویی چه نجویی دیده ام جای تو باشد ، چه بمانی چه نمانی من که بیمار تو هستم ، چه بپرسی چه نپرسی جان به راه تو سپارم ، چه بدانی چه ندانی ایستادم به ارادت چه بود گر بنشینی بوسه ای بر لب عاشق چه شود گر بنشانی می توانی به...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 مهر 1393 09:08
از من جدا مشو که توام نور دیدهای آرام جان و مونس قلب رمیدهای از دامن تو دست ندارند عاشقان پیراهن صبوری ایشان دریدهای از چشم بخت خویش مبادت گزند از آنک در دلبری به غایت خوبی رسیدهای منعم مکن ز عشق وی ای مفتی زمان معذور دارمت که تو او را ندیدهای آن سرزنش که کرد تو را دوست حافظا بیش از گلیم خویش مگر پا کشیدهای
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 مهر 1393 08:49
مست شو بانو مست از من .. آن چنان مست که دریا به رنگ گل سرخ درآید به رنگ شراب تیره به رنگ خاکستری به رنگ زرد و چه زیباست زنی که در حضور شعر تلو تلو می خورد و مست می شود .. من در زیباترین نمود ام هستم در درخشان ترین لحظات تمدن ام .. آه آن گاه تن به عشق می سپارم که متمدن شده باشم بختی دیگر به من بده تا تاریخ را بنویسم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 20 مهر 1393 14:02
می ترسم از صدا، که صدا عاشقت بشود این سوت کوچه گرد رها عاشقت بشود گفتم به باد بگویم تو را... نه... ترسیدم این گرد باد سر به هوا عاشقت بشود پوشیده ای سفید،کجا سبز من! نکند نار و ترنج باغ صفا عاشقت بشود بگذار دل به دل غنچه ها ولی نگذار پروانه سوز خانه ی ما عاشقت بشود حالا تو گوش کن به غمم شهربانو! تا در قصه هام شاه و...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 20 مهر 1393 13:49
کلماتم را در جوی سحر می شویم لحظه هایم را در روشنی بارانها تا برای تو شعری بسرایم روشن تا که بی دغدغه بی ابهام سخنانم را در حضور باد با تو بی پرده بگویم که تورا دوست می دارم تا مرز جنون ...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 20 مهر 1393 13:48
نمیدانم کجا میبری مرا همراهت میآیم تا آخر راه و هیچ نمیپرسم از تو هرگز. این که عاشقی نیست این که شاعری نیست واژهها تهی شدهاند بانوی من! به حساب من نگذار و نگذار بی تو تباه شوم! در بوی نارنجی پیرهنت تاب میخورم بیتاب میشوم و دنبال دستهات میگردم در جیبهام میترسم گمت کرده باشم در خیابان به پشت سر وا میگردم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 20 مهر 1393 13:30
خسته تر از آنم که لیوانی چای آرامم کند... آغوش گرم تورا می خواهم در جنگلی ناشناس وقتی که آسمان از لا به لای شاخه ها سرک می کشد...
-
این حس عاشقانه فوق العاده اس. دوست داشتنی من. فقط یک عاشق واقعی میتونه درک کنه اوج احساسو در این عاشقانه زیبا
یکشنبه 20 مهر 1393 09:02
چیزی که در دوست داشتنت بیش تر عذابم می دهد این است که گر چه می خواهم اما طاقت بیش تر دوست داشتنت را ندارم و آن چه در حواس پنج گانه ام به ستوهم می آورد این است که آن ها پنج تا هستند ، نه بیش تر زنی استثنائی چون تو را احساساتی استثنائی باید که بدو تقدیم کرد و اشتیاقی استثنائی و اشک هایی استثنائی زنی چون تو استثنائی را...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 20 مهر 1393 08:46
بگو دوستت دارم تا زیبائیم افزون شود که بدون عشق تو زیبا نخواهم بود بگو دوستت دارم تا سر انگشتانم طلا شده، و پیشانیم مهتابی گردد بگو و تردید نکن که بعضی از عشق ها قابل تأخیر نیستند اگر دوستم بداری تقویم را تغییر خواهم داد فصل هایی را حذف نموده یا فصل هایی را به آن اضافه خواهم کرد و زمان گذشته را به پایان خواهم رساند...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 20 مهر 1393 08:39
دل آدم ...چه گرم می شود گاهی ساده... به یک دلخوشی کوچک... به یک احوالپرسی ساده... به یک دلداری کوتاه ... به یک "تکان سر"...یعنی...تو را می فهمم... ... به یک گوش دادن خالی ...بدون داوری! به یک همراهی شدن کوچک ... به حتی یک همراهی کردن ممتد آرام ... به یک پرسش :"روزگارت چگونه است ؟" به یک دعوت کوچک...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 20 مهر 1393 08:37
بگذار ترجمه ی خوشامد گویی صندلی هایی باشم که تو رویشان می نشینی فکر فنجان هایی را کشف کنم که در معاشقه ی قاشق و شکر به لبان تو فکر می کنند بگذار حروف جدیدی به تو اضافه کنم اضافه کنم به الفبا بگذار خودم را سرزنش کنم و میان تمدن و وحشیگری به عشق برسم چای خوشمزه بود؟ با کمی شیر چطوری؟ مثل همیشه باکمی شکر موافقی؟ اما من...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 20 مهر 1393 08:32
با تو بودن چه قدَر عشق ، زمین ، شب خوب است بی تو این حسّ من و قافیه ها معیوب است با تو بودن همه را جور دگر می بینم با تو ، دنیا ، همه کس ، شعر ، غزل ، محبوب است همه ی ثانیه ها ، روز و شبم ، غرق در عشق بی تو بودن ، دل من ، هستی من ، آشوب است با تو احساس گشوده است پَری تا به وصال بی تو این عاشقی و شوروشعف ، سرکوب است
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 20 مهر 1393 08:31
گم شدم در خود ، نمی دانم کجا پیـــــدا شوم ترس دارم بعد از این بازیچه ای رسوا شوم قهوه ی فالم غلط افتاد و من بی اعتنــــا باز خواهم وارد بازیـت ، بی پروا شـوم مست و لایعقل شدم آن دم که ساقی بودی و جام چشمت ریخت تا دیوانه ای رسوا شوم جرعــه ای دادی و ایمان از دل و جانم پرید با چنین حال خوشی ، از کفـــر ناپیدا شوم مأمن...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 19 مهر 1393 08:21
ساحل دریا پر از گودال است جنگل پر از درختانی که دلباختهی پرندگانند برف بر قلهها آب میشود شکوفههای سیب آنچنان میدرخشند که خورشید شرمنده میشود شب روز زمستانی است در روزگاری گزنده من در کنار تو ای زلال زیبارو شاهد این شکفتنم شب برای ما وجود ندارد هیچ زوالی بر ما چیره نیست تو سرما را دوست نداری حق بابهار ِ ماست