-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 31 اردیبهشت 1394 09:14
بغلم کن که هوا سرد تر از این نشود زندگی خوب شود ... باد خبرچین نشود بی هوا بوسه بزن عشق دو چندان بشود بوسه آنگاه قشنگ است که تمرین نشود وقت بوسیدن تو شعر بیاید یا مرگ ؟ مانده ام گیج ، بخواهم که کدامین نشود ؟ چشم و ابروی تو بیت الغزل صورت توست زلف تو آمده تکرار مضامین نشود بین مردم همه جا از تو فقط بد گفتم تا که دنیای...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394 18:38
کاش می شد نروی تا تک و تنها نشوم بی تو دیوانه ترین عاشق شیدا نشوم کاش می شد نروی یا که مرا هم ببری تا که با چشم ترم این همه رسوا نشوم سفرت زخم غریبی به دل من زده است تا نیایی ز سفر من که مداوا نشوم التماس همه دنیا بکنم برگردی کاش می شد نروی غرق تمنا نشوم دل من چشم به راه و نگران می پرسد: چه شود گر نروی این همه تنها...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394 14:04
ﺧﯿﺮﻩ ﺍﻡ ﺩﺭ ﭼﺸﻢِ ﺧﯿﺴﺖ ﺣﺴﺮﺗﻢ ﺭﺍ ﺩﺭﮎ ﮐﻦ ﻗﺒﻠﻪ ﺍﻡ ﺑﺎﺵ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ، ﻧﯿﺘﻢ ﺭﺍ ﺩﺭﮎ ﮐﻦ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺭﻭﯾﺎﯾﺖ ﺩﻟﯿﻞِ ﮔُﻨﮓِ ﻋﺼﯿﺎﻧﻢ ﺷﺪﻩ ﺳﺖ ﺷﻌﺮﻫﺎﯾﻢ ،ﮔﺮﯾﻪ ﻫﺎﯾﻢ ، ﺧﻠﻮﺗﻢ ﺭﺍ ﺩﺭﮎ ﮐﻦ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺷﺎﻧﻪ ﯼ ﺍﺳﻄﻮﺭﻩ ﻫﺎ ﺑﺎﺭﯾﺪﻩ ﺍﻡ ﺭﺩِّ ﺍﺷﮏِ ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﺑﺮ ﺻﻮﺭﺗﻢ ﺭﺍ ﺩﺭﮎ ﮐﻦ ﻏﺮﻕِ ﺁﻏﻮﺷﺖ ﺷﺪﻡ، ﺍﺣﺴﺎس من ﺩﺭ ﺑﻨﺪ ﺗﻮﺳﺖ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻤﺖ ﺍﯾﻦ ﺣﺎﻟﺘﻢ ﺭﺍ ﺩﺭﮎ ﮐﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﺑﺎﺗﻮ...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394 10:01
ﺩﺭﺳﺖ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ ! ﻭﻟﯽ .. ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ: ﺣﻮﺍ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺳﯿﺐ ﺭﺍ ﺗﻌﺎﺭﻑ ﮐﺮﺩ ! ﻭ ﭼﺮﺍ ﺁﺩﻡ ﺧﻮﺭﺩ ؟؟ ﺳﺎﺩﻩ بود ؟؟ نه ... ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩ ... ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ ! ﺍﻣﺎ ... ﺣﻮﺍ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺑﻮﺩ . ﺑﺎﺍﺭﺯﺵ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺑﻬﺸﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ ﻣﻔﺖ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩ.... سیب هنوز هم شیرین است و هنوز هم آدم بهشت را به لبخند حوا می فروشد...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394 09:57
عشق دق الباب نمیکند مودب نیست ، حرف شنو نیست درس خوانده نیست ، درویش نیست سربزیر نیست ،مطیع نیست عشق دیوار را باور نمیکند، کوه را باور نمیکند گرداب را باور نمیکند، مرگ را حتی باور ندارد پس بیخودی با عشق نجنگ تو برنده نمیشی
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 اردیبهشت 1394 18:48
