-
[ بدون عنوان ]
شنبه 6 تیر 1394 12:48
دیدمت انگار چیزى بر دلم تأثیر کرد با نگاه ساده ات دنیاى من تغییر کرد دیدمت با لحن آرامى صدایم کردى و این دل مغرور در لحن صدایت گیر کرد غرق آرامش مرا خواندى و گفتى میشود با سوالم ذهنتان را هم کمى درگیر کرد؟ میشود با من بمانى! ساده… میخواهم تو را جمله ای ساده دلم را بردو در زنجیر کرد اندکی با شوق، بی وقفه نگاهت کردمو در...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 6 تیر 1394 08:54
روزه می گیرم، ولی یادت خرابش می کند سرکه می ریزم ،ولی عشقت شرابش می کند عقل میخواهد کمی بیدار گردد درسرم عشق با لالایی آرام خوابش می کند روزها گرمند، اما تشنگی رنج کمیست آنکه را هجران تو هر شب عذابش می کند آتشی در زیر خاکستر،تو را در چشمهاست این دل کم تاب را کم کم کبابش می کند یک نظر در آن کتاب باز ابروهای تو اهل دل...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 5 تیر 1394 14:56
موج عشق تو اگر شعله به دل ها بکشد رود را از جگر کوه به دریا بکشد گیسوان تو شبیه است به شب؛ اما نه، شب که اینقدر نباید به درازا بکشد! خودشناسی قدم اول عاشق شدن است وای بر یوسف اگر ناز زلیخا بکشد عقل یکدل شده با عشق، فقط میترسم هم به حاشا بکشد، هم به تماشا بکشد زخمی کینه من! این تو و این سینه من من خودم خواسته ام کار...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 5 تیر 1394 14:56
موج عشق تو اگر شعله به دل ها بکشد رود را از جگر کوه به دریا بکشد گیسوان تو شبیه است به شب؛ اما نه، شب که اینقدر نباید به درازا بکشد! خودشناسی قدم اول عاشق شدن است وای بر یوسف اگر ناز زلیخا بکشد عقل یکدل شده با عشق، فقط میترسم هم به حاشا بکشد، هم به تماشا بکشد زخمی کینه من! این تو و این سینه من من خودم خواسته ام کار...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 5 تیر 1394 09:32
بعضی ها شبیه عطر بهارنارنجی هستند در کوچه پس کوچه های پیچ در پیچ دلت، نفس میکشی ... آن قدر عمیـــق که عطر بودنشــان را تــا آخریــن ثانیه عمرت در ریه هایت ذخیره کنی ... بعضــــی ها شبیه ماهی قرمز کوچکی هستند که افتاده اند در تـُنگ بلورین روزگارت، جانت را با جان و دل در هوایشان تـازه می کـنی ... بعضــــی ها آرامش...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 5 تیر 1394 09:22
شاه شــطرنج منی با رخ مـاهت چکنم؟ با سپید دل و چشـمان سیاهت چـکنم؟ تا ابـد در دلـی و گاه به گاهی دیــده این هـمه زیر و بم گاه به گاهت چکـنم؟ سپه حسن تو از تاب غــزل بیرون است من وامانده به اوصاف سپاهت چـکنم؟ عالمی خاطر چشمان تو را می خـواهند من و یک عالمه ای خاطره خواهت چکنم؟ بزم خورشیدی و دل طاقت دیدارت نیست در شبم...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 5 تیر 1394 01:10
دکترم تجویز کرده شعردرمانی کنم روبه روی چشمهای تو غزلخوانی کنم شعر فروردینی و اردیبهشتی منع کرد گفت باید نسخه را پاییزوآبانی کنم اوخودش تاکیدکرده محضرچشمان تو دیده راوقت سرودن خیس وبارانی کنم تا که من بهره برم ازگرمی آغوش تو... برخی از قافیه ها را من زمستانی کنم گفت باید سرزده راهی شوی درخانه ام من تو را بی دعوتی دعوت...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 4 تیر 1394 12:11
«به درد خوردن» هر چیزی در این جهان به دردی میخورد! گیتارهای آندولسی به کارِ مجنون کردنِ آدم میآیند وقتی پاشنههای بلندِ کفشِ زنی زیبا پا به پاشان بر کفپوشِ بلوطیِ کافهای پرت در غرناطه ریتم بگیرد. سیگارهای زر به دردِ پدر بزرگها میخورند تا بر نیمکتِ پارکها دودشان کنند هنگامِ فکر کردن به دختری در روپوشِ خاکستریِ...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 4 تیر 1394 11:58
