-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 31 خرداد 1396 09:00
بیا مــرا بــتــراش ای تـنـم بدستانت به بت سرای دلت در شبان رویایی بیا مرا بتراش تا سحـر مرا بتراش به لمس و بوسه و ناز و نیازو زیبایی بیا مـرا بتراش در حریر و ابـریشم به بسـتر شب تنهائی سوزعریانـت بشـوق پـنجه کشیدن زپای تا بسرم چـونور وسوسۀ شمع ذوق چشمانت زبوسه ریز لبانت ببـار گــل به تنم شـراب تشنگی عشق در گلـویم ریز...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 31 خرداد 1396 08:57
را نمی توان شناخت بهتر از آنکه تو شناخته ای چشمان تو که ما هردو در آن به خواب فرو می رویم به روشنایی های انسانی من سرنوشتی زیباتر از شب های جهان می بخشند چشمان تو که در آن ها به سیر و سفر می پردازم به جان جاده ها احساسی بیگانه از زمین می بخشند. چشمانت که تنهایی بی پایان ما را می نمایانند آن نیستند که خود می پنداشتند...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 30 خرداد 1396 10:44
ترسم این است نیایی نفسم تنگ شود نقش رویایی تو هی کم و کم رنگ شود ثانیه گُم بشود عقربه ها گیج شوند دل خوش باورم آواره و دلتنگ شود ترسم این است از این خانه دلت قهر کند قصّه ها کَم بشود فاصله فرسنگ شود نکند بوسه بمیرد خبرش گم بشود دل شکستن نکند مایه ی فرهنگ شود نکند فاحشه گی معنی لبخند دهد بوسه ای گُل بدهد ترجمه اش ننگ...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 30 خرداد 1396 10:43
بپرس چند تا دوستم داری تا مثل بچه ها انگشت هایم را نگاه کنم، یکی؟ دو تا؟ چشم هایت که برق زد با ترس سه تا انگشت را نگاه می کنم! لبخند که زدی انگشت هایم را توی هم، هم می زنم و می گویم چشم هایت را ببند و از وسط این ها خودت بردار هر چه برداشتی همانقدر دوستت دارم دستت را که توی انگشتهایم فرو کردی انگشتهایمان هم را در آغوش...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 30 خرداد 1396 10:41
احساسم به تو را چه بنامم؟ دوست داشتن؟ عشق؟ نیاز؟ یا... نمیدانم! نمیدانم! وقتی مجال معنا نمی دهد عطر تنت، با چشمهایت به لبهام بیاموز کلمات را! بگو حسی که دارم نامش چیست؟ بگذار چیزی بگویم که هیچ زنی نشنیده باشد! گونه ای ابراز کنم که در کلام هیچ مردی نگنجد! پس... چشم هایت را ببند تا پلک هایت را ببوسم و آرام بگویم... به...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 30 خرداد 1396 10:39
وسیدنت زلزله بود و عشقت رگبار بهاری است .. برای إمداد رسانی بیا ورنه آوار خواهم شد بعد از این سیل دلتنگی.. دوری ت حادثه ای غیر مترقبه بود دلتنگی ام یک بلای طبیعی... طوفان شد و کُشت هرکه پیراهنش شبیه به تو بود !
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 30 خرداد 1396 10:37
زخم های این خانه را چه چیز التیام خواهد بخشید!؟ جز بوسه های تو!؟ بال های قاصدک را که به زیر اتش خاکستر کشیدی بافه های سرخ، رنگ باختند ، پروانه در آتش شد و پّرِ مذابش به زیر ریخت. از ناودان دل که سرریز می شد می خراشید و زخم می زد! زخم های این خانه را چه چیز التیام خواهد بخشید!؟ جز بوسه های تو !؟
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 30 خرداد 1396 10:30
همیشه که نباید من باشم و اتفاق چشمان تو به جان خواب های من بیافتد! گاهی هم باید فاجعه ی لبان من به جان هوست بیافتد... !
