-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 17 خرداد 1394 23:35
تو نه مهتاب و نه خورشیدی و نه دریایی! تو همان ناب ترین جاذبه ی دنیایی تو پر از حرمت بارانی و چشمت خیس است حتم دارم که تو از پیش خدا می آیی مثل اشعار اهورایی باران پاکی و به اندازه ی لبخند خدا زیبایی خواستم وصف تو گویم همه در یک رویا چه بگویم که تو زیبا تر از آن رویایی مثل یک حادثه ی عشق پر از ابهامی و گرفتار هزاران...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 17 خرداد 1394 22:51
آنکه دائم نفسش حس تو را داشت منم این چنین عشق تو در سینه نگهـــداشت منم.. . آنکه در ناز فرو رفته و شاداب ، توئی آنکه دل کاشت ولی دلهره برداشت منم.... دگر آنکه نگشود دفتر احساس ، توئی آنکه رویای تو را خاطره پنداشت منم.... آنکه کافر به دل مومن من بود توئی آنکه هر شعر تو را معجزه انگاشت منم..... آنکه بر سینه ی من خنجر غم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 17 خرداد 1394 22:49
هم بر آن باش که یک جام شرابم بدهی هم در اندیشه که ... یک بوسه نابم بدهی به خدا ... آنــقدر از طعم لبت می پرسم تا به تنگ آیی و ... با بوسه جوابم بدهی خواب را هم تو ز چشمان ترم دزدیدی تا مبادا که یکی بوسه به خوابم بدهی همه اندیشه ام آن است که همچون گیسو بر سر دوش خود ای کاش که تابم بدهی از جفایت نکنم شکوه ... به شرطی که...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 16 خرداد 1394 23:53
ماه بانوی ِ جزیره دلبری را بیخیال دامن ِ گلدار ِ رقص ِ بندری را بیخیال من حواسم هست که دیوانه ات باشم مدام مو پریشان تر نکن، یادآوری را بیخیال می زنم پارو میان ِ موج های ِ نیلی ات ناخدا آن بادبان ِ روسری را بیخیال چشم الماس ِ زمرد پیکر ِ یاقوت لب نقشه ی ِ گنجی خودت، نقش ِ پری را بیخیال پیش باید رفت در دریای ِ مواج ِ...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 16 خرداد 1394 22:17
♥ ﮔـﻴـﺮﻡ ﺩﻭﺳـﺖ ﺩﺍﺷـﺘـﻦ ﺑـﺪﻭﻥ ﺳـﻨـﺪ ﺣـﺮﺍﻡ ﺑـﺎﺷـﺪ !!! ﻋـﺠـﻴـﺐ ﺑـﺎﺷـﺪ!!! ﺑـﺎﻭﺭ ﻧـﮑـﺮﺩﻧـے ﺑـﺎﺷـﺪ !!! ﻣـــــﻦ ﺍﻣّـﺎ ... ﮔـﻴـــﺮ ﺍﻳـﻦ ﮔـﻴـــــﺮﻫﺎ ﻧــﻴـﺴـﺘــﻢ !!! ﻣﻦ ﺗــﺎ اﺑـﺪ .... ﮔـﻴـﺮ ﭼــﺸـﻤـﺎﻥ ﺗـღـﻮأﻡ !!! ﮔﻴﺮ ﺩﻭﺳــﺖ ﺩﺍﺷـﺘـﻨـﺖ !!! ﻣﻴـﺨـــــﻮﺍﻫــــﻢ ﻫــــﻤــہ ﺑــــﺪﺍﻧــﻨـــــﺪ ﮐـــــہ ... ﻣﻦ ﺑﺮﺍے ﺩﻭستـــــ ﺩﺍشتنتـــــ ﺑﺮﺍے...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 16 خرداد 1394 18:16
بر قاب خیس پنجره مانده نگاه من امشب چقدر جای تو خالیست ماه من دردی عمیق بر دل من چنگ میزند این واژه های زخمی و صادق گواه من راهی به آسمان تو پیدا نمیکنم بی فایده ست پر زدن گاه گاه من تا باورت شود که چه دلتنگ مانده ام بگذر شبی ز تنگ غروب نگاه من من یوسفانه چشم امیدم به سوی توست ای مهربان عبور کن از پیش چاه من آن روزها...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 16 خرداد 1394 17:34
وحشت از عشق که نه ! ترس ما فاصله هاست وحشت از غصه که نه ! ترس ما خاتمه هاست ترس بیهوده نداریم ! صحبت از خاطره هاست صحبت از کشتن ناخواسته ی عاطفه هاست کوله باریست پر از هیچ که بر شانه ی ماست گله از دست کسی نیست ! که مقصر دل دیوانه ماست
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 16 خرداد 1394 17:32
چه گویم با تو تا حق کلام خویش بگزارم؟ فقط یک جمله می گویم که خیلی دوستت دارم . محبت را به لبخندت مصور کردی و دیدم که عشق ارام از سیرت به صورت شد پدیدارم . تو خورشیدی و من کوهی که هر شب چشم در راهم به شوق دیدنت تا صبح با مهتاب بیدارم . تو مثل یک گل سرخی و من آن باغبانی که برای غنچه ای لبخند، نازت را خریدارم . به سان...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 16 خرداد 1394 14:00
