-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 مرداد 1398 07:18
قلب ما روزی پس از این روزها گوی سرخ پیشگویان می شود قطره های خون ما در پای عشق نقطه چین بعد پایان می شود پیله کردم در خودم دیوانه وار چهره ام حالا به مجنون می زند تور پیدا کن که از رگهای من جای خون پروانه بیرون می زند ! سال هایی دور در جایی که نیست از خزانی زرد برگشتم به تو از میان گرگ و میش عابران در غروبی سرد برگشتم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 20 مرداد 1398 09:05
شب بود و ماه بود و بیابان اضافه شد یک غصه بر ستم کشیِ جان اضافه شد از سمت قلب خسته ی من ترس و دلهره از سمت چشم های تو طوفان اضافه شد موی تو، تور و ماهی بی چاره قلب من قلاب عشق آمد و بر آن اضافه شد تیرت دقیق آمد و بر شعر من نشست زخمی عمیق بر دل حیران اضافه شد از بس خیال در سر من دور می زند در کوچه ای هزار خیابان اضافه...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 16 مرداد 1398 08:24
اول صبح لبت هست، عسل یعنی چه؟! تن من پیش تو فهمید، بغل یعنی چه! از دلِ گنبد تو صوت اذان می آید تو بگو حیّ علی خیر عمل یعنی چه؟! میدهی بوسه پس از بوسه، چه خوب! به من آموخته ای رد و بدل یعنی چه میگدازی و تنت بر بدنم میبارد… علت زلزله هایی تو ، گسل یعنی چه! من و تو دست و ترنجیم که تعبیر کنیم معنی هر غزل از شیخ اجل یعنی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 16 مرداد 1398 08:23
صبحت بخیر شاعر لبخند های شهر آیینه های شعر تو در جای جای شهر گاهی برای شعر شما آه می کشد مردی غریب و گمشده در ماجرای شهر یک کوله بارِ بسته و یک انتظار سرد در ازدحام مردمِ بی اعتنای شهر بغضی به روی شیشه و یک کوپه بی کسی دستی بدون بدرقه ى آشنای شهر دیوارهای ساکت شهر و صدای سوت صبحت بخیر شاعر لبخند های شهر…
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 16 مرداد 1398 08:20
به تو ای سرکش ِمغرورِدل آزار، سلام ! رهزن و راهبر و قافله سالار، سلام ! ای که چشمانِ تو صد فتنه در انداخته، بر مسجد و میکده و خانه و بازار، سلام ! آهو مستِ ختن ،نازِ تو چون شعله ی در خرقه و باده و سجاده و دستار، سلام ! ماهِ منظومه ی دل ، اخترِ زیبای فلک ! آفتاب سحری ، شمع ِشبِ تار، سلام ! شاعر و شعر و شعور و ، شرر و...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 16 مرداد 1398 08:19
با نگاه روشنت پلک سحر وا می شود تا تبسم می کنی خورشید پیدا می شود خط به خطِّ صفحه ی پیشانی ات اشراقی است صبح صادق در همین تصویر معنا می شود! فیلسوفان را اشارات تو عاشق می کند آرزومند شفایت ابن سینا می شود مست از یاقوت سرشار کلامت می شویم با جواهرهای نابت فقه پویا می شود از نگاهت انبیا اعجاز را آموختند هر که یک دم با...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 16 مرداد 1398 08:15
قطارِ خطّ لبت راهی سمرقند است بلیت یک سره از اصفهان بگو چند است؟ عجب گلی زدهای باز گوشهی مویت تو ای همیشه برنده! شمارهات چند است؟ به توپ گرد دلم باز دست رد نزنی مگر «نود» تو ندیدی عزیز من «هَند» است! همین که میزنیاَش مثل بید میلرزم کلید کُنتر برق است یا که لبخند است؟ نگاه مست تو تبلیغ آب انگور است لبت نشان...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 15 مرداد 1398 07:29
