-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 2 مهر 1399 20:43
"پاییز از راه رسید" پاییز از راه رسید دست به عصا و خسته روی فرشی از برگ مهمون ما نشسته پنجره رو نبندین که پاییز قشنگه چهار تا فصل خدا هر کدوم یه رنگه پاییز لالایی میگه تو گوش درختا عزیزکان بخوابید به امید فردا پاییز از راه رسید دست به عصا و خسته روی فرشی از برف مهمون ما نشسته فصل پاییز و وقتیکه برگ درختا...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 1 مهر 1399 22:38
عشق یعنی خاطرات بی غبار دفتری از شعر و از عطر بهار عشق یعنی یک تمنا , یک نیاز زمزمه از عاشقی با سوز و ساز عشق یعنی چشم خیس مست او زیر باران دست تو در دست او عشق یعنی ملتهب از یک نگاه غرق در گلبوسه تا وقت پگاه عشق یعنی عطر خجلت شور عشق گرمی دست تو در آغوش عشق عشق یعنی “بی تو هرگز پس بمان “ تا سحر از عاشقی با او بخوان...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 1 مهر 1399 22:35
گفته بودم بی تو میمیرم ولی اینبار نه گفته بودی عاشقم هستی ولی انگار نه هر چه گویی دوستت دارم به جز تکرار نیست خو نمی گیرم به این تکرار طوطی وار نه تا که پابندت شوم از خویش میرانی مرا دوست دا ر م همدمت باشم ولی سربار نه قصد رفتن کرده ای تا باز هم گویم بمان بار دیگر می کنم خواهش ولی اصرار نه گه مرا پس میزنی گه باز پیشم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 31 شهریور 1399 08:44
و چهقدر خستهام از «چرا؟» از «چه گونه!» خستهام از سؤالهای سخت پاسخهای پیچیده از کلمات سنگین فکرهای عمیق پیچهای تند نشانههای بامعنا، بیمعنا... دلم تنگ میشود گاهی، برای یک «دوستت دارم» ساده دو فنجان قهوه ی داغ « سه روز تعطیلی در زمستان » چهار خندهی بلند و پنج انگشت دوست داشتنی!
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 31 شهریور 1399 08:43
هر چه زیبایی و خوبی که دلم تشنهٔ اوست مثل گل، صحبت دوست مثل پرواز، کبوتر می و موسیقی و مهتاب و کتاب کوه، دریا، جنگل، یاس، سحر این همه یک سو، یک سوی دگر چهرهٔ همچو گل تازهٔ تو ! دوست دارم همه عالم را لیک هیچ کس را نه به اندازه تو !
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 30 شهریور 1399 15:55
عاشقی دل میدهد؛ معشوقهای دل می برد... بُرد در بُرد است و من مشغول حسرت بُردنم!!
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 30 شهریور 1399 15:54
سرایی را که صاحب نیست، ویرانیست معمارش دل بیعشق، میگردد خراب آهسته آهسته...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 28 شهریور 1399 15:05
یا فشرده تر از خوشه های انگورت بغل بگـــیر مرا با تمــــام منظــــورت! بغل بگیر چنان که صدای امواجـــم رسد به گوش اهالی ساحل دورت مرا حساب کن از آن هزارها ماهی کـــــه حاضـــرند بمیرند در دل تورت تو آن درخت اناری که می مکد هر روز زساقـه شهد سلیمانـــــی تو را مورت تو شاهزاده ای از پارس – نامت ایراندخت- و مــن نــواده...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 27 شهریور 1399 16:16
دوستت دارم زیبا و باوقار . چقدر در این لحظه دلم میخواهد ببینمت. به تو فکر میکنم. چقدر زیبا بودی؛ گاه در ستیغ زمان که در آن نه خوشبختی هست و نه بدبختی، و فقط عشق هست و سکوتش. چقدر با من بودن را بلدی تو
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 27 شهریور 1399 16:15
من شاید هیچ کس را آن سوی دیوارها نداشته باشم اما در این غروب کسالت بار هیچ چیز به اندازهی تلفنی از زندان خوشحالم نمیکند و مردی که اعتراف کند گاهی به جای آزادی به من میاندیشد...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 26 شهریور 1399 09:36