بی سبب نیست زمین سینه ی پر پر دارد به خدا چشم تو یک فاجعه در بر دارد با نسیم سحری شعله نکش می ترسم کلبه ی حوصله ی شهر ترک بردارد گر چه از بودن با تو تن ِ من می لرزد فکر تو خواب و خیالی ست که در سر دارد بوی خوش می وزد از سینه ی عطرآگینت دل ِمن میل به دروازه ی قمصر دارد یا به آتش بکش و یا به دلم راه بده کوچه ی چشم تو یک...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 16 خرداد 1394 08:47
باید تو را پنهـان کنم در بین اشعارم باید کسی جز تــو نفهمد دوستت دارم بایـد شبیــه نقشــه ی دزدان دریــایی اسم تو را با رمز در صندوقچه بگذارم لو می دهم اسم تو را در دفتر شعرم باید تو را مخفی کنم از چشم خودکارم لو میدهم راز تو را وقتی که در جمعی بایــد از انجــام طــوافـت دسـت بـردارم هر کس تو را دیده شده دردسری تازه...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 16 خرداد 1394 08:46
روز و شب از عشق تو در کنج این میخانه ام عشق تو آتش زده بر خانه و کاشانه ام گفتم این پیمانه باشد آخرین پیکم ولی جرعهای از عشق تو مانده ته پیمانه ام
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 16 خرداد 1394 08:46
دوباره آسمان من پر از ستاره می شود دلم برای غصه ها چو آشیانه می شود دوباره با سکوت تو , سخن سرای قلب من پر از تبسم تو و پر از ترانه می شود دوباره قصه های من به یاد قلب پاک تو به روح سبز کاغذم , چه عارفانه می شود سکوت سرد خواهشم و نغمه ی نیاز تو دوباره ساده جاری و چه خالصانه می شود دوباره نازنین دلم , غریب راه آرزو...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 15 خرداد 1394 20:37
جان عاشق یک طرف ، یک موی لیلا یک طرف، کـوچـهی محبوب یک سو ، کل دنیا یک طرف... مثل مجنون تار میبیند جهان را چشم من، میکشی از پنجـره تـا پـردهها را یک طرف... گردنم کج میشود، یک شهر میریزد به هم، تا که میریزد چنین آن زلـف زیبا یـک طرف... غـرق در تعبیر خـواب گیسـوی آشفتـهات، یک طرف صورتنگاران، اهل معنا یک طرف...!...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 15 خرداد 1394 20:36
من ... روز خویش را ... با آفتاب ِ روی تو ... کز مشرق ِ خیال دمیده است ، آغاز می کنم !! من ... با تو می نویسم و می خوانم ؛ من ... با تو راه می روم و حرف می زنم ؛ وز شوق ِ این محال که دستم به دست توست ، من جای راه رفتن ... پرواز می کنم !! . . . آن لحظه ها که مات ... در انزوای خویش یا در میان جمع ، خاموش می نشینم ؛...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 15 خرداد 1394 15:22
جز خسوف روی ماهت اتفاقی شوم نیست میپرستم ماه را ،از سجده ام معلوم نیست ؟ آنقَدَر با سرعت این "عاشق شدن" رخ داد که صحنه ی آهسته اش هم آنچنان مفهوم نیست ! ترکمانچایی که من با چشمهایت❤ بسته ام بین کشورهای عاشق پیشه هم مرسوم نیست این درشت افتادنِ چشمت درون عکسها منکرش باشی ،نباشی،مطلقا از زوم نیست ! لا اقل تا...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 15 خرداد 1394 08:59
مى رسم اما سلام انگار یادم مى رود شاعرى آشفته ام هنجار یادم مى رود با دلم اینگونهعادت کن بیا بر دل مگیر بعد از این هر چیز یا هر کار یادم مى رود من پر از دردم،پر از دردم،پر از دردم ولى تا نگاهت مى کنم انگار یادم مى رود راستى چندیست مى خواهم بگویم بى شمار دوستت دارم ولى هر بار یادم مى رود مست و سرشارى ز عطر صبح تا مى...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 15 خرداد 1394 08:47