بی من آنجا، غافل ازمن، غافل از این انتظار بی تو اینجا، بیقرارم، بیقرارِ بیقرار! تا بیایی، با همه احوال پرسی میکنم تا نگویند اهل کوچه، آمدم اینجا چکار ریشه در تنهایی ام دارد، نه در تن خواهی ام ! درک من سخت است با این مردم ناسازگار دیرکردی یا زمان ازدست من خارج شده ست؟! دیر کردی مطمئناً، من که روزی چندبار… ازخدا پنهان...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 15 مرداد 1398 07:26
علت بوسیدن اجبار, میدانی که چیست !تو موافق نیستی، این کار میدانی که چیست!؟ این جنون هروقت میبینم تو را سرمیزند بوسه میخواهد دلم، اصرار میدانی که چیست!؟ مثل داروهای کم پیدا، نبودت فاجعه ست من پر از درد توام، بیمار میدانی که چیست!؟ دستهایم رابگیر وچشمهایم را ببین لااقل یک مرتبه، یک بار میدانی که چیست!؟ بی جوابی، پاسخ...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 15 مرداد 1398 07:22
از کنارم رد شدی بـی اعتنا، نشناختی چشم در چشمم شدی ، امّا مرا نشناختی در تمام خاله بازی های عهد کودکی همسرت بودم همیشه بی وفا، نشناختی ؟! لی له بازِ کوچه ی مجنون صفت ها، فکر کن… جنبِ مسجد… خانه یِ آجرنما … نشناختی ؟! دخـترِ همسایه ! یادِ جِر زنی هـایت بخیر ! این منم تک تازِ گرگم بر هوا ، نشناختی ؟! اسمِ من آقـاست،...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 15 مرداد 1398 07:20
خیلی آقایی نازنین بانو اینقدَر احترام لازم نیست محض دیدارت آمدم بنشین میوه و چای و شام لازم نیست راه دشواری آمدم تا تو آمدم درد و دل کنم باتو بگمانت من عاشقم یاتو؟ رک بگو، بی کلام لازم نیست دوست داری کمی قدم بزنیم گاه گاهی لبی به هم بزنیم صحنه ی عشق را رقم بزنیم تو حلالی ! حرام لازم نیست انتخابش به عهده ی قلبت بین لب...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 15 مرداد 1398 07:19
من به گلهای بیابانی حسودی می کنم چشم را ازمن بگردانی حسودی می کنم پا که بگذاری قدم برداری و راهی شوی بر زمین خشک و بارانی حسودی می کنم با تو هر کس می نشیند لحظه ای در گفتگو ساده یا مشکوک و طولانی حسودی می کنم هرکه را تو دوست داری من تنم تب می کند هرکه باشد، هر که میدانی حسودی می کنم شعر تو باشد اگرجز من برای سنگ و خار...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 15 مرداد 1398 07:16
و من دوباره به دنیا سلام می گویم به آفتاب و به دریا سلام می گویم دلم چو حجّت سرخ بهار پیش شماست به مهرِ آن گل مینا سلام می گویم بهارتر ز بهارم میان چلّه ی دی به غنچه غنچه، تمنّا سلام می گویم به احترام نگاه هنوز شفّافت به صبح آینه پالا سلام می گویم غبار پشتِ خم سفله گان بیفشاندم به آن بلند و مبرّا سلام می گویم ز چشم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 14 مرداد 1398 07:19
حیف است خوابیدن وقتی زندگی، بی رحمانه کوتاه است! اگر در جهانی دیگر، همدیگر را یافتیم این بار بگو دوستم داری یا من اول مى گویم… حیف است نگفتن! وقتی زندگی چنین کوتاه است…
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 14 مرداد 1398 07:19
چای داغی به دست داری و در فضایی که عطر و بوی هل است حس خوب سبک شدن دارد درد و دل با کسی که دردِ دل است! چادرش طرح چادر عربی در دو چشمش خلیج ایرانی خنده هایش شکفتن غنچه طرح صورت ظریف و باب دل است اهل درس و کتاب و اندیشه با نگاهی جدید و امروزی عاشق منطق مطهری و توی کیفش کتابی از هِگِل است مینشینی کنار او اما می رود یک...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 14 مرداد 1398 07:16