غول قشنگ واژه ها ! پلکای آبیت رو کی بست ؟ سنگ کدوم سایه نشین ‚ شیشه ی عمرت رو شکست ؟ از کی بپرسم اسم او قاتل سرسپرده رو وقتی نشسته رو به روم این شب تیر کمون به دست اما تو زنده یی عزیز ! تو هر صدا تو هر نفس تو دل هر کبوتری ‚ وقت شکستن قفس پنجره های بسته مون وا میشه با ترانه ها برای بیداری ما یه شعر کوتاه تو بس رفتن تو...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 اردیبهشت 1394 13:35
♥♡♥عشق ♡♥♡ ♥♡♥ﻋﻤﯿﻖﺗﺮﯾﻦ ﺣﺲِ ﺩﻧﯿﺎﺳﺖ♥♡♥ ♥♡♥ﺍﯾﻦﮐﻪ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﺗﻌﻠﻖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎشه♥♡♡ ♥♡♥ﺍﯾﻦﮐﻪ ﺑﺪﻭﻧﯽ ،♥♡♥ ♥♡♥ﺳﻬﻢ ﮐﺴﯽ ﻫﺴﺘﯽ ﻭُ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻩ♥♡♥ ♡♥♡ﺍﯾﻦﮐﻪ ﺑﺪﻭﻧﯽ ﻫﻤﻪ ﻭﺟﻮﺩِ ﻋﺸﻘﺖ ، حتی نگاﻫﺶ ﻓﻘﻂ ﻭ ﻓﻘﻂ ﻣﺎﻝِ ﺧﻮﺩﺕ ﻫﺴﺖ ﻧﻪ ﻫﯿﭽﮑﺲِ ﺩﯾﮕﺮ...♥♡♥ ♥♡♥ﻫﻤﯿﻦﮐﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﻨﯽ ﺗﻮﯼ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺑﺰﺭﮔﯽ ،♥♡ ♥♡♥ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻩ ﻭ ﺩﻟﺶ ﺑﺮﺍت ﺗﻨﮓ میشه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 اردیبهشت 1394 13:33
هجوم خاطرات خیره ای که دست بر دار خیال من نمی شوند در حزن لحظه های بی تو صبر ایوب مرا زمین گیر می کند می دانی ? اینجا هیچ ستاره ای به آمدن صبح رضایت نمی دهد مگر از جان خود سیر شده باشد ! و شب ها درازتر از آنند که یلدا ادعایش می شود.. حالا دیگر رفاقت بی برو برگرد شب و سکوت هم نمی تواند حسی را که فلج شده / سر به راه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 اردیبهشت 1394 09:23
کلبه ای می سازم پشت تنهایی شب زیر این سقف سیاه که به زیبایی چشمان تو باشد پنجره هایش از عشق سقفش از عطر بهار رنگ دیوار اتاقش گل یاس عکس لبخند تورا می کوبم روی ایوان حیاط تا که هر صبح اقاقی ها را از تو سرشار کنم همه ی دل خوشی ام بودن توست وچراغ شب تنهایی من نورچشمان تو است کاشکی در سبد احساسم شاخه ای مریم بود عطر آن را...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 28 اردیبهشت 1394 23:44
بعضـی شبهـــا هــَـوس بغل کردنت... دیوانــه ام میکند! به خــود میپیچم... مـن، شاه خودم هستم... تن به هیچ آغوشی نمیدهم... وقتی نیستی زانوهایم را بغل میگیرم.. تا همه بدانند آغوشــــــم جای هر کسی نیست...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 28 اردیبهشت 1394 23:31
به آغوش تو محتاجم برای حس آرامش برای زندگی با تو پر از شورم پر از خواهش به دستای تو محتاجم برای لمس خوشبختی واسه تسکین قلبی که براش عادت شده سختی به لبخند تو محتاجم که تنها دلخوشیم باشه بذار دنیای بی روحم با لبخند تو زیبا شه
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 28 اردیبهشت 1394 17:31
امشب از بوی اقاقی سر خوشم وز شراب چشم ساقی سرخوشم من خراب چشم مستت ساقیا می بده قربان دستت ساقیا حیرتم آئینه دار دلبر است مستیم امشب ز جایی دیگر است من پر از هویم که هی هی میکنم بشنو از نی بشنو از نی میکنم باز آشوبی به کارم کرده عشق همچو رگ های سه تارم کرده عشق مست گشتم چرخ خوردم کف زدم نو شدم برخاستم بر دف زدم آه ای...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 28 اردیبهشت 1394 17:26
