-
[ بدون عنوان ]
شنبه 9 خرداد 1394 07:50
بنده حتی شده با زور تو را می خواهم تا بدانی به چه منظور تو را می خواهم! عاشقی کار ِ دل است و دو طرف بی تقصیر طبق فرمایش مذکور تو را می خواهم گرچه “آن جور…” که گفتم نشود ، اما باز مطمئن باش که “این جور…” تو را می خواهم آن شب وصل که گفتند ولی نزدیک است لاجرم مدتی از دور تو را می خواهم! مطربی چون که حرام است در اسلام ِ...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 9 خرداد 1394 07:49
می خواهم امشب از ماه قول بگیرم که هر وقت دلم برایت تنگ شد در دایره حضورش تو را به من نشان دهد می خواهم امشب با رازقی ها عهد ببندم هر وقت دلم هوای تو را کرد عطر حضور مهربان تو را با من هم قسمت کنند می خواهم امشب با دریای خاطره ها قرار بگذارم که هروقت امواج پر تلاطم یادها خواستند قایق احساس مرا بشکنند دست امید و آرزوی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 9 خرداد 1394 07:48
عشق، تصمیم قشنگیست، بیا عاشق شو نه اگر قلب تو سنگیست، بیا عاشق شو آسمان زیر پروبال نگاهت آبیست شوق پرواز تو رنگیست، بیا عاشق شو ناگهان حادثه ی عشق، خطر کن، بشتاب خوب من، این چه درنگیست، بیا عاشق شو با دل موش، محال است که عاشق گردی عشق، تصمیم پلنگیست، بیا عاشق شو تیز هوشان جهان، برسر کار عشقند عشق، رندیست، زرنگیست،بیا...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 8 خرداد 1394 15:59
از سر زلف تو پیداست که "سر" می خواهی از فروپاشی یک شهر خبر می خواهی عشق، میدان جنون است نه پس کوچه ی عقل دل دیوانه مهیاست! اگر می خواهی.. میوه ام عزت و آزادگی ام بود که رفت از تهی دستی یک سرو، ثمر می خواهی؟ شاخه ی خویش شکستم که عصایت باشم تو ولی از من افتاده، تبر می خواهی عطر گیسوی تو تا ملک سلیمان رفته ست...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 8 خرداد 1394 15:56
گفتی: مگر من کیستم؟ گفتم: تو دنیای منی... گفتی: به جز این چیستم؟ گفتم: تو رویای منی گفتی: به امیدم نباش، من یک شبِ دلخسته ام گفتم: نمی دانی مگر؟ امید فردای منی... گفتی: دل من زخمی این روزهای شب زده است گفتم: تو اما مرهم این قلب تنهای منی گفتی: چه میخواهی تو از این ساحل ویران شده؟ گفتم : هنوزم در غزل، آبی دریای منی...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 8 خرداد 1394 14:59
ﻃﺮﺡ ﺁﻏﻮﺵ ﺗﻮ ﺍﯼ ﺩﻭﺳﺖ، ﻣﻌﻤﺎ ﺩﺍﺭﺩ !ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺗﻨﻬﺎ، ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯼ ﻣﻦ،جاﺩﺍﺭﺩ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺗﻮ ﺭﺍ، ﺑﻮﺳﻪ ﯼ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺷﮑﻨﺪﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﻮﯼ ﻣﻦ ﻭ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﺗﻮ ﻣﻌﻨﺎ ﺩﺍﺭﺩﯾﮏ ﺷﺐ ﺍﺯ ﻣﻬﺮ، ﻣﺮﺍ ﻣﻬﻠﺖ ﺑﻮﺩﻥ ﺑﺴﭙﺎﺭﺗﺎ ﺑﺒﯿﻨﯽ ﻏﺰﻟﻢ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺳﺨﻦ ﻫﺎ ﺩﺍﺭﺩﻧﻮﺑﻬﺎﺭ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺷﺒﺎﻧﮕﺎﻩ ﺍﮔﺮ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺍﺳﺖﺷﺐ ﻣﻦ ﺑﺎ ﺗﻦ ﺗﻮ ﻣﻌﻨﯽ ﯾﻠﺪﺍ ﺩﺍﺭﺩﻗﺼﻪ ﻫﺎﯼ ﺗﺐ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﻣﺮﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﻮﯼﭼﺸﻢ ﻫﺎﯼ ﺗﻮ، ﻣﺮﺍ، ﻗﺼﺪ ﻣﺪﺍﺭﺍ...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 8 خرداد 1394 13:58
قاضی شهر شده عاشق چشمان زنی چه کند با دل خود آن زن اگر اعدامیست مانده با این همه تردید چه حکمی بکند بی گمان آخر این قصه فقط بدنامیست
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 8 خرداد 1394 10:46