ای بوسه ات شراب و از هر شراب خوشتر ساقی اگر تو باشی حالم خراب خوشتر بی تو چه زندگانی ؟ گر خود همه جوانی ای با تو پیر گشتن از هر شباب خوشتر جز طرح چشم مستت بر صفحه ی امیدم خطی اگر کشیدم نقش بر اب خوشتر خورشید گو نخندد صبحی تتق نبندد ای برف خنده هایت از افتاب خوشتر هر فصل از ان جهانی است هر برگ داستانی ای دفتر تن تو از...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 26 شهریور 1399 09:24
می توانستم گیلاسم را تا نیمه از شرابِ کهنه پر کنم می توانستم یکی از آن آهنگهای قدیمی را بگذارم و آرام آرام خمارِ نوستالژی روزگارِ خوب شوم می توانستم پا برهنه کوچههای باریکِ باغ را بدوم می توانستم دامنم را پر از شکوفههای یاس کنم و مست شوم … مستِ مستِ مست اما پشتِ این پنجره، رو به دریا نشستم و برای تو شعر نوشتم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 26 شهریور 1399 07:17
اگر فردای روزی آن ها که ما را با هم دیدهاند پرسیدند او که بود؛ خیلی دقیق از من نگو مختصر بگو: باقیِ عمرِ من است، او...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 26 شهریور 1399 07:15
پنهان اگر چه داری چون من هزار مونس! من جز تو کس ندارم پنهان و آشکارا...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 شهریور 1399 14:42
و عشق، هر کسی را به خود راه ندهد و به همه جایی مأوا نکند، و به هر دیده روی ننماید ، و اگر وقتی نشان کسی یابد که مستحق آن سعادت بوَد، حُزن را که وکیلِ در است بفرستد تا خانه پاک کند و کسی را در خانه نگذارد و از آمدن سلیمانِ عشق خبر کند...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 شهریور 1399 14:41
گاهی چنان بدم که مبادا ببینیام حتی اگر به دیده رویا ببینیام من صورتم به صورت شعرم شبیه نیست بر این گمان مباش که زیبا ببینم شاعر شنیدنی ست ولی میل،میل ِ توست آماده ای که بشنویام یا ببینیام ؟ این واژهها صراحت ِ تنهایی مناند با این همه مخواه که تنها ببینیام مبهوت میشوی اگر از روزنات شبی بیخویش در سماع غزلها...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 شهریور 1399 14:41
نیَم به هجر تو تنها، دو همنشین دارم "دلِ شکسته" یکی، "جانِ بی قرار" یکی
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 23 شهریور 1399 22:46
گر چه با یادش ، همه شب تا سحر گاهان نیلی فام ، بیدارم گاهگاهی نیز ، وقتی چشم بر هم می گذارم خواب های روشنی دارم ، عین هشیاری آنچنان روشن که من در خواب دم به دم با خویش می گویم که : بیداری ست بیداری ست ، بیداری اینک ، اما در سحر گاهی ، چنین از روشنی سرشار پیش چشم این همه بیدار، آیا خواب می بینم ؟ این منم ، همراه او ؟...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 23 شهریور 1399 22:45
ی افسوس او هرگز نمیداند نگاهش میکنم شاید بخواند از نگاه من که او را دوست می دارم ولی افسوس او هرگز نمیداند به برگ گل نوشتم من تو را دوست می دارم ولی افسوس او گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند به مهتاب گفتم ای مهتاب سر راهت به کوی او سلام من رسان و گو تو را من دوست می دارم ولی افسوس چون مهتاب به روی بسترش لغزید...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 23 شهریور 1399 22:42
همرنگ گونه های تو مهتابم آرزوست چون باده ی لب تو می نابم آرزوست ای پرده پرده ی چشم توام باغ های سبز در زیر سایه ی مژه ات خوابم آرزوست دور از نگاه گرم تو ، بی تاب گشته ام بر من نگاه کن ، که شب و تابم آرزوست تا گردن سپید تو گرداب رازهاست سر گشتگی به سینه ی گردابم آرزوست تا وارهم ز وحشت شب های انتظار چون خنده ی تو مهر...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 23 شهریور 1399 22:42
