-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 19 اردیبهشت 1400 07:42
من واژگون، من واژگون، من واژگون رقصیده ام من بی سر و بی دست و پا، در خواب خون رقصیده ام میلاد بی آغاز من هرگز نمی داند کسی من پیر تاریخم که بر بام قرون رقصیده ام فردای ناپیدای من، پیداست در سیمای من این سال که با فرداییان در خون کنون رقصیده ام منظومه ای از آتشم، آتشفشانی سرکشم در کهکشانی بی نشان، خورشید گون رقصیده ام...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 29 فروردین 1400 22:45
دستی بلند کردم و گفتم: "سفر به خیر!" خوش میروی، گذار تو از این گذر به خیر من چون گَوَن، اسیر غم خویشتن شدم یاد تو -ای نسیم خوشِ رهگذر!- به خیر یاد تو -ای که خیسی چشمان من نشد آخر به عزم راسخ تو، کارگر- به خیر یادت نمیرود ز خیالم، مگر به مرگ ذکرت نمیرود به زبانم، مگر به خیر بیخوابی، ارمغان دلِ رفتهی من...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 29 فروردین 1400 22:41
دلم را سپردم به بنگاه دنیا و هِی آگهی دادم اینجا و آنجا و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت و هِی این و آن سرسری آمد و رفت ولی هیچکس واقعاً اتاقِ دلم را تماشا نکرد دلم قفل بود کسی قفلِ قلب مرا وانکرد یکی گفت: چرا این اتاق پر از دود و آه است؟ یکی گفت: چه دیوارهایش سیاه است! یکی گفت: چرا نور اینجا کم است؟ و آن دیگری...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 29 فروردین 1400 22:40
عمویم گفت: چجوری به مدرسه میروی؟ گفتم: با اتوبوس پوزخندی زد و گفت: من وقتی به سنّ تو بودم، ده کیلومتر پیاده میرفتم عمویم گفت: چقدر بار را میتوانی بلند کنی؟ گفتم: یک گونی برنج پوزخندی زد و گفت: من وقتی همسنّ تو بودم، یک گاری را به حرکت درمیآوردم و یک گوساله را بلند میکردم عمویم گفت: تا حالا چندبار دعوا کردهای؟...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 29 فروردین 1400 22:38
سالها کوشیدم اندر عشقِ یاری تا مگر با او سرآرَم روزگاری داشتم زیبا امیدی، انتظاری یاد باد