عاشقی کردن به هر دینی رواست چونکه عاشق از همه عالم جداست آنکه در بتخانه هم معشوقه بیند سرزنش براو نمودن هم خطاست او که در میخانه می جوید نگار در دلش میخانه ای از او به پاست او که چون دیوانه می گردد بگوید هرکجا یارم نشیند با صفاست آتشی در سینه ام گر او نهاد من بسوزم چونکه آن آتش دواست عاشقی را پیشه کردم تا بگویم عمر ما...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 8 خرداد 1394 10:41
دلم عشقی هوس کرده که با من همصدا باشد بگویم" جان" و با نازش بگوید" بی بلا "باشد دلم عشقی هوس کرده نباشد اهل بی مهری که در دنیای طوفانی برایم ناخدا باشد دلم عشقی هوس کرده شبیه آدم و حوا نه من دلسرد شوم از او، نه او سر به هوا باشد دلم عشقی هوس کرده بدون مرز و ممنوعه که هر وقتی دلم تنگید در آغوشم رها...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 8 خرداد 1394 10:40
در وجودم کسی هست...!!! به وسعت "تو" که هر شب به تنهایی ام سر میزند...!!! و هر شب یاد آخرین نگاه "تو" آوار میشود بر تنهایی ام...!!! بر بی کسی این اتاقم... و من با خودم فکر میکنم... حریم کدامین خیال را شکسته ام...؟؟؟ که اینگونه حقیقت میشوی در باورم...؟؟؟ باور کنی یا نه... فرقی نمیکند خیال باشی......
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 8 خرداد 1394 10:39
خواستم منکر عشقت بشوم، فهمیدم از ته ِقلب من اخبار موثق داری "می شود فاش همه آن چه میان من و تو است" که تو هم مثل خودم چشم ِدهن لَق داری
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 8 خرداد 1394 10:37
این که گهگاهی به خواب من میایی خوب نیست اینکه خیلی نازی و شیطان بلایی خوب نیست این که از روی کلید من کلیدی ساختی بی اجازه پلک من را میگشایی خوب نیست خنده ات میگیرد از نوع خوشآمد گفتنم لهجه از دید تو لابد روستایی خوب نیست میکنم از تو پذیرایی دوباره گیج و منگ گرچه کمرنگ است و خیلی طعم چایی خوب نیست بچه ام نام تو بر...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 7 خرداد 1394 10:28
ستاره ای شده ام غرق آسمان دلت که راه عشق کشاندم به کهکشان دلت پریده ام همه ی انتظار عالم را به سمت روشن آرام آشیان دلت مرا به سفره ای از شعر و شور مهمان کن هزار قصه بگو با من از زبان دلت تمام خستگی ام را به دست جاده بده مرا همیشه نگه دار در امان دلت ...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 7 خرداد 1394 08:36
لطف کن بنشین که دارد فتنه بر پا می شود چون که دنیا غرق در ذوق تماشا می شود تا نگاهت می کنم از شوقِ چشمم خود به خود دکمه های بستۀ پیراهنت وا می شود گرچه می پایی مرا دزدانه امّا روبرو پلک های بسته ات دیوارِ حاشا می شود اهل حزب باد هستند این خداوندانِ ملک بین باد و روسریت از بس که دعوا می شود تو شکر می ریزی امّا من نمی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 خرداد 1394 18:40
مبتلای شب گیسوی تو بودن زیباست هم دچار خم ابروی تو بودن زیباست عابر کوچه ی مهتابی و لبریز غزل تشنه ی جرعه ای از بوی تو بودن زیباست مثل موجی که فقط میل رسیدن دارد هر نفس در هوس سوی تو بودن زیباست ای نگاه تو سر آغاز پریدن تا اوج صید بارانی آهوی تو بودن زیباست عین بودایی و در جذبه ی چشم تو اسیر راستی زائر هندوی تو بودن...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 خرداد 1394 18:21
به تو ای دوست سلام! حالت آیا خوبست؟ روزگارت آبیست؟ همه اینجا خوبند نی لبک میخواند قاصدک میرقصد دریا آرام است باد عاشق شده است و کسی هست در این خاک غریب که به یادت جاریست به تو ای دوست سلامی به بلندای وفایت کنم و به اندازه پیوند افق های امیدم از ته دل دعایت کنم و تندرستی تو آغاز کلام سحرم باشد آمدم تا که تو را مست و...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 خرداد 1394 18:04