وای از آن لحظه که کارَت به نگاهی بکشد کار و بارت به غمِ چشم سیاهی بکشد قصه ام قصه ی سرباز غریبی شده که کار عشقَش به درِ خانه ی شاهی بکشد این خودش حس غریبیست، نمیدانم چیست؟ اینکه هر روز مرا جانب راهی بکشد عشق آن است که رودی سرِ عاشق شدنَش جای دریا تنِ خود را ته چاهی بکشد روزهاییست که در آتش خود میسوزم آدمی خلق شده بار...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 15 خرداد 1394 02:03
از دل افروزترین روز جهان، خاطره ای با من هست. به شما ارزانی : سحری بود و هنوز، گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود. گل یاس، عشق در جان هوا ریخته بود. من به دیدار سحر می رفتم نفسم با نفس یاس درآمیخته بود. می گشودم پر و می رفتم و می گفتم : «های ! بسرای ای دل شیدا، بسرای . این دل افروزترین روز جهان را بنگر ! تو دلاویز ترین...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 15 خرداد 1394 02:02
مرا "جانم" صدایم کن صدایم کن مرا باعشق از این بن بست تنهایی و غم با واژه ای زیبا و پر احساس رهایم کن.....رهایم کن صدایم کن مرا من زاده ی احساس و عشق و آتشم اینجا هوا سرد است یخبندان بی مهری ست فقط با یک صدای گرم با یک واژه ی ساده ولی ازعمق جان جانم رها می کن از این زندان بی عشقی مرا "جانم" صدایم کن...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 15 خرداد 1394 00:13
مهره ها را چید، سربازم عقب تر میرود روسری سر کرده اما با گره ور می رود اسب او با یک پرش از روی سربازان پرید اسب من هم عاشقش شد بس که محشر می رود با وزیرش مهره ها را پشت هم انداخت، بعد با چه ترفندی سراغ شاه کشور می رود رخ به رخ گشتیم بعد از رفتن سربازها محض بوسیدن نگاهی کن که با سر می رود موقع شطرنج با من روسری سر کن...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 خرداد 1394 23:51
ای دوچشم مست تودراین حوالی بی نظیر خسته ام ، تنهاترینم ، دست هایم را بگیر قطره قطره آب شد، دل درغمت بی تاب شد زیر خورشید فروزان نگاهت ناگزیر آه اگر صد سال بنشینم تماشایت کنم من نخواهم شد زچشمان تو هرگزسیرسیر باامید با تو ماندن ، ازتو گفتن زنده ام بی تو من می میرم ای بالا بلند سر به زیر بس که دنبال تو راه افتاده ام...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 خرداد 1394 23:34
مثل بیماری که بِالاِجبار خوابش می برد مرد اگر عاشق شود دشوار خوابش می برد می شمارد لحظه ها را.. گاه اما جای او- ساعتِ دیواری از تکرار خوابش می برد در میان بسترش تا صبح می پیچد به خویش عاقبت از خستگی ناچار خوابش می برد جنگ اگر فرسایشی گردد نگهبانان که هیچ در دژ فرماندهی سردار خوابش می برد دردناک است اینکه میگویم ولی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 خرداد 1394 23:32
وقتی ورای پیرهنت دوست دارم ات یعنی نیاز من به تو از حد گذشته است گاهی نگاه می کنم به خودم فکر می کنم این سال ها چقدر به من بد گذشته است سخت است گفتن همه ی ناشنیده هام از سخت پوستی که منم حرف میزنم گاهی دراز می کشم و خیره ام به سقف با تکه پاره های تنم حرف میزنم این شعر را برای تو که شخص سومی وقتی نوشته ام که از این ایل...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 خرداد 1394 23:19
