-
[ بدون عنوان ]
شنبه 10 تیر 1396 08:40
دلتنگم و خیال تو پونه ای خشک است در دستانم که هر چه بیشتر خُردش می کنم عطرش بیشتر زندگی را بر می دارد...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 8 تیر 1396 14:16
دوستم داشتهباش… و نپرس چگونه و در شرم درنگ نکن و تن به ترس نده بیشِکوه دوستم داشتهباش نیام گلایه دارد که به پیشوازِ شمشیر میرود؟ دریا و بندرم باش وطنم وَ تبعیدگاهم آرامش و توفانم باش نرمی و تُندیام… دوستم داشتهباش… به هزاران هزار شیوه و چون تابستان مکرر نشو بیزارم از تابستان دوستم داشته باش… و بگو که نمیخواهم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 8 تیر 1396 14:15
با یک پتو و چهار دیوار میترسم دو زانویت را گرفته باشی میان دو دست و آرام آرام در خودت خم شده باشی. هوا سرد است و پنجرهها دهانشان با تگرگ دوخته شده... اینجا؟ اینجا هم خبری نیست مگر باد که بی هوا میان ثانیهها میپیچد و نالههای خفهی ساعت. دعواها هنوز همانهاست و جنگها هنوز همان... با این حال میان این همه مرگ که...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 8 تیر 1396 14:13
هر بار که آمده ای آخرین بار بوده است و هربار که رفته ای اولین بار فردا تو را برای اولین بار خواهم دید همانطور که دیروز برای آخرین بار دیدمت شاید امروز نیز صدایت که بارش شیرین توت بر پرده کتای است دهانم را آب بیندازد ماه نیستی تا در قاب نقره ای ات هر بار که نو می شوی حکایتی کهن باشد افتاده به جان من آغوش شعله وری هستی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 8 تیر 1396 14:11
روز و شب بر سر کوی تو نشینم به گدایی در عبور از من و جانم ؛ این چنین سرد چرایی ؟ لب تو بر لب جام و جان من بر لب سردم چشم و دل غرقه ی خون و به عیادت تو نیایی منم آن کشتی حسرت ، در گِل آلود زمانه وَه که از سینه ی گرمت ، ساحلی را ننُمایی عمر من طی شد و یک دم ، نشدی محرم رازم همه را طاقت من هست ، نبوَد تاب جدایی شده ام شب...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 8 تیر 1396 14:09
درهوای چشمانت قنوت عشق بستم به بلندای خیال .... دریا دریا فاصله ... ورق ورق دلتنگی .... شهاب باران بلا تو را از ذهن تب دارم نخواهد گرفت ای همه خوبی !...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 8 تیر 1396 14:08
دلم ، یک صندلی می خواهد و یک " تو " ... و ازدحام تنگ دستهایی ، از جنس دلتنگی ... دلم ، سخت مشتاق به آغوش کشیدن بازوانی است که ، رگهای مردانه اش ، از شدت عشق ، متورم شده... و چشمانی که ، چراغ راه من است... دراین برزخ تنهایی اسیرم اکسیر عشق را ، بر من بنوشان ....
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 7 تیر 1396 10:22
یک دوست؛ کسی است که همه چیز را درباره شما می داند و هنوز به شما عشق می ورزد...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 7 تیر 1396 10:22
چه نادانند آن مردمی که گمان می برند عشق با معاشرت طولانی و همراهی مستمر پدید میآید. عشقِ حقیقی آن است که زادهی سازگاری روحی باشد و اگر این تفاهم در یک لحظه کامل نشود، در یک سال و یک نسل تمام نیز به کمال نمیرسد!
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 7 تیر 1396 10:21
از سفر برای من یک میز کوچک، کمی آغوش نرسیده و مقداری بوسه ی نشکفته سوغات بیاور و من از حالا تا روزی که برگردی مدام می نویسمت؛ جوهر قلمم که تمام شد وقتی مات نشستم و در پیچ و تاب اندامت غلت زدم! برس قلمم و بگیر و پرتاب کن پیش حواسم! با ناز روی میز دراز بکش و بگو حالا هنرت را نشان بده بگو بوسه را چطور می نویسند!