دوستت دارم ولی اصلاً نمیدانم چرا؟! آه..! این بی پاسخی دیوانه تر کرده مرا عقل را مأمور کردم پاسخی پیدا کند گفت معذور است از فهمیدن دیوانهها حال این دیوانه را دیوانه میفهمد فقط عشق جز دیوانه بازی نیست ! آن هم بیهوا ! من نمیترسم... تو با من دل به دریا میزنی؟ شک نکن دیوانه جان! من میروم، با من بیا...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 خرداد 1394 18:02
هر چیزی در این جهان به دردی میخورد! من به دردِ این میخورم که شبها رصد کنم کوچکترین حرکاتِ تو را در خواب: غلتیدنت در موجِ ملافهها، زمزمههای زیر لبت و تکان خوردنِ آرامِ مردمکانت را تا از ابریشمِ مژههایت شعر ببافم تا صبح... تو هم با اولین لبخندِ صبحگاهیات به دردِ درمانِ تمامِ دردهای من میخوری!
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 خرداد 1394 17:20
هی فکر می کنم که چگونه؟ چرا؟ چطور؟ من سال هاست گریه نکردم، شما چطور؟ من سال هاست عاشق چشمی نبوده ام حالا نگاه کن منِ پر ادّعا چطور... . بگذشتم از غرورم و با چشم های خیس ساکت نشسته ام که بفهمم تو را چطور... . وصفت کنم الهه ی پنهان میان شعر شیطان بخوانمت؟ نه... فرشته؟ خدا چطور؟ . این کوچه ها به غربتم اقرار می کنند اینها...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 خرداد 1394 15:56
من ٬ در آن لحظه ٬ که چشم تو به من می نگرد برگ خشکیده ایمان را در پنجه باد رقص شیطانی خواهش را در آتش سبز! نور پنهانی بخشش را در چشمه مهر اهتزاز ابدیت را می بینم بیش از این ٬ سوی نگاهت ٬ نتوانم نگریست اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست کاش می گفتی چیست آنچه از چشم تو ٬ تا عمق وجودم جاری ست.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 خرداد 1394 15:15
صادق هدایت میگه : عاشقی. باید قسمته آدم بشه. وقتی شد یهو بخودت میایی میبینی یکی هست با همه فرق میکنه،صدای پاشو میشناسی،عطر تنشو میشناسی.وقتی میبینیش انقدره قلبت تند تند میزنه فکر میکنی الان صداشو همه میشنون. بهت محل نذاره کلافه ای، وقتی هست خوبی وقتی نیست... مهم نیست که باهم قهرین یا آشتی ، مهم اینکه باشه پیشت باشه....
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 خرداد 1394 15:06
هرروز برایت چندخطی دلتنگی مینویسم هرروز ذره ای از دلتنگیم را سراین صفحه ها خالی می کنم تورا نمیدانم ولی من این دوری را تاب نمی آورم میدانم روزی که دیرنیست.... پای همین صفحه های بی جان ازنفس می افتم وقصه ی عاشقی من هم تمام می شود... قصری پر از جواهر,,,,,,, بهونه,,,,,
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 خرداد 1394 11:49
آدم هــــا در هــــر بوســـه... تکــه ای از عشقشــــان را... تکــه ای از نفســـشان را ... جــا می گــــــذارند... همــــین است کـــه... گاهــــی... دلتنگــــــی ... نفـــس آدمــــی را می گـــــیرد
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 خرداد 1394 09:36
عشق کفاره ی یک لحظه نگاه است فقط ! مثل افتادن از چاله به چاه است فقط ! بار فریاد و فغانش به دلت می افتد اوج ظاهر شدنش در دو سه آه است فقط ! اولش چشم به در دوختن و زل زدن است آخرش خیره شدن های به ماه است فقط ! مثل آن اسب سفیدی است که بعد از رفتن آنچه جا مانده از آن رد سیاه است فقط ! عشق با پیچ و خمش خوب به من فهمانده...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 خرداد 1394 08:15
گاهی وقتا یه نفر ، فقط یه نفر باعث می شه که حس کنی چیزی که تو رو روی زمین نگه داشته جاذبه ی زمین نیست . . .
