-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 16 تیر 1394 21:03
دلایلی برای دوست داشتن بیهوده که عاشقت نیستم: دیگران گونههای گلگونم را میخواهند ـ تو حتی موهای سفیدم را هم دوست داری. بیهوده که عاشقت نیستم: دیگران تنها لبخندم را میخواهند ـ تو حتی اشکهایم را هم دوست داری. بیهوده که عاشقت نیستم: دیگران تنها سلامتیام را میخواهند ـ تو حتی مردنم را هم دوست داری.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 16 تیر 1394 05:55
خانم ! اجازه هست که در قصّه ای جدید تصمیمتان عوض شود و عاشقم شوید ؟ ! آخر تو هیچ وقت قدیمی نمی شوی مانند آرزوی خرید لباس عید آخر تو . . . بگذریم ، چه تغییر می کند ؟ اوضاع ما دو تا پس ازین مدّت مدید آنروز ـ یادم است ـ زنِ دستهای تو بد جور مردِ دست مرا کرد نا امید هی نبض دستهای من آنروز می نشست هی پلک چشمهای من آنروز می...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 16 تیر 1394 05:54
شاه شطرنج منی با رخ ماهت چه کنم؟ با سپید دل وچشمان سیاهت چه کنم؟ تا ابد در دلی و گاه به گاهی دیده با دل و دیده و این گاه به گاهت چه کنم؟ پادشاهی به جمال و رخ و اوصاف کمال من و یک عالمه اوصاف سپاهت چه کنم؟ عالمی خاطر چشمان تو را می خواهند من و یک لشکری از خاطره خواهت چه کنم؟ بزم خورشیدی و کس طاقت رخسارت نیست در سحر با...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 16 تیر 1394 05:53
همه شهر عاشقت شدهاند، شاه بانوی ماهپیشانی! آخرین بازمانده تاریخ! فخر افسانههای ایرانی! در رگت خون آریاییهاست، در نفسهایت آتش زرتشت دامنت را گره زدند انگار با زنی از تبار اشکانی مرزها را به وجد آوردی، آی زیبای روسری آبی! نقشهها را کشانده گیسویت، رو به جغرافیای حیرانی رام چشمان نیلیات شدهاند، گله اسبهای دریایی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 16 تیر 1394 00:56
از پیش من هرگز نرو، من بی تو تنها میشوم با حرف هر بیگانه ای، رسوای رسوا میشوم تنها رهایم میکنی، وقتی که محتاج توام صد بار اگر ترکم کنی، صد بار شیدا میشوم گم میشوم در چشم تو، تا یک نظر بر من کنی با یک نگاهت نازنین، من باز پیدا میشوم من قطره ام دریای من، گم گشته ام در ساحلت با اینکه ناچیزم ولی، من با تو دریا میشوم من...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 12 تیر 1394 23:23
حال آدم که دست خودش نیست عکسی می بیند ترانه ای می شنود خطی می خواند اصلا هیچی هم نشده یکهو دلش ریش می شود. حالا بیا وُ درستش کن آدمِ دلگیر منطق سرش نمی شود برای آن ها که رفته اند آن ها که نیستند، می گرید دلتنگ می شود حتی برای آنها که هنوز نیامده اند. دل که بلرزد دیگر هیچ چیز سرِ جای درستش نیست این وقت ها انگار کنار...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 12 تیر 1394 22:32
از بوسه اگر گناه را برداری از عشق که اشتباه را برداری از خاطره ی برکه به شبهای بهار زیبایی نور ماه را برداری سوسو زدن ستاره ی بازیگوش پیش از نفس پگاه را برداری یا از لج من یک شبه دیوانه شوی از سطل پر آب، چاه را برداری اینها همه بهتر است، از اینکه دمی از صورت من نگاه را برداری رفته به سرم کلاه و عاشق شده ام می میرم اگر...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 12 تیر 1394 15:47
من دلم تنگ شده فاجعه را میفهمی عمق دلتنگی و این حال مرا میفهمی چون درختی که بریزد همه ی بار و برش شده ام مضحکه ی صاعقه ها میفهمی رو به موتم همه اینگونه به من خیره شدند منم آن روح سراسیمه رها میفهمی قهر تو برده مرا تا درکاتی دیگر شده ام کافر و مغضوب خدا میفهمی گر خداوند بپرسد که چه می خواهی تو من بگویم که تو را باز ترا...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 12 تیر 1394 14:11
