-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 مهر 1396 08:36
فته بودم فراموشی زمان می خواهد اشتباه بود فراموشی زمان نمی خواهد فراموشی دل می خواست که آن هم پیش تو ماند
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 مهر 1396 08:36
تا شدم صید تو آسوده ز هر صیادم وای بر من گر ازین قید کنی آزادم نازها کردی و از عجز کشیدم نازت عجزها کردم و از عجب ندادی دادم چون مرا میکشی از کشتنم انکار مکن که من از بهر همین کار ز مادر زادم تو قوی پنجه شکارافکن و من صید ضعیف ترسم از ضعف به گوشت نرسد فریادم آب چشمم مگر از خاک درت چاره شود ورنه این سیل پیاپی بکند...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 مهر 1396 08:35
به مهتاب آلوده ام... زیر چشمانم را ببین هنوز رد چشمانم بارانیست....!
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 شهریور 1396 12:07
که هستی؟ که به باران میگویی بیا ابر میبارد به عشق میگویی بیا پاییز میرسد به شب میگویی بیا خواب میپرد که هستی؟ که به خدا میگویی بیا اقاقی جوانه میزند به مستی میگویی بیا تاک سَر در خُم میکُند و به شعر میگویی بیا من میرسم با قلبی که تو را میخواند! که هستی که زمین دورِ چشمهایت میگردد و ماهتاب رو به لبهایت...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 شهریور 1396 12:07
آنقدر عاشقم کرده ای که میدانم یک روز خواهم گفت... در این سالها من تو را بیشتر بوسیده ام و تو کمتر! آنقدر عاشق شده ای که خواهی گفت تو هم کمتر در آغوشم گرفته ای! آن قدر عاشقیم که قهر میکنیم و با هم از خانه میزنیم بیرون! راستی زیبا... یک جای خوب برای قهر دوتایی سراغ داری؟ جایی که هوایش هوای بوسه باشد و آغوش و عشق!؟
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 شهریور 1396 12:06
میگویم دوستت دارم، طوری نگاهم کن گویی خدا... بنده ای را وقتِ عبادت می نگرد! همان قدر عاشقانه، همان قدر مهربان، لبخند بزن و بگذار تماشایت کنم چون عاشقی که... وقتِ باران به آسمان چشم دوخته همان قدر با لذت همان قدر پُر آرزو دستم را بگیر و بگو دوستم داری، طوری که خدا در آینه بِنگرد و به خویش بگوید "دو نفر"...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 شهریور 1396 12:06
عشق باید به من بیاموزد، چگونه بیش از این تو را دوست بدارم و نمیرم! چگونه تنها تو را ببینم! تو را بخواهم. عشق باید به من بیاموزد، چگونه بیش از این تو را ببوسم و تمام نشوی! چگونه تنها از آنِ من باشی و کم نیایی! تو را زندگی کنم. عشق باید به من بیاموزد، چگونه عاشق باشم، وگرنه از منِ دیوانه یتو بیش از این برنمی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 شهریور 1396 12:05
چو سلام تو شنیدم ز سلامتی بریدم صنما هزار آتش تو در آن سلام داری
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 شهریور 1396 16:46
بیا قرار بگذاریم هر چند شنبه در خوابی خیالی جایی یک دلِ سیـر هم را ببینیم تو را سفید می نویسم که ازدحام تمام رنگ هاست و عاشقانه می خوانم عشقی که حاصل جمع تمام عاطفه هاست گل هاى یاس را شب ها میان بستر خود مى پراکنم آنگاه تا سپیده دم انگار با توام
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 شهریور 1396 11:16
شبیهِ ساحل، آغوش باز کن، تا خیالِ دریا بودن کنم! خدایم باش تا با شعر عبادت شوی! مجنون بخوان مرا تا قاب بگیرم صدایت را! حالا دیگر از سینه ی دیوار هم نجوایِ دوستت دارم می آید! بیشتر دیوانگی کنم... با من، ما می شوی
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 شهریور 1396 11:16
من پیراهنت را در باد دوست دارم و زیبایی ات را در آینه ای که از آن عبور کرده ای! نگران خلوت توام من زبان پرنده ها را می فهمم من با گل های وحشی در آشتی ام نخواه که مسیر رود را از درخت ها جدا کنند نخواه که در دل جنگل آتشی بیفروزند! تو وسیع ترین سرزمینی بودی که می شناختم منظره دلپذیر نگاهت در هیچ قابی کامل نبود تو اتفاقی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 شهریور 1396 11:13