ای پر از عاطفه در قحط محبت با من کاش می شد بگشایی سر صحبت با من هیچ کس نیست که تقسیم شود در اینجا درد تنهایی و بی برگی و غربت با من از خروشانی امواج نگاهت دیریست باد نگشوده لبش را به حکایت با من خواستم پر بزنم با تو به معراج خیال آسمان دور شد از روی حسادت با من بعد از این شور غزلهای شکوفا با تو بعد از این مرثیه و غربت...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 14 مرداد 1398 07:14
دو قدم مانده که پاییز به یغما برود این همه رنگ قشنگ از کف دنیا برود هرکه معشوقه برانگیخت گوارایش باد دل تنها به چه شوقی پی یلدا برود؟ گله هارابگذار! ناله هارابس کن! روزگار گوش ندارد که تو هی شِکوه کنی! زندگی چشم ندارد که ببیند اخم دلتنگِ تو را فرصتی نیست که صرف گله وناله شود! تابجنبیم تمام است تمام!! مهردیدی که به...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 14 مرداد 1398 07:12
آخر بشود ختم به یکدستگی ما بوسیدن پیوسته و پیوستگی ما آغوش گشودیم و جهان غرق تماشاست مخلوق ندیده ست به وابستگی ما ما قله ی عشقیم و به تاریخ نیاید نقشی به بلندا و به برجستگی ما بر گردنم آویز و به وحدت برسانم این راه ورودی ست به وارستگی ما باید بفشاریم به هم سینه ی خود را تا از تن مان در بِشود خستگی ما آنگونه مرا دوست...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 14 مرداد 1398 07:11
قوی تر آمدم اما خداقوت به بازویت که بردی لشکر قلب مرا با تار گیسویت نمی دانم میان برق چشمانت چه وردی بود که هم جادوگران ماندند در تفسیر جادویت تو آن سیلی و من آوار گیلانم تو میدانی که هر دم غرق می گردم میان این هیاهویت نمی دانم کجا آموختی علم قضاوت را که هر جا بوده حق با من تو گفتی از ترازویت شبیه تنگ بی ماهی بدون تو...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 14 مرداد 1398 07:10
از دست های شعر کاری بر نمی آید نه! روزهای رفته ام دیگر نمی آید اینفدر پا به پا نکن من عاشقت هستم در شعرم از این بیت واضح تر نمی آید این روسری را از سرت بردا ، می دانی اصلا مسلمانی به تو -کافر- نمی آید با یک نگاهت روزه هام افطار شد، هرگز- خرمایی از چشمان تو بهتر نمی آید با رفتنت تقویم را بهمن گرفت و حیف از زیر بهمن...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 13 مرداد 1398 07:33
در حجاز چشم تو هندو مسلمان میشود فارغ از ترسای خوابش شیخ صنعان میشود سینه در سینای شعلاشعله ی خود میتپد پیرهن، از آتش عشقت گلستان میشود این صدای بال غلمان سراسر مصری است ؟ یا قناری روی لبهایم غزلخوان میشود ؟ طفل چشمم آنقَدَر لبریز شد، سرریز شد! شوق در پیدایش این اشک، گریان میشود همچنان گردن نمیگردانم از...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 13 مرداد 1398 07:31
باد را با گیسوانت در عذاب انداختی باز در فکر پریشان پیچ و تاب انداختی آی ساقی! آی میراب عطش های کویر! ای که زیر پوست این خاک آب انداختی! لطف کردی ای عزیز! ای عشق! ای عشق عزیز! در حضیض چاه بودیم و طناب انداختی چشمه ها خشکیده بود و رخت دنیا چرک بود زندگی را شستی و در آفتاب انداختی صبح را با خنده ات بیدار کردی صبح زود...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 13 مرداد 1398 07:30