هوا آرام شب خاموش راه ِآسمان ها باز خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز رَوَد آنجا که می بافند کولی های جادو، گیسوی شب را تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت برایت شعر خواهم خواند برایم شعر خواهی خواند تبسم های شیرین تورا با بوسه خواهم چید وگر بختم کند یاری در آغوش تو ای افسوس سیاهی تار می بندد چراغ ِماه لرزان از...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 22 شهریور 1399 16:56
گاهی چنان بدم که مبادا ببینیام حتی اگر به دیده رویا ببینیام من صورتم به صورت شعرم شبیه نیست بر این گمان مباش که زیبا ببینم شاعر شنیدنی ست ولی میل،میل ِ توست آماده ای که بشنویام یا ببینیام ؟ این واژهها صراحت ِ تنهایی مناند با این همه مخواه که تنها ببینیام مبهوت میشوی اگر از روزنات شبی بیخویش در سماع غزلها...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 22 شهریور 1399 16:55
کاش میدانستی پرندگان عشق هرگز دو بار پر نمیگشایند دوست من عشق مسافری است که تنها یکبار به سراغمان میآید و یکباره پر میکشد...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 22 شهریور 1399 16:54
در جوخههای اعدام پس از شنیدن فرمان "آتش!" سربازی زودتر از همه شلیک میکند سربازی دیرتر و دیگر سربازها، در میان این دو! قسم به مکث! به اختلاف زمانی میان دو شلیک. ما همه سربازیم. آن که زودتر ماشه میچکاند جلاد آن که دیرتر شلیک میکند عاشق و مابقی ماموریم!
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 22 شهریور 1399 16:53
غروب بود من زل زده بودم به پشت دستهایش هر دو وحشت کرده بودیم بس که نزدیک شده بودیم به هم بس که معصومیت ریخته بود آنجا پشت دستها بعد من با انگشت اشاره خطی فرضی و مورب درست از وسط ساعد تا انگشت کوچک دست راستش کشیدم و به او گفتم عمیقاً دوستش دارم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 20 شهریور 1399 23:43
ولی من راستش خیلی بیشتر مایلم همراه با یک مرد مسن فرهیخته به طرف دفتر کار خالی زیر شیروانیای راه بیافتم وقتی ساعت ضرباهنگ نیمه شب را میزند من راستش خیلی بیشتر میخواهم رها در دست باد، به زیر باران بر فراز آلپی متعصب و ممنوع گردش کنم سایه به سایه ی مردی فرهیخته حالا من میخواهم که بیایی من میخواهم که تو فورا، همین...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 20 شهریور 1399 23:36
با تو سخن می گویم از تو سخن می گویم از ژرفنای جانم می دانم که پاسخم نمی دهی چگونه می توانی مرا پاسخی دهی که بسیارند آنها که تو را می خوانند همه ی خواهش من اینست که اینجا درانتظار بمانم تا تو از خود مرا نشانی دهی در ژرفنای جان خویشم قلب من کودکی است قحطی زده میان دنده هایم بی تردید کودکیست در قفس تکه ای نان را از میان...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 20 شهریور 1399 23:34
و تو ای حاضرِ پنهان از نظر بازوانت را حلقه به دور خود احساس میکنم تو گذاشتی پستانت را ببوسم آن یکی پستان ِ روی قلبت را و رفتی بعد از آنکه بوسه بر چشمانم نهادی
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 20 شهریور 1399 23:30
گلوله ای قالب زده ام برایت که به تو، در قلبم اصابت کند او از سنگ است، تراشیده بدست محکومان کار اجباری از سرب است، آغشته به خون از آهن است، فرو شده در عسل سنگ خاراست او، در پاره هایی خشن تا بیش از پیش لت و پار کند تا تو معنای نابودی ِ عشق را دریابی!
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 20 شهریور 1399 22:43
دوباره آمده اخبارِ جنگ های همیشه سلامِ مجری و بعدش جفنگ های همیشه هنوز ماشه ی اخبار تلخ را نچکانده پر است پیکرمان از فشنگ های همیشه به انتظار حقیقت نشسته ایم اگرچه نصیب ماست دروغ و دلنگ های همیشه سیاهمان تا کردند آفتاب پرستان درآمدند دوباره به رنگ های همیشه در آرزوی رسیدن به قله های سعادت شدیم پله برای زرنگ های همیشه...