گاهی خوابت را میبینم بیصدا بیتصویر مثلِ ماهی در آبهای تاریک که لب میزند و معلوم نیست حبابها کلمهاند یا بوسههایی از دلتنگی
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 شهریور 1396 11:12
دقایقی در زندگی هست که دلت برای کسی آنقدر تنگ می شود که می خواهی او را از رویاهایت بیرون بکشی و در دنیای واقعی بغلش کنی
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 28 شهریور 1396 15:10
عشق کودتایی ست در کیمیای تن و شورشی ست شجاع بر نظم اشیاء و شوق تو عادت خطرناکی ست که نمی دانم چگونه از دست آن نجات پیدا کنم و عشق تو گناه بزرگی ست که آرزو می کنم هیچ گاه " بخشیده " نشود
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 28 شهریور 1396 15:08
من عهد بسته بودم که انقلاب کنم تفنگ دردست بگیرم و خنجر به کمر ببندم و کوله ای برپشت بگیرم من عهد بسته بودم تمام دیکتاتورهای جهان را خاکستر سیگارم کنم پای پیاده کوه ها را به لرزه دربیاورم بیابانها را دریا کنم دریاها را خروشان من عهد بسته بودم کودکان را سیرکنم زنان را آزاد مردان را زندان بشکنم اما حضور تو عهد من را شکست...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 28 شهریور 1396 15:07
هیچ چیزی از تو نمیخواستم عشق من فقط میخواستم در امتداد نسیم گذشته را به انبوه گیسوانت ببافم تار به تار گره بزنم به اسطورههای نارنجی که هنگام راه رفتن ستارههای واژگانم برایت راه شیری بسازند میخواستم سر هر پیچ یک شعر بکارم بزنی به موهات که وقتی برابر آینه میایستی هیچ چیزی جز دستهای من بر سینهات دل دل نکند...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 28 شهریور 1396 15:06
بود که بار دگر بشنوم صدای تو را ؟ ببینم آن رخ زیبای دلگشای تو را ؟ بگیرم آن سر زلف و به روی دیده نهم ببوسم آن سر و چشمان دل ربای تو را ز بعد این همه تلخی که می کشد دل من ببوسم آن لب شیرین جان فزای تو را کی ام مجال کنار تو دست خواهد داد که غرق بوسه کنم باز دست و پای تو را مباد روزی چشم من ای چراغ امید که خالی از تو...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 27 شهریور 1396 09:53
بیا دوباره آغاز کنیم، مسیری را که در میانه راهش بریده ایم. بیا دوباره به آغاز راه برگردیم. این بار چشمهایمان را نمی بندیم، این بار برای رسیدن به مقصدی که در انتهای راه نبود، گامهایمان را تند نمی کنیم. هستی من! این بار که راه بیفتیم، دستهای هم را می گیریم، قدمهایمان را یکی می کنیم، و از زیبایی های مسیر لذت می بریم: از...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 27 شهریور 1396 09:52
خبرت هست که دلتنگ نگاهت شده ام بی قرار تو و چشمان خمارت شده ام خبرت هست دلم مست حضور تو شده عاشق و شیفته ی زنگ صدایت شده ام خبرت هست که باران بهارم شده ای چون پرستوی مهاجر نگرانت شده ام خط به خط زنده گی ام پر شده از بودن تو خبرت نیست و شادم که فدایت شده ام
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 27 شهریور 1396 09:52
چشم هایم را بوسیدم و کنار گذاشتم نابینا بودن شاید بهترین معجزه ی قرن باشد وقتی از زخم هایت زیباترین گل ها روئیده می شوند. پلک هایم را باز نکن که دردها قد می کشند به اندازه ی یک خون به اندازه ی لهجه ی تمام نیلوفرانی که پای مرداب بی ترجمه ماندند بگذار آن اتفاق قشنگ بیافتد آن اتفاق نرسیده ی شفاف دست هایت را بگیرم و چشم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 26 شهریور 1396 11:58