من به بعضی چهرهها چون زود عادت میکنم پیششان سر بر نمیآرم، رعایت میکنم همچنانکه برگ خشکیده نماند بر درخت مایهی رنج تو باشم رفع زحمت میکنم این دهان باز و چشم بیتحرک را ببخش آنقدر جذابیت داری که حیرت میکنم کم اگر با دوستانم مینشینم جرم توست هر کسی را دوست دارم در تو رؤیت میکنم فکر کردی چیست موزون میکند شعر...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 13 مرداد 1398 07:30
ه یک پلک تو می بخشم تمام روز و شب ها را که تسکین می دهد چشمت غم جانسوز تب ها را بخوان! با لهجه ات حسی عجیب و مشترک دارم فضا را یک نفس پر کن به هم نگذار لب ها را به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم! تو واجب را به جا آور رها کن مستحب ها را دلیلِ دل خوشی هایم! چه بُغرنج است دنیایم! چرا باید چنین باشد؟ نمی فهمم سبب ها...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 13 مرداد 1398 07:29
باز هم از تو نوشتم، بدنم می لرزد من نفس می زنم و پیرهنم می لرزد آمدم فال بگیرم، مثلا یلدا بود شعری آمد که همه جان و تنم می لرزد بعد ِ تو یاس خزان کرد، قناری ها مُرد بغض را می خورم اما دهنم می لرزد بی تو تهران و من و قصه ی سرگردانی پای رفتن نه، ولی آمدنم می لرزد قلبِ من می تپد اما به خدا بعد از تو هر دلی را که فقط می...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 13 مرداد 1398 07:28
بی تو دلتنگی به چشمانم سماجت می کند وای دل چون کود کی بی تو لجاجت می کند اشتیاق دیدن تو میل خاموشی نکرد هیچوقت عشقت بدل فکر فراموشی نکرد عشق من با تو به میزان تقد س می رسد بی حضورت دل به سر حد تعرض می رسد دوستت دارم برای من کلام تازه نیست حد عشقت را برایم هیچ چیز اندازه نیست در غیاب تو غریبانه فراغت می کشم بر گذشت...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 12 مرداد 1398 07:17
مثل آن لحظه که حفظ غم ظاهر سخت است ماندن چشم به دنبال مسافر سخت است چشمهایت، دل من، کار خدا یا قسمت و در این غائله تشخیص مقصر سخت است ساحلی غم زده باشی چه کسی می فهمد که فراموشی یک مرغ مهاجر سخت است مثل یک کوچه بن بست خرابت شده ام گاهی از من بگذر، حسرت عابر سخت است! قرص آن صورت ماهت شده یادآور قرص با دو تا قرص هم...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 12 مرداد 1398 07:16
دلم گرفته از این ساده تر چه باید گفت ؟! کنار پنجره با چشم تر چه باید گفت؟! قرار ما سر ساعت کنار دلتنگى فقط بگو که به وقت سفر چه باید گفت؟ براى شرح سفر با زبان شعر و غزل… زلال و صاف و رُک و مختصر چه باید گفت؟ قطار رفتن تو لحظه اى درنگ نکرد به ساربانِ چنین خیره سر چه باید گفت؟ نگاه مادرم این بار از پدر پرسید به این...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 12 مرداد 1398 07:16
دلم برای تو…آیا دل تو هم تنگ است؟! صدای هق هقِ… گویا دل تو هم تنگ است! ببین! نمی شود این قدر دور بود از هم! بیا… قبول… بفرما! دل تو هم تنگ است! من از مسافت این جاده ها نمی ترسم اگر بدانم آنجا دل تو هم تنگ است اگر بدانم گاهی به یاد من هستی و چند ثانیه حتی دل تو هم تنگ است- پرنده می شوم اما… نمی پرم بی تو پرنده می شوم و...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 12 مرداد 1398 07:15
دردِ عشقی کشیده ام که فقط هر که باشد دچار می فهمد مرد، معنای غصّه را وقتی باخت پای قمار می فهمد! بودی و رفتی و دلیلش را از سکوتت نشد که کشف کنم شرحِ تنهایی مرا امروز مادری داغدار می فهمد! دودمانم به باد رفت امّا هیچ کس جز خودم مقصّر نیست مثلِ یک ایستگاه متروکم، حسرتم را قطار می فهمد! خواستی با تمامِ بدبختی، روی دست...