. صـدای مـردانه ات... دلم را میلرزاند گوش هایم... همیشه به انتظار شنیدن حرف هایت می نشیند ... دسـتان بزرگ و قوی ات مـرا یاد یک واژه می اندازد و آن هم ” امـنیت ” است ... آغـــــ♥ـــــوشت همچون دریـایی پـر تلاطم است! و مـن... چـقدر غـرق شدن در این دریـا را دوســـ♥ـــــت دارم ... ! تـــــــــــو فـقط.. مـــــ♥ــــــرد من...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 12 تیر 1394 12:04
. صـدای مـردانه ات... دلم را میلرزاند گوش هایم... همیشه به انتظار شنیدن حرف هایت می نشیند ... دسـتان بزرگ و قوی ات مـرا یاد یک واژه می اندازد و آن هم ” امـنیت ” است ... آغـــــ♥ـــــوشت همچون دریـایی پـر تلاطم است! و مـن... چـقدر غـرق شدن در این دریـا را دوســـ♥ـــــت دارم ... ! تـــــــــــو فـقط.. مـــــ♥ــــــرد من...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 12 تیر 1394 12:03
ﺷﺎﻋﺮ ﻭ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﯼ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺩﻭﺳﺖ ﺷﺪﻧﺪ . ﻓﺮﺷﺘﻪ ﭘﺮﯼ ﺑﻪ ﺷﺎﻋﺮ ﺩﺍﺩ ، ﻭ ﺷﺎﻋﺮ، ﺷﻌﺮﯼ ﺑﻪ ﻓﺮﺷﺘﻪ . ﺷﺎﻋﺮ ﭘﺮ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺭﺍ ﻻﯼ ﺩﻓﺘﺮ ﺷﻌﺮﺵ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﺷﻌﺮﻫﺎﯾﺶ ﺑﻮﯼ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﮔﺮﻓﺖ . ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺷﻌﺮ ﺷﺎﻋﺮ ﺭﺍ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﻫﺎﻧﺶ ﻣﺰﻩ ﻋﺸﻖ ﮔﺮﻓﺖ . ﺧﺪﺍ ﮔﻔﺖ : ﺩﯾﮕﺮ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ . ﺩﯾﮕﺮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﺮ ﺩﻭﺗﺎﻥ ﺩﺷﻮﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ .! ﺯﯾﺮﺍ ﺷﺎﻋﺮﯼ ﮐﻪ ﺑﻮﯼ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺸﻨﻮﺩ ، ﺯﻣﯿﻦ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﮐﻮﭼﮏ ﺍﺳﺖ ،...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 12 تیر 1394 12:02
دلبرم رفت و نگاهم در پی اش بیمار شد عشق خود از من گرفت و همدمم دیوار شد عاشقش بودم ولی با رفتنش احساس من در کنار پنجره با یاد او آوار شد کاش گاهی بگذرد از کوچه ی دنیای من عمر من پایان گرفت و حسرتم دیدار شد این دل دلخسته و عاشق در این دریای فکر عاقبت تنها شد و پیشانی اش تب دار شد در تب عشقش مداوم سوختم اما دلم با همه...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 12 تیر 1394 12:01
یک بغل غزل دلم گرفته به من یک بغل غزل بدهید اگر نه حدّ اقل یک غزل بغل بدهید نگارِ بزم ازل را نمی دهند به من به من نگارِ غزل را علی البدل بدهید به پاسِ بوی تنش موجی از نسیمِ بهار به یاد شهد لبش جامی از عسل بدهید نشسته است بر ابرو کرشمه اش یاران مرا رهایی از این فتنۀ جمل بدهید بسی معادلۀ چشمهای او سخت است تمامِ مسأله...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 12 تیر 1394 11:59
هر روز می روم به مسیری که دیدمت جایی که عاشقانه به جانم خریدمت جایی که دیدم ای گل زیبا شکفته ای اما برای اینکه بمانی نچیدمت یادم نرفته است که چشمان خسته ام افتاده در نگاه تو بود و ندیدمت یعنی ندیدم آمده باشی برای من اما به چشم آمده ها می کشیدمت گر من خدات میشدم ای نازنین من این گونه با وقار نمی آفریدمت حتی به جای این...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 11 تیر 1394 21:03