تو چه کردی که شدم عاشق دلداده ی تو گشته ام مست و خراباتی میخانه ی تو چه نمودی که برفت از بدنم روح و روان تو بسان شمعی و من سوخته پروانه ی تو تو چه داشتی به روی و رخ افسونگر خود که به یک لحظه نظر دل شده دیوانه ی تو گر چه دیدم هزاران زشت و زیبا به عمر منظر روی تو کرد مستم و مستانه ی تو عاشقان در ره معشوق جامه را چاک...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 4 تیر 1394 11:57
ﻫﻨﻮﺯﻡ ﻟﺤﻈﻪ ﯼ ﺑﻮﺳﻪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻟﺒﻬﺎ ﯼِ ﻗﺎﺟﺎﺭﯼ ﺗﻮ ﮊﺳﺖِ ﺧﻮﺍﺏ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼّ ﻭ ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﺑﯿﺪﺍﺭﯼ ﻭ ﯾﺎ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺧﯿﺎﻝ ﻭ ﺧﻮﺍﺏ ﭘﻨﺪﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﻣﯿﺒﻮﺳﻢ ﻟﺐِ ﻣﻌﺸﻮﻕِ ﺧﻮﺍﺑﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﯿﺪﺍﺭﺳﺖ ﺍﻧﮕﺎﺭﯼ ﺗﺮﺍ ﻫﺮ ﺭﻭﺯِ ﻫﻔﺘﻪ ﺩﺭ ﺧﯿﺎﻟﻢ ﻋﺸﻖ ﻣﯽ ﻭﺭﺯﻡ ﺗﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺭﯼ... ﺑﺎ ﺯﻧﺎﻥِ ﺟﻤﻌﻪ ﺑﺎﺯﺍﺭﯼ ﺗﺮﺍ ﺩﺍﺭﻡ.. ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﻧﻪ..ﻣﺮﺍ ﺩﺍﺭﯼ..ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﻧﻪ ﺗﻤﺎﻡِ ﺷﻬﺮ ﻣﯿﺨﻨﺪﺩ ﺑﺮ ﺍﯾﻦ ﺑﯽ ﺧﻮﯾﺸﺘﻨﺪﺍﺭﯼ...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 4 تیر 1394 10:42
سرما زده دستان مرا ای گرانمایه رفیق من به دنبال توام هر شب و روز کوچه ها ساکت و آرام قدم های مرا میشمرند من به خوابیدن سخت محتاجم و تو آن سوی جهان سرد و رها چشمت از دوری ما خواب شده دل تنگت ز غم دوری ما بی تب و بی تاب شده من به دنبال تو ام هر شب و روز و تو آن نور امیدی که پس از هر شب سخت همه دنیای سیه جامه ی ما را به...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 3 تیر 1394 15:36
حالا که به اندازۀ تمام فصل های بی تو بودن قابِ چهرۀ آرامت تاقچه نشینِ دلم شده است چتر خیال تو را در کوچه های شب زدۀ بی باران باز می کنم بگذار عابرانِ عاقل لبخند تمسخرشان را بزنند و رد شوند . خاطرات تو تاریخ انقضا ندارند هر وقت که بیایند می توانند آستین های مرا از اشک خیس کنند به همین راحتی ...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 3 تیر 1394 15:22
بگو به عقربه ها موقع دویدن نیست که شب همیشه برای به سر رسیدن نیست به خواب گفته ام امشب که از سرم بپرد شبی که پیش منی وقت خواب دیدن نیست من از نگاه تو ناگفته حرف می خوانم میان ما دونفر گفتن و شنیدن نیست نگاه کن به غزالان اهلی چشمم دو مست رام که در فکرشان رمیدن نیست بگیر از لب داغم دوبیت بوسه ی ناب همیشه شعر سرودن که...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 3 تیر 1394 13:43
. ﻧﮑﻨﺪ ﺩﺍﺱ ﻭ ﺗﺒﺮ ﻗﺴﻤﺖ ﺑﺎﻏﺖ ﺑﺎﺷﺪ ﻧﮑﻨﺪ ﮔﺮﯾﻪ ﻭ ﺧﻮﻥ ﭘﺸﺖ ﻧﻘﺎﺑﺖ ﺑﺎﺷد ﻧﮑﻨﺪ ﺁﺗﺶ ﻏﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺭﻭﺍﻧﺖ ﺑﺰﻧﯽ ﻧﮑﻨﺪ ﺗﯿﻎ ﺟﻨﻮﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺭﮔﺎﻧﺖ ﺑﺰﻧﯽ . ﻧﮑﻨﺪ ﺩﺭ ﺧﻮﺭ ﻧﻮﺷﯿﺪﻥ ﯾﮏ ﺯﻫﺮ ﺷﻮﯾﻢ ﻧﮑﻨﺪ ﺷﻬﺮﻩ ﺗﺮﯾﻦ ﻣﺠﺮﻡ ﺍﯾﻦ ﺷﻬﺮﺷﻮﯾﻢ . ﻧﮑﻨﺪ ﻫﻮﻝ ﺷﻮﯼ ﺗﺎ ﭘﺪﺭﺕ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﯼ ﻧﮑﻨﺪ ﭘﯽ ﺑﺒﺮﺩ ﺩﺭ ﺑﻐﻠﻢ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﯼ . ﻧﮑﻨﺪ ﻣﻮﯼ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺎﺩ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺳﻮ ﺑﺒﺮﺩ ﭘﺪﺭ ﺍﺯ ﺑﻮﺳﻪ ﯼ ﭘﻨﻬﺎﻧﯽ ﻣﺎﻥ ﺑﻮ ﺑﺒﺮﺩ ....