چایی که تو مى آوری انگار شراب است این شاعر عاشق به همان چای خراب است من عاشق عشقم، چه بسوزم، چه بسازم عشق است که هر کار کند عین صواب است معشوق اگر خون مرا ریخت به حق ریخت خون ریزی معشوق هم از روی حساب است تب کردن تو، مُردن من هر دو بهانه عشق است که بین من و تو در تب و تاب است صد بار تفأل زدم و فال یکی بود "ما را ز...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 28 اردیبهشت 1394 13:12
نمی دانم خوبِ من یادت هست ؟ شرابِ تنت را نوشیدم و در چشیدنِ طعمِ تنت، بال های حواسم سوخت ... یادت هست؟ از سر انگشتانت تا شهدِ لبانت دریا شدم و موّاج و رقص کنان بر اندامِ ظریفت پیچیدم . باور کن هزار بار تو را بوییدم و تمامت را که نفس شده بود به رگهایم سپردم و زیرِ پوستِ تنم به قاعده ی یک روحِ مسیحایی تو را جاری کردم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 28 اردیبهشت 1394 13:11
قایقت میشوم بادبانم باش. بگذار هرچه حرف پشت سرمان میزنند مردم، باد هوا شود دورترمان کند ...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 اردیبهشت 1394 23:53
صدای نفسهایت مرا می برد به عالم شعر . می برد تا " رحم کن ای نفس " جبران می برد تا " بوسه " ی فروغ می برد تا " ای نوش کرده نیش را ، بی خویش کن با خویش را " مولانا می بینی ... یک نفست مرا تا کجاها می برد ...!
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 اردیبهشت 1394 15:40
تو میروی … اما بدان چیزی عوض نمی شود پای ما تا ابد گیر است … من و تو شریک جرم یک مشت خاطره ایم …
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 اردیبهشت 1394 14:18
هرکسی یاری درین کاشانه دارد؛ من تو را یک هدف از رفتن میخانه دارد؛ من تو را هرکه مستی می کند، یک دلبر نازک ادا در کنار ساغر و پیمانه دارد؛ من تو را هرکه را دیدم به فرداهای خود دل داده است آرزوها در دل دیوانه دارد؛ من تو را هرکه عاشق میشود با جادوی یک دلفریب در بغل معشوقه ای فتانه دارد؛ من تو را در طواف عاشقی باید بسوزی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 اردیبهشت 1394 14:16
روی من شرط ببنــد! تمام ِدلها را رد کـــرده ام ! چشم بسته این قمــــار را می بَرم..!
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 اردیبهشت 1394 14:08
"بسم الله الرحمن الرحیم" باعرض سلام خدمت همگی شما سروران گرامی بابت حضور در گروه و شرکت در مسابقه ... برنده این شماره از مسابقه ، دوست عزیزمون خانم +سی آیپارا میباشد .... با انتخاب زیبای.... به یک پلک تو می بخشم تمام روزها و شبها را که تسکین می دهد چشمت غم جانسوز تبها را بخوان! با لهجه ات حسّی عجیب و مشترک...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 اردیبهشت 1394 14:00
آموخته ام که وقتی عاشقم ، عشق در ظاهرم نیز نمایان می شود. آموخته ام که عشق مرکب حرکت است نه مقصد حرکت . آموخته ام که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشقش شویم . آموخته ام که این عشق است که زخم ها را شفا میدهد ، نه زمان ....