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 29 خرداد 1396 17:14
تمامِ دین و دنیایم، فدای دردِ سرهایت چه دردی میکشم وقتی، که دورم از نفسهایت شبیه آدمِ برفی، اگر تنها ترین باشم تورا اینگونه میخواهم، تورا تنهای تنهایت کسی جز من چه میفهمد؟؟ کسی جز من چه میداند چه عشقی دارد این بوسیدنِ ردِّ قدمهایت من اینجا در زمین آدم، تو ماهِ آسمانهایی عجب راه درازی هست، تا آغازِ دنیایت مرا اینگونه...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 29 خرداد 1396 10:51
از من چه خبر؟ آن من که مدتهاست در تو گم است آن من که نفس می کشی، هوا برش می دارد پلک می زنی، ذوق می کند و می خندی، عاشقت می شود! چه خبر از من؟ آن من که از تو دل نمی کند آن من که با دنیا می جنگد یک تار مو از تو کم نشود! آن من که آنقدر عاشق است، از آغوشت بیرون نمی آید! دوست داشتنی جانم... اگر دیر کردم برای من شعر بخوان،...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 29 خرداد 1396 10:50
بیا، بمان؛ دوستم نداشتی هم خیالی نیست! من به اندازه ی جفتمان دوستت دارم من به اندازه ای که ابر باران را دریا موج را موهات انگشتانم را پیراهنت تنم را دوست دارد، دوستت دارم! من تو را قدر همان لحظه که نباید، دوست دارم!! ممنوعه ترینم؛ باش و حظ کن که، خدا هر روز معجزه هایش را روی من تمرین می کند! برای چشمهایت خلقم می کند و...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 29 خرداد 1396 10:49
تو را خواستن چشم می خواهد، دارم لب می خواهد، دارم دست می خواهد، دارم پا هم می خواهد، که دارم! تو را خواستن بوسیدن می خواهد، بلدم! آغوش گرفتن می خواهد، بلدم! عاشقی هم می خواهد، که بلدم! خودت نگاهم کن که نخواستنت شجاعت خواست، نداشتم منطق خواست، نداشتم عقل هم خواست، که نداشتم! دارو ندارم به هم ریخته چه دارم؟ چه ندارم؟...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 29 خرداد 1396 10:46
چقدر زیبایی وقتی مرا متهم می کنی که دوستت ندارم! چقدر این وقت ها عاشقت هستم! وای که چقدر عزیز می شوی در دلم، وقتی می گویی: اگر دوستت دارم ثابت کنم! خب... تنها یک راه بلدم؛ بوسه! می شود همین حالا بخواهی ثابت کنم!؟
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 29 خرداد 1396 10:46
اشتم کف دستهایم را روی تخت می کشیدم گفت چکار می کنی؟! گفتم یک بوسه ی داغ دیشب همین ساعتها از رو لب هایمان سر خورد و افتاد همین جاها! دنبالش می گردم با مهربانی و شیطنت نگاهم کرد و گفت صبح پیدایش کردم، اینجاست، بیا برش دار! چشم هایش را بست، عطر موهایش را به اتاق پاشید و یک نرگس کوچک روی لبهایش کاشت! چشمهایم از شیطنت برق...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 28 خرداد 1396 12:33
ه عرشه بیا با بادها به توافق رسیده ام روسری ات را هوایی کنند بیا و سکان را بگیر برایت با دست های گشوده خواهم چرخید اول قطب را نشان خواهم داد بعد عقربه هایم دورت حلقه میشوند من عکس تو را بادبان به بادبان کشیده ام تا چشم فانوس ها روشن شود خیالت راحت ، پیدامان نخواهند کرد دریا رد پای هیچ کس را به یاد نسپرده فقط به ستاره...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 28 خرداد 1396 12:21
من که هر وقت عجله ای در کار بود کلید را در جیبم پیدا نمی کردم، طبیعی بود اگر جمله ی دوستت دارم را به موقع در دهانم پیدا نکنم تو مثل تمام معشوقه های دنیا دیرت شده بود و باید می رفتی رفتی و بعد از رفتنت بارها گفتم دوستت دارم بارها و بارها مثل دیوانه ای که رو به خیابان ایستاده وکلید را مدام در قفلی می چرخاند که نیست
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 28 خرداد 1396 12:19
روزهای نبودنت را طوری میگذرانم، که حتی زمان به عبور خودش شک کند. مثل مسافری که از پنجره ی قطار ِ در حال حرکت، قطاری که ایستاده را میبیند. تنها نگرانم این لحظه ی متوقف، در حقیقت ِ تو سالها طول بکشد. با چشمهایی ضعیف و قلبی ضعیف تر برگردی، گمان کنی من جوان مانده ام. برای تکاندن ِ خاک، بر شانه ام بزنی و فرو ریختنم تو را...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 خرداد 1396 08:27
کسی که در خانه ات را کوبید من نبودم کسی که به تو سلام داد من نبودم کسی که سال ها عاشق تو بود و هر کجا که می رفتی دنبالت می کرد دروغ گفتم من بودم!. من همان بودم که تو هیچ وقت نخواستی ببینی. با این حال آری!من بودم که عاشق تو بودم هنوز هم عاشقت هستم حالا این را با صدای بلند فریاد می زنم و تو گریه میکنی و می گویی “چرا این...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 خرداد 1396 08:25