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 3 تیر 1394 08:33
همچو مهتابی برای این دل رسوای من تو تمنای بهاری در شب تنها ی من باتو از دنیا گریزم همچو رعدی در هوا ای نگاه تو شهاب دیده ی یلدای من چون پرستویی که مژده می دهد فصل بهار باش در شبها ودر امروزو درفردای من در سرای کوی تو مجنون شبها گشته ام ای که چشمت عقل برده از سر شیدای من من برای تو گذشتم از دل و دین و نماز مُهر من...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 3 تیر 1394 07:13
تو را دوست دارم نمی خواهم تو را با هیچ خاطره ای از گذشته و با خاطره ی قطارهای در گذر قیاس کنم تو آخرین قطاری که ره می سپارد شب و روز در رگهای دستانم تو آخرین قطاری من آخرین ایستگاه تو. تو را دوست دارم نمی خواهم تو را با آب . . . یا باد با تقویم میلادی یا هجری با آمد و شد موج دریا با لحظه ی کسوف وخسوف قیاس کنم بگذار...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 3 تیر 1394 07:09
نازکن، عیبی ندارد، نازنین تر میشوی با غم این روزهای من عجین تر میشوی آتشی هستی که وقتی گر بگیری در دلی از دل آتشفشان هم آتشین تر میشوی لحظه ی لبخند، مانندِ... شبیهِ.... مثل یک... وای من ... اصلن ولش کن... نقطه چین تر میشوی خنده وقتی روی لب های تو جا خوش می کند باز هم از آنچه هستی دلنشین تر میشوی گرچه من با نازِ چشمانِ...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 2 تیر 1394 17:15
با چه برگی حکم دل کردی، که آسش دست ماست برگ های سر، پیاپی آمد و پیوست ماست شاه و بی بی هم رسید و بعد از آن سرباز نیز شهر دل با مردمانش، سرخوش و سرمست ماست بی گمان، ؛ کت؛ می شوی این دست، یعنی سه به هیچ حاکم ناشی! ندانستی که دل ، همدست ماست برگ ها را بر بزن ، از نو ورق را پخش کن باز هم تیر و کمان دل ، به زیر شست ماست تا...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 2 تیر 1394 14:48
یک بغل حرف، ولی محض نگفتن دارم ! روح نفرین شده ای در قفس تن دارم در رگ و مویرگم درد به خود می پیچد تو ولی فکر بکن قلبی از آهن دارم ! ساکتم، حرف ولی پشت سکوتم کم نیست بسته لب هام، نخ صبر به سوزن دارم بیخودی سعی نکن درد مرا درک کنی این جنون را توی این شهر فقط من دارم ! قطره ای بودم و مرداب شما حبسم کرد... به زمین می روم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 2 تیر 1394 14:01
عشق را لای در و دیوار پنهان کردهای باغ گل را پشت مشتی خار پنهان کردهای ای لبانت کار دست نازنینان بهشت! راز بگشا ، از چه رو رخسار پنهان کردهای ؟ آسمان تار است ، میگویند امشب ماه را زیر آن پیراهن گلدار پنهان کردهای صد غزل از من بگیر و یک نظر بر من ببخش آن چه را در لحظهی دیدار پنهان کردهای آن لب تبدار را یک بار...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 2 تیر 1394 13:01
شبی دوباره و ای کاش های تکراری فدای چشم قشنگت هنوز بیداری ؟ بهار من نکند شرط بسته ایی با خود تمام پنجره ها را ستاره بشماری ؟ چقدر مانده به اتمام این شب تاریک چقدر مانده که دست از سکوت برداری ؟ دوباره حرف بزن خوب من نمی خواهد که احترام سکوت مرا نگهداری! تمام طول شب این بود فکر ِ عاشق تو که مثل آن همه دیروز دوستش داری ؟...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 2 تیر 1394 13:00
گاهگاهی که دلم یادِ تو را می گیرد تک تکِ فاصله ها در گذر تلخ زمان می میرد در همه جای دلم ، شوق دیدار تو جان می گیرد خانه ی تنگ دلم بوی تو را می گیرد گاهگاهی که تو و عطر تو را می جویم گویی از این مرداب ، عطر یک شاخه ی گل می بویم من به تو در گذر خاطره ها غصّه ی دل می گویم من از این خانه ی کمرنگِ دلم ، هرچه غم است می...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 2 تیر 1394 10:17