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 7 تیر 1396 10:20
محبوبم! درخشش دانه های شِکَر در نور آفتاب و عطری که از دمنوش چای بهاره پابرجاست چه ترکیب زیبایی خواهد شد! درست شبیه وقتی که عطر گردنت و سینه ریز الماسین آویخته از تنت در هم می آمیزند چرخش قاشق میان استکان چای رقص آرام تو را در آشپزخانه به یادم می آورد و تُردی نان صبح چیزی ست شبیه زمزمه ای که زیر لب می خواندی باید...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 7 تیر 1396 10:19
دوستم داشته باش و هر بار به اسم کوچکم صدا بزن مرا "حواصیل" بخوان پرنده ای که بارها از کوچ جامانده ...! یا "رضاییه" دریاچه ای که هر روز دلش بیشتر شور میزند ... تک "درخت سپیدار" باغچه ی پدربزرگ آخرین "فشنگ" سرباز خسته از جنگ یا تکه "ابری" سیاه که لک کرده دامان آبی آسمان...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 7 تیر 1396 10:19
تنها در خلوت اتاق با هر چیزی می شود حرف زد با میز با دفتر تلفن با گل های شمعدانی با هر چه که هست... اما من دیوانه ام میان این همه هست با تو حرف می زنم که نیستی ...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 7 تیر 1396 10:18
کسی که فقط پیراهنش شبیه تو بود نمی دانست امروز با دیدنش زنی درخیابان ایستاده می میرد و قتلی غیر عمد می کند. □ دارم سقوط می کنم به دیدنم بیا قلعه ی دلتنگی هایم را فتح کن نجاتم بده ... □ لب هایت که باز می شوند شکوفه های سیب پخش می شوند در هوا.. عطر نفس هایت را دوست دارم ای تعبیر قشنگ تمام رویاها..
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 7 تیر 1396 10:17
گفتی: چه کسی؟ در چه خیالی؟ به کجایی؟ بی تاب توام! محو توام ! خانه خرابم!
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 7 تیر 1396 10:16
تو با تو راز گویم به زبان بیزبانی به تو از تو راه جویم به نشان بینشانی چه شوی ز دیده پنهان که چو روز مینماید رخ همچو آفتابت ز نقاب آسمانی.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 7 تیر 1396 10:15
خرم آنروز که مستم ز در حجره درآئی وز لبت بوسه شمارم بشماری که تو دانی.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 4 تیر 1396 07:49
سوی خود خوان یک رهم تا تحفه جان آرم تو را جان نثار افشان خاک آستان آرم تو را از کدامین باغی ای مرغ سحر با من بگوی تا پیام طایر هم آشیان آرم تو را من خموشم حال من میپرسی ای همدم که باز نالم و از ناله خود در فغان آرم تو را شکوه از پیری کنی زاهد بیا همراه من تا به میخانه برم پیر و جوان آرم تو را ناله بیتاثیر و افغان...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 4 تیر 1396 07:48
رز سرخ از شهوت سخن می گوید و رز سفید از عشق رز سرخ پرنده ای است شکاری و رز سفید فاخته اما من برای تو غنچه ی سفیدی می فرستم غنچه ی سفیدی که لبه ی گلبرگ هایش سرخ باشد برای ناب ترین وشیرین ترین عشق وبا آرزوی بوسه ای بر لبانت
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 4 تیر 1396 07:47
برای رسیدن به تو راه نمیروم پرواز میکنم نمینویسم کلمه اختراع میکنم دعا نمیکنم باخدا همدستم چیزهای باعظمت را باید با عظمت خواست
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 4 تیر 1396 07:46
دیگر سیبی نمانده نه برای من نه برای تو نه برای حوا و آدم ببین دیگر نمیتوانی چشمهام را از دلتنگی باز کنی حتا اگر یک سیب مانده باشد رانده میشوم سیب یا گندم ؟ همیشه بهانهای هست شکوفهی بادام غم چشمهات خندیدن انار و اینهمه بهانه که باز خوانده شوم به آغوش تو و زمین را کشف کنم با سرانگشتهام زمین نه نقطه نقطهی تنت...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 3 تیر 1396 08:08
اگر سردت هست بگو تا یک آغوش بیشتر دوستت داشته باشم!