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ که ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﻫﺎ ﻧﯿﺴﺖ... ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎﺷند ﺑﻬﺎﻧﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻧﺒﻮﺩﺷﺎﻥ ﻧﺎﺑﻮﺩﺕ ﻣﯿﮑﻨﺪ... ﻣﺜﻞ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯼ ﮐﺴﯽ ﻧﮕﺎﻩ ﺧﺎﺻﯽ ﺻﺪﺍﯾﯽ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯾﯽ ﺗﮑﯿﻪ ﮐﻼﻡ ﻫﺎﯾﯽ ... ﺍﺻﻼ ﺁﺩﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﻧﯿﻤﮑﺖ ﺩﻭﻧﻔﺮﻩ ﺍﯼ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﺗﺎ ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺳﺮ ﺑﺰﻧﺪ... ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎ ﻭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﻫﺎ ﻭ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺭﻭﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻗﺪﻡ ﻫﺎﯾﺖ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ... باید باشند...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 خرداد 1394 23:13
"روسریت" فهمیده دارد صبر من سر می رود! نم نم و با ناز ، هی دارد "عقب تر" می رود..!! دست نامرئیّ باد و دسته های تار مو وای از آن نامرد، با اینها چه بد ور می رود ..! می زنی لبخند و بیش از پیش خوشگل می شوی اختیار این دلم از دست من در می رود واژه های شعر من کم کم سبک تر می شوند این غزل دارد به سمت سبک...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 خرداد 1394 23:09
بین خودمان بماند... اگر از رفتن ها نیامدن ها و نبودن هایش بگذریم *مرد موجودی ست لعنتی و دوست داشتنی* از نگاه سکوت غم غرور لبخند و چه و چه اش که نگو دست هایش... به دست هایش که برسی کارت تمام است! خوب نگاهشان کن! ببین چگونه دنیا را در خود جا میدهند ! گاه با نوازشی تورا به خواب میبرند و گاه به بیداری چقدر دوست داشتنی اند...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 خرداد 1394 23:04
چه دنیاییست..!!! مَرا دیوانه میخوانَند.. به جُرمِ فکرِ تَندیسی زِ حَظِ عشق.. سَر دروازهء شَهرم.. مرا دیوانه میخوانند.. چه باید کرد..؟؟؟ نمیدانم... نمیدانم , کدامین بوسه در عُصیانِ خود اَندیشه را سوزاند.. نمیدانم.... مرا دیوانه میخوانند.. به جُرمِ فکرِ تَندیسی زِ یک بووسه.. مرا دیوانه میخوانند.. نمیدانم.. نمیدانم... تو...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 خرداد 1394 15:42
عزیزم دوستت دارم ولی با ترس و پنهانی که پنهان کردنٍ یک عشق یعنی اوج ویرانی ! دلم رنج عجیبی می برد از دوری ات ، اما نجابت می کند مانند بانو های ایرانی ... تحمل کردن این راز از من زن نمی سازد ! که روزی خسته خواهد شد دل از اندوه طولانی غمت را می خورد هر شب دل نازک تر از شیشه تو سنگی را نمی خواهی کنار شیشه بنشانی !! مرا...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 خرداد 1394 15:41
ﻣــــــــــﻦ ﮔﺎﻫــﯽ... ﻓﻘـــــﻂ ﺑﺎ ﻳﺎﺩ ﺗﻮ ﻧﻔــــــــــﺲ ﻣﻴﻜﺸﻢ ﮔﺎﻫــﯽ... ﺩﻟــــــــــﻢ ﻣﻴﺨﻮﺍﻫﺪ ﻓﻘﻂ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳــﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ ﮔﺎﻫــــــــــﯽ... ﻧﺎﻣــﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﺷــﺘﺒﺎﻩ ﺑﻪ ﺯﺑـﺎﻥ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﻡ ﻭ ﮔﺎﻫـــــﯽ... ﭼﻘــــــــــﺪﺭ ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﻳﺖ ﺗﻨــــــــــﮓ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻣـﻴﺪﺍنے...! ﻣﯽ ﮔــــــــــﻮﻳﻢ ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻣـﺎ ﺍﻳﻦ ﮔﺎﻫــــــــــﯽ ﻫﺎ ﻋﺠــﻴﺐ ﺑﻮﯼ...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 خرداد 1394 15:40
این چیست که چون دلهره افتاده به جانم حال همه خوب است، من اما نگرانم در فکر تو بستم چمدان را و همین فکر مثل خوره افتاده به جانم که بمانم چیزی که میان تو و من نیست غریبی است صد بار تو را دیده ام ای غم به گمانم؟ انگار که یک کوه سفر کرده از این دشت اینقدر که خالی شده بعد از تو جهانم از سایه ی سنگین تو من کمترم آیا؟ بگذار...