ما من و تو دور از هم می پوسیم غمم از وحشت پوسیدن نیست غمم از زیستن بی تو دراین لحظه پر دلهره است دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست از سر این بام این صحرا این دریا پر خواهم زد خواهم مرد غم تو این غم شیرین را با خود خواهم برد …
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 خرداد 1396 08:13
دستان من نمی توانند نه، نمی توانند هرگز این سیب را عادلانه قسمت کنند. تو به سهم خود فکر می کنی من به سهم تو.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 24 خرداد 1396 10:04
روزی مرا بیاد خواهی آورد چونان کویری که دریا را بخاطر می آورد چونان دشتی که جنگل را به بخاطر می آورد چونان قلب گلوله خورده ای که خون را به یاد می آورد چونان پیرزنی که جوانی اش را و چونان پیراهنی که پیکری که در آن زیسته است را. روزی مرا به یاد خواهی آورد هنگام که پیراهن های کهنه را از گنجه در می آوری هنگام که دست بر سر...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 24 خرداد 1396 09:59
چمدانی می خواهم پر از مضامینِ تازه ی سفر تا بی نهایتِ عشق چتری برای زیرِ باران بودن اتاقی به اندازه ی دوست داشتن و چراغی به روشنی یک نگاه که گرمم کند دست هایم تا ضریحِ تو کشیده می شوند اما به تو نمی رسند مرا به خود بخوان که من از هیچ پایانی نمی ترسم مگر از پایانِ عشق
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 24 خرداد 1396 09:58
سردی ولی دوست دارمت آه محبوبِ مغرورِ من بر تابستانِ آغوشم بیاویز بر شعلههای این عشق بر اتفاقی که چنین بی بهانه در نگاهم رخ میدهد بر تکلمِ ساده ی من از احساسم بر صداقتِ واژه ها بر زایشِ گل و شکوفه و بهار بر دستهایی که رازِ قلبم را چنین عریان مینویسند بر شانههای بی دریغِ من ، بیاویز
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 24 خرداد 1396 09:58
هرگاه روزی دیگر فرا می رسد و فراموش می کنم که بگویم صبحت به خیر از حیرانی و سکوتم غمگین مشو و گمان مبر که میان من و تو چیزی عوض شده آن گاه که نمی گویم دوستت می دارم یعنی که دوست ترت می دارم صبحت به خیر آن گاه که هم چون سرزمینی از عبیر و مرمر مدت ها رو به رویم می نشینی و از رایحه تو چشم می پوشم یا گلایه های آن پیراهن...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 23 خرداد 1396 11:26
گاهی سرکی بکش به ایوان دلم گاهی به سلامی بشو مهمان دلم پرچین دلم خار ندارد نهراس یک خنده بچین از سر گلدان دلم هر خنده که از من به لبت بنشیند یک غنچه بروید به گلستان دلم در سینه ندارم به جز از عشق نشان جز عشق نبوده گِلِ بنیان دلم در باغ دلم تیغ به پایت نرود آسوده روان باش به میدان دلم این مزرعه از بذر حسادت خالیست جز...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 23 خرداد 1396 09:17
نسبت عشق به من نسبت جان است به تن تو بگو من به تو محتاج ترم یا تو به من زندهام بی تو همین قدر که دارم نفسی از جدایی نتوان گفت به جز آه سخن...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 23 خرداد 1396 09:16
دستهای تو انگار پرچمهای صلحاند بر خرابهی روزهای من که جز نشانهای از گنجها در او باقی نیست زورقها و نگهبانانی که باروت کشفشده را به جزیرهی دور می برند . دستهای تو انگار سیمهای تارند که ترانههای حرام را پنهانی در آتش رودخانههایشان حفظ میکنند، رودهایی روشن که صورت سربازهای شکستخورده را در آتش زخمها...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 23 خرداد 1396 09:14
به من زنگ نزن به دیدنم بیا این تلفن لعنتی دکمهی آغوش ندارد...!
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 23 خرداد 1396 09:09
خودم را قانع می کنم که شاید نمی خواند که شاید به گوشش نمی رسد که شاید مردمِ شهر خبردارش نمی کنند از حجمِ دلتنگى ام مگر می شود یک نفر جان دادنَت را ببیند بداند مخاطبِ تمامِ شعرهایش هستى و سراغَت را نگیرد...؟!
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 خرداد 1396 08:20
و کیستی، که من اینگونه بی تو بی تابم؟ شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم. تو چیستی، که من از موج هر تبسم تو بسان قایق، سرگشته، روی گردابم! تو در کدام سحر، بر کدام اسب سپید؟ تو را کدام خدا ؟ تو از کدام جهان؟ تو در کدام کرانه، تو از کدام صدف؟ تو در کدام چمن، همره کدام نسیم؟ تو از کدام سبو؟ من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه! چه...