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 3 تیر 1396 08:07
مرا نمی توان شناخت بهتر از آنکه تو شناخته ای چشمان تو که ما هردو در آن به خواب فرو می رویم به روشنایی های انسانی من سرنوشتی زیباتر از شب های جهان می بخشند چشمان تو که در آن ها به سیر و سفر می پردازم به جان جاده ها احساسی بیگانه از زمین می بخشند. چشمانت که تنهایی بی پایان ما را می نمایانند آن نیستند که خود می...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 3 تیر 1396 08:06
خواب می دود برای نشستن در چشمانت، من غصه می خورم! کلمات می رقصند وقتی طعم لبهایت را می چشند، من غصه می خورم! دکمه ها به خط می شوند برای در آغوش کشیدن تنت، من غصه می خورم! کفش ها برای تو جفتند! بهار برای تو زیباست! "شعر برای تو نازل می شود" و من... غصه می خورم که چرا نمی گویی... لباس کم می پوشی وقتی شعر بارید...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 3 تیر 1396 08:05
تا بیایی، با کتاب هایی که پیش چشمشان عشق بازی کرده ایم، گپ میزنم! تا از تو می گویند جلوی دهانشان را می گیرم! تا تو بیایی، روزهای لعنتی و مزاحم را مثل لباس هات وقت عشق بازی، یکی یکی پرتاب میکنم به هیچ جا! تا بیایی، چقدر کار دارم، چقدر شعر برای نوشیدن! چقدر تو برای بوسیدن!
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 3 تیر 1396 08:04
چـون خیـال تو درآید به دلم رقـص کنان چه خیـالات دگر مست درآیـد به میـان سخنـم مست و دلـم مست و خیـالات تو مست همه بر همدگر افتاده و در هم نـگران!
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 3 تیر 1396 08:03
یاد تو حس قشنگی ست که در دل دارم تو چه باشی چه نباشی نگهش می دارم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 1 تیر 1396 09:40
چسبیده ام به در به دیوار به این اتاق به تنهایی به من می چسبد چای در هوای تو اخم می کنی حرص می خورم تلخ می شوم بدجور با چای می چسبی اصلاً به جهنم که دیابت دارم "قند فراوانم آرزوست"
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 1 تیر 1396 09:26
چهار رکعت نماز می خوانم، قربةٌ تو ، کجا، نمی دانم گفت: قامت ببند ، من بستم ،دل به قدت، چرا، نمی دانم چشمهایت سیاه و می گردم ، دور این قبلتین صدها بار حاجی چشمهای تو شده ام ، بهتر از این صفا نمی دانم صدقه می دهند آدمها، تا که دفع بلا و شر بشود تو که بالا بلای من باشی، دفع شر را روا نمی دانم دردی انداختی تو برجانم، که...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 31 خرداد 1396 09:03
فقـــــط یکبار مینازم به بختم که انگشتان من گردد بمویت بسوزد هـــر دستم تا به بازو زلـذت های داغ لمس رویت فقــــــط یکبار درچشمت ببینم که مژگـــــــانم بمژگانت تنیده بیـــارد گونه ات را بهر رویم نفس هایت که در مویم وزیده فقط یکبار اگر آهو بگردم خرامم روی دشت سینهً تو شود رام علفزار حــلاوت حریص وحشـی دیرینهً تو...