من تب زده بیمار و....تو انگار نه انگار لب تشنه ی دیدار و....تو انگار نه انگار دور از تو شده سنگ صبور من دل تنگ... یک گوشه ی دیوار و....توانگار نه انگار از چشم تو افتاده ام و زیر عبورت له میشوم این بار و....تو انگار نه انگار دل تنگی و بی هم نفسی حال خرابی ست روی دلم آوار و....توانگار نه انگار من را به گناهی که نگاه تو...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 11 تیر 1394 13:11
رنگ اشکم بی تو دارد ارغوانی می شود سرفه هایم تازگی ها آن چنانی می شود انتظارت کار دارد دست چشمم می دهد رفته رفته عینکم ته استکانی می شود هرچه غم بود از دلم با اشک بیرون شد ولی خاطراتت پشت پلکم بایگانی می شود کوه طاقت هم که باشی عشق آبت می کند شانه های مرد عاشق استخوانی می شود شب به شب جنگ ست بین عقل من با عشق تو نقش...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 11 تیر 1394 08:56
ای صبا حال جگر گوشهٔ ما چیست بگو <در دل آن مه خورشید لقا چیست بگو صبر چون در مرض خسته دلان نافع نیست <درد ما را بجز از صبر دوا چیست بگو اگر از مصر بدین جانبت افتاد گذار <خبر یوسف گمگشتهٔ ما چیست بگو هرگز از صدر نشینان سلاطین با تو <هیچکس گفت که احوال گدا چیست بگو از برای دلم ای هدهد میمون آخر <عزم بلقیس...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 11 تیر 1394 08:54
دوری ات، پشت مرا مثل کمان خم می کند این جدایی ها چه ها با نسل آدم می کند تازه فهمیدم که عشقت کیمیای زندگی ست برگ زرینی که خوشبختی فراهم میکند ارتعاش تارهای دل خبر می آورد از تمنایی که او را غرق ماتم می کند خنده بین اشک ها و گریه بین خنده را عشق ، با کار دل دیوانه ، توام می کند سست تر هر لحظه می گردم ، نمی دانم چرا در...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 11 تیر 1394 08:53
نگرانم ! ولی چه باید کرد؟ عشق، دلواپسی نمی فهمد ! درد من، خطِ میخی است عزیز درد من را کسی نمی فهمد ! بغض کردن میان خندیدن تکیه دادن به کوه ِ نامرئی خسته ام از ضوابط عُرفی خسته ام از روابط شرعی هیچ کس، هیچ کس نمی داند به نگاهت چه عادتی دارم هیچ فرقی نمی کند دیگر اینکه با تو چه نسبتی دارم … تف به هر چه اصول، هر چه...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 11 تیر 1394 08:51
آشفته دلان را هوس خواب نباشد شوری که به دریاست به مرداب نباشد هرگز مژه برهم ننهد عاشق صادق آنرا که به دل عشق بود خواب نباشد در پیش قدت کیست که از پا ننشیند یا زلف تو را بیند و بیتاب نباشد چشمان تو در آینه ی اشک چه زیباست نرگس شود افسرده چو در آب نباشد گفتم شب مهتاب بیا نازکنان گفت آنجا که منم حاجت مهتاب نباشد
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 10 تیر 1394 11:48
شوقِ دیدارِ تو را دارم که بیدارم هنوز ، ماهِ من! هر شب تو را زیرِ نظر دارم هنوز... زهره و بهرام و کیوان، شاهدم هستند که ، خوشه ی پروین سرِ راه تو می کارم هنوز... حلقه ی دورِ زحل را پیشکش خواهم نمود ، تا به گوش تو بخواند، عاشق و یارم هنوز... گاه، پشتِ ابرهای تیره ، پنهان می شوی ، کاش می دیدی که مثلِ ابر، می بارم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 10 تیر 1394 08:40
می توانی بروی قصه و رویا بشوی راهی دورترین نقطه ی دنیا بشوی ساده نگذشتم از این عشق ، خودت می دانی من زمینگیر شدم تا تو ، مبادا بشوی آی ! مثل خوره این فکر عذابم می داد ؛ چوب ما را بخوری ، ورد زبان ها بشوی من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم من که مرداب شدم ، کاش تو دریا بشوی دانه ی برفی و آنقدر ظریفی که فقط باید از این...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 9 تیر 1394 23:20