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 خرداد 1394 08:09
این هدیه را اگر نپذیری کجا برم جان است جان ! اگر تو نگیری کجا برم یار عزیز ! یو سف من کم تحمل است این برده را برای اسیری کجا برم بخت مرا سیاه چو گیسوی خود مخواه موی سفید را سر پیری کجا برم ای قلب زخم خورده ی بیمار ' من تو را گر پیش پای دوست نمیری کجا برم جان هدیه ایست پیشکش آورده از خودت این هدیه را اگر نپذیری کجا برم
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 5 خرداد 1394 22:25
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 5 خرداد 1394 16:49
ﺳﻪ ﺗﺎﺭﻡ ، ﺭﺍﺳﺖ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ ، ﮐﻤﯽ ﻧﺎﮐﻮﮎ ﻭ ﺑﺪ ﺣﺎﻟﻢ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﻣﯿﺰﻧﻢ ، ﺯﯾﺮﺍ ، ﻣﺨﺎﻟﻒ ﮔﺸﺘﻪ ﺍﻗﺒﺎﻟﻢ ﺩﻟﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺍﻣﺸﺐ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻭﺍﯾﺶ ﺭﻫﺎ ﺑﺎﺷﻢ ﻭﻟﯽ ﺍﻓﺴﻮﺱ ﺩﻟﺘﻨﮕﻢ ، ﻭﻟﯽ ﺍﻓﺴﻮﺱ ﺑﯽ ﺑﺎﻟﻢ ﺍﺳﯿﺮ ﺍﺷﮏ ﻧﺎﻓﺮﻣﺎﻥ ، ﺍﺳﯿﺮ ﺑﻐﺾ ﺣﺮﻣﺎﻧﻢ ﮔﻠﻮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﻓﺸﺎﺭﺩ ﺩﻝ ، ﭘﺮ ﺍﺯ ﻗﯿﻠﻢ ، ﭘﺮ ﺍﺯ ﻗﺎﻟﻢ ﻧﻪ ﺁﻫﯽ ﻭ ﻧﻪ ﺳﻮﺩﺍﯾﯽ ، ﻧﻪ ﺷﻮﺭﯼ ﻭ ﻧﻪ ﻏﻮﻏﺎﯾﯽ ﺩﻝ ﺁﺭﺍﯾﯽ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﺗﺎ ﮐﻪ ﭘﺮﺳﺪ ﺣﺎﻝ ﻭ ﺍﺣﻮﺍﻟﻢ...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 5 خرداد 1394 16:32
حال من خوب است اما با تو بهتر می شوم آخ ... تا می بینمت یک جور دیگر می شوم . با تو حس شعر در من بیشتر گل می کند یاسم و باران که می بارد معطر می شوم . در لباس آبی از من بیشتر دل می بری آسمان وقتی که می پوشی کبوتر می شوم . آنقدر ها مرد هستم تا بمانم پای تو می توانم مایه ی گهگاه دلگرمی شوم . میل - میل توست اما بی تو باور...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 5 خرداد 1394 15:41
از این بیراهه ی تردید از این بن بست می ترسم من از حسی که بین ما هنوزم هست می ترسم ته این راه روشن نیست منم مثل تو می دونم نگو باید برید از عشق نه می تونی نه می تونم نه می تونیم برگردیم نه رد شیم از تو این بن بست منم می دونم این احساس نباید باشه اما هست دارم می ترسم از خوابی که شاید هر دومون دیدیم از این که هر دومون با...