من کشتهٔ عشقم ، خبرم هیچ مپرسید گم شد اثر من ، اثرم هیچ مپرسید گفتند که : چونی ؟ نتوانم که بگویم این بود که گفتم ، دگرم هیچ مپرسید فردا سر خود میکنم اندر سر و کارش امروز که با درد سرم ، هیچ مپرسید وقتی که نبینم رخش احوال توان گفت این دم که درو مینگرم ، هیچ مپرسید بیعارضش این قصهٔ روزست که دیدید از گریهٔ شام و سحرم...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 شهریور 1396 08:14
من رویا دارم رویای من بوسه ای ست وقت خواب و چشمانی که وقت بیداری نگاهم کند رویای من کوچک نیست به اندازه تمام هستی بزرگ است یک بوسه و یک چشم چیز کمی نیست
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 شهریور 1396 08:14
فاصله ات را بامن رعایت کن من بی جنبه تر از آنم که در برابر وفور عطر تو مقاومت کنم و تو را تا آخرین جرعه سر نکشم از یک فاصله که نزدیک تر می شوی ناخودآگاه دستهای قلبم به رویت آغوش وا می کنند و همه چیز در من ، از نو آغاز می شود فاصله را که بر می داری دنیا در برابر زیبایی تو مات می شود و ترس برم می دارد که نکند غرورم تاب...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 شهریور 1396 08:13
خرم آن عاشق که آشوب دل و دینش تویی کار فرمایش محبت ، مصلحت بینش تویی شورش عشاق در عهد لب شیرین لبت ای خوشا عهدی که شورش عشق و شیرینش تویی عاشق روی تو مینازد به خیل عاشقان پادشاهی میکند صیدی که صیادش تویی مستی عشق تو را هشیاری از دنبال هست بر نمیخیزد ز خواب آن سر که بالینش تویی گاو جولان مینیاید بر زمین از سرکشی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 شهریور 1396 08:12
در نهانخانه عشرت صنمی خوش دارم کز سر زلف و رخش نعل در آتش دارم عاشق و رندم و میخواره به آواز بلند وینهمه منصب از آن حور پریوش دارم گر تو زین دست مرا بی سر و سامان داری من به آه سحرت زلف مشوش دارم گر چنین چهره گشاید خط زنگاری دوست من رخ زرد به خونابه منقش دارم گر به کاشانه رندان قدمی خواهی زد نقل شعر شکرین و می بی غش...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 23 شهریور 1396 12:24
یا دوباره آغاز کنیم، مسیری را که در میانه راهش بریده ایم. بیا دوباره به آغاز راه برگردیم. این بار چشمهایمان را نمی بندیم، این بار برای رسیدن به مقصدی که در انتهای راه نبود، گامهایمان را تند نمی کنیم. هستی من! این بار که راه بیفتیم، دستهای هم را می گیریم، قدمهایمان را یکی می کنیم، و از زیبایی های مسیر لذت می بریم: از...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 شهریور 1396 08:43
من همیشه حرفهایم اشکهایی بود که بهانه ی بغض تو بود نمی توانستم سخنی بگویم پشت این روزهای تنهایی تو مرا یاد زن بودنم انداختی ومن را با عشق خود به آسمانی بردی که ابرها احاطه اش کرده بودند برای باریدن نه من باریدم نه تو زیرا که ما حرفهایمان را همیشه باریده بودیم به من مرد بودنت را اثبات کن من که زن بودنم را هرشب به تو...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 شهریور 1396 08:41
پای هر نامه هنوز مینویسم روی ماهت را از دور میبوسم اما تو هیچ شباهتی به ماه نداری از سیب که بگذریم فقط شبیه آخرین عکسی هستی که از تو دریافت کردهام زنی نسبتن بالابلند با چهل و اندی سال که میپوشاند هر بامداد کِرِم کمرنگی خطوط ریز کنار چشمانش را عکس پنهانکارت بیش از این نم پس نمیدهد و رو نمیکند غمی را که پشت...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 21 شهریور 1396 07:22
همین که مرا می فهمی وُ اجازه می دهی قلبم بر گودی دستت آرام بگیرد، خوب است. همین که هر از گاهی شانه هایم را به دستانِ نخیِ بادبادکهای بهار می سپاری، خوب است. همین که می گویی "می روم" وُ شبیهِ آمدنت قدم بر می داری، خوب است. همین روزگاری که تو در حاشیه اش، پرُ رنگتر از متنِ زندگی هستی، خوب است. همین که تو...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 21 شهریور 1396 07:22
دلتنگی پیراهن نیست که عوضش کنی و حالت خوب شود ! دلتنگی گاهی پوست تن آدمی ست ...