صبر کن آیه قسم جور کنم تا نروی یا در و پنجره را کور کنم تا نروی صبر کن لشگری از خاطره ی روز نخست بر سر راه تو مأمور کنم تا نروی قد زیبایی تو نیستم اما چه کنم صورتم را پر هاشور کنم تا نروی نذر کردم گره ی پنجره فولاد شوم صبر کن تا به خدا زور کنم تا نروی من بلایی به سرت آمده ام می دانم از سرت درد و بلا دور کنم تا نروی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 2 تیر 1394 09:47
وقتی که ترکم می کنی ، یک عمر در جا می زنم روی تمام شیشه ها ، شبها مقّوا می زنم وقتی کنارم نیستی ، بیزارم از خورشید وُ ماه ترکیبی از خاکستری ، بر بوم ِ فردا می زنم چشمان ِ بی آرایشم ، بعد از تو صادق نیستند جای خودم ، آیینه را ، وقت تماشا می زنم ! مایوس و ُ بی انگیزه در هر شعر دفنت می کنم روبانِ مشکی گوشه ی سینی ِ خرما...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 2 تیر 1394 07:55
. گاهی بگو که دوستم داری یا نه، فقط خیره شو به سر انگشتانم که بی قراری گنجشکان را به یادت می آورند که به شیشه پنجره ات نوک می زنند گاهی برایم گل بخر در حاشیه ء بی تابی ام اسمت را بنویس گاهی پیشانی ام را نوازش کن با همان دست های جوهری بگذار هر روز در جیب هایت دنبال هدیه ای بگردم که هیچ وقت برایم نگرفتی . گاهی فقط بگذار...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 1 تیر 1394 20:35
هرکسی یاری درین کاشانه دارد؛ من تو را یک هدف از رفتن میخانه دارد؛ من تو را هرکه مستی می کند، یک دلبر نازک ادا در کنار ساغر و پیمانه دارد؛ من تو را هرکه را دیدم به فرداهای خود دل داده است آرزوها در دل دیوانه دارد؛ من تو را هرکه عاشق میشود با جادوی یک دلفریب در بغل معشوقه ای فتانه دارد؛من تو را در طواف عاشقی باید بسوزی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 1 تیر 1394 07:47
با من قدم بزن در برف در مسیر ای بغض ناگزیر اینبار گُر بگیر من راهی توام با من قدم بزن همراه من بیا تا شهر ما شدن جاده بهانه است مقصود چشم توست من راهی توام ای مقصد درست من راهی توام با من قدم بزن همراه من بیا تا شهر ما شدن این مرد را که باز در تلخی غم است مهمان به قند کن چایت اگر دم است
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 1 تیر 1394 07:46
سال ها پیش که کودک بودم سر هر کوچه کسی بود که چینی را بند می زد با عشق و من آن روز به خود می گفتم آخر این هم شد کار؟ ولی امروز که دیگر اثری از او نیست نقش یک دل که به روی چینی است ترکی دارد و من در به در کوی به کوی در پی بند زنی می گردم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 1 تیر 1394 07:45
قمارعشق شیرین است اگرچه باز می بازم تواز آس دلت مغرور ومن دلخوش به سربازم چه حکم است اینکه می دانی که حکمن دست من خالی است؟ دل ودستم که می لرزد خودم راپاک می بازم ورق برگشته است امروز وتو حاکم منم محکوم چه باید کرد با این بخت ؟می سوزم ومی سازم توبازی می کنی از رو ومن آنقدرگیجم که نمی دانم کدامین برگ راباید بیندازم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 31 خرداد 1394 19:58
کمی مرا دقیق تر بخوان.. تا برای همیشه آرامش از آن ما باشد.. من میان هجوم نا آرامی ها.. آشفتگی های اطراف.. پریشانی های روزگار.. نسخه نمی خواهم! درمان نمی خواهم! تو را می خواهم در هر شکل و قالبی که می توانی آن لحظه باشی! شاید بخندی وقتی بگویم "برای رفع تمام دغدغه هایم تو بهترین منی! من به تو ایمان دارم!" هیچکس...