دلبرم رفت و نگاهم در پی اش بیمار شد عشق خود از من گرفت و همدمم دیوار شد عاشقش بودم ولی با رفتنش احساس من در کنار پنجره با یاد او آوار شد کاش گاهی بگذرد از کوچه ی دنیای من عمر من پایان گرفت و حسرتم دیدار شد این دل دلخسته و عاشق در این دریای فکر عاقبت تنها شد و پیشانی اش تب دار شد در تب عشقش مداوم سوختم اما دلم با همه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 9 تیر 1394 08:36
ای شرقی قشنگ! که شعرم برای توست در بیت بیت هر غزلم رد پای توست احساس می کنم که کمی دوست داری ام تنها دلیل منطقی ام چشم های توست شاید مرا به اسم قدیمی صدا زدی باور کنم پرنده ی من! این صدای توست؟! حال و هوای چشم تو شعر مرا سرود شعرم همیشه حاصل حال و هوای توست همواره انتهای غزل خوب می شود وقتی که انتهای غزل ابتدای توست...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 8 تیر 1394 16:22
گر چه پلکها مشغول پنهان کاری اند چشمهایت بر خلاف آنچه می پنداری اند! من تب آغوش دارم،دستها را "سد" مکن "رود"ها با آرزوی وصل دریا جاری اند عشق ای پیشامد زیبای ماضی بعید هیچ میدانی که آثار تو استمراری اند؟
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 8 تیر 1394 13:55
کنار گیسوانت رهبری ؛ سخت َ ست ؛ می فهمی؟ و راضی کردنت به همسری ؛ سخت َ ست ؛ می فهمی؟ به فکرت بودم و دیدم نمازم را قضا کردم تو باشی و نباشد کافری ؛ سخت َ ست ؛ می فهمی؟ تو با شیرین زبانی تشنه ام کردی به لبهایت گذشتن از لبانت سرسری ؛ سخت َ ست ؛ می فهمی؟ مشخص کردن ِ این که تو زیبایی وَ یا آهو میان این دو محشر داوری ؛ سخت...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 8 تیر 1394 09:57
راز شاعر شدنم ، عشق غزل خیز تو بود کاسه ی صبر دلم ، یکسره لبریز تو بود طبع بی حوصلهی بی کس و کارم ، انگار از ازل ، منتظرِ رویِ دلانگیزِ تو بود آمدی کُن فیکون شد ، همه ی هستی من گوش جانم ، هم از آن روز ، فقط تیزِ تو بود این همه غم ، که دراشعارِ تَرَم می بینی همه ، بعد از سفرِ تلخ و غم انگیزِ تو بود ای که دریای غزل ،...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 7 تیر 1394 21:53
بی شرف!! اینهمه زیبا شدنت کافی نیست ؟! در دل هر غزلــی جا شدنت کافی نیست ؟! آینه آینه تالار ِ فریبایی ِ توست هر طرف محو ِ تماشا شدنت کافی نیست ؟! اینهمه سیب نچین حضرت ِ خاتون ِ شگفت !! نقش ِ تکراری ِ حوا شدنت کافی نیست ؟! هر که یک بار تو را دیده شده مجنونت رحم کن بانو !! لیلا شدنت کافی نیست ؟! گفتـــه بودند پرینـاز ،...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 7 تیر 1394 21:52
ای که هوای منی بی تو نفس ادعاست ذکر کمالات تو تذکرﺓ الاولیست مثنوی معنوی ست قصه ی ما که در آن آخر هر ماجرا اول یک ماجراست در صف قند و شکر زندگی ام تلخ شد قند من افتاده است پس صف بوسه کجاست بوسه ی گرمی بده تا لبم اذعان کند بین دو قطب رخت خط لبت استواست باز هم افتاده در پیچ و خم قامتت شکر خدا که دلم گمشده در راه راست ای...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 7 تیر 1394 21:07
نه عالم ریاضی ام و نه سیاسی ام من دکترای تجربی '' تو شناسی ''ام بیگانه بوده ام همه جا با سیه دلان ''اما، او قاره گوزلریوین، آشنا سی ام '' تبلیغ عشق می کنم و در کنار آن آموزگار مکتب ''زاهد هراسی ''ام هم عاشقم به درک عمیق تو از غزل هم دوستدار خوشگلی و خوش لباسی ام وقتی لب تو امر کند می شوم مطیع از دست چشمهای تو، هر چند...