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 اردیبهشت 1394 00:43
می خواهم عشق بماند ولبخندی که هدیه لبهای توست می خواهم من باشم و تو باشی و زندگی می خواهم عاشقت باشم می خواهم عشق بماند فقط عشق تو
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 اردیبهشت 1394 21:59
تکرار می کنم تورا درون لحظه های پرالتهاب چشم خیس که در جنون عاشقی برای قلب بیقرار من نوید لحظه ی وصال را می دهی ، نفس می کشم تورا که بهترین دلیل برای نوازشی بهترین دلیل برای بارش یک چشم خیس بهترین دلیل برای تکرار دوباره ای قسم می دهم تورا که لحظه ای ز حس من گذر کنی تمام قلب من در تصرف بی انتهای سپاه توست تویی پادشاه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 اردیبهشت 1394 21:55
عشق مڹ : ﺗـــــــۅ ﻣﺮﺩﺍﻧـــہ ﭘﺎےِ ﻣـــــڹ ﺑﻤﺎڹ ﻣـــــڹ ﭘﺎےِ ﺩﻧﯿﺎﯾﻤﺎڹ ﻣـــــےﻣﺎﻧمــــ ﺗـــــۅ ﺑﺨﻨــــﺪ ﻣـــــــڹ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ مےﺧﻨﺪﺍﻧـــــمـــــ ﺗــــــۅ بنشیڹ ﻣـــــڹ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺑـــہ ﺩﻭﺭِ ﺗـــــۅ مےﮔﺮﺩﺍﻧمـــــ ﺗــــــۅ ﻓﻘﻂ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧــــہ ﺩۅﺳﺘمـــــ ﺩﺍﺷﺘـــہ ﺑﺎﺵ ... ﺗﺎ ﻣــــــڹ ... ﻋﺎﺷﻘﺎﻧـــہ بــرایت بـمیـرمـــــ دلمــ میخۅاهد...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 اردیبهشت 1394 21:41
دوباره دشت و دمن پر ترانه خواهد شد طنین نغمه ما عاشقانه خواهد شد به پشت پنجره هر شب به زیر نقره ماه گلوی مرغ سحر پر ترانه خواهد شد درخت سیب کهن با شکوفه های سفید به رقص در حریم سبز خانه خواهد شد کنار برکه رویا به ظلمت شبها شمیم بوسه ما هر کرانه خواهد شد به خوشه ای گل سرخ هر پرنده عاشق به آشیانه غزلخوان روانه خواهد شد...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 21 اردیبهشت 1394 23:52
عاشق هم شدی مثل زلیخا سمج باش آنقدر رسوا بازی در بیار تا خدا خودش پادرمیانی کند
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 21 اردیبهشت 1394 23:45
بغلم کن ، که هوا سرد تر از این نشود ! زندگی خوب شود ... باد خبرچین نشود ... بی هوا بوسه بزن عشق دو چندان بشود ، بوسه آنگاه قشنگ است که تمرین نشود … وقت بوسیدنِ تو شعر بیاید یا مرگ ؟! مانده ام گیج، بخواهم که کدامین نشود؟… چشم و ابروی تو بیت الغزل صورت توست ، زلف تو ، آمده تکرارِ مضامین نشود ! بین مردم همه جا از تو فقط...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 21 اردیبهشت 1394 23:44
نمیدانی بوی کسی روی گونه ات جامانده باشد چه سنگین است... ! قاعده همین بوده از همان ابتدای انگور.... شراب هرچه تلخ تر گیراتــــــــــر !!
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 21 اردیبهشت 1394 23:43
وقتی بیایی سینه را ، خانه تکانی می کنم رنگ تمام پردهها را آسمانی می کنم وقتی بیایی روز و شب چون کودکان نو سخن با ذوق ، در دنیای تو شیرین زبانی می کنم آنقدر خیره مانده ام بر عکسهای کهنه ات انگار دارم قابها را هم روانی می کنم طاقت نمی آرم کسی آیینه ات را بشکند با قیل و قال سنگها هی مهربانی می کنم من با تمام واژهها...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 21 اردیبهشت 1394 22:18
چطورست امشب قرار بگذاریم تا فردا عاشق شویم، ها؟؟؟ و بعد بیخیال دنیا شویم. بیا سینما بریم و وسط فیلم شروع کنیم به قاه قاه خندیدن تا بیرونمان کنند، یا چطور است بریم تئاتر شهر و وسط نمایش ما هم دیالوگ ها را تکرار کنیم، آنقدر که تماشاچی ها «هو» بکشند و ما را بیرونمان کنند و از همانجا سُر بخوریم و بریم سیگاری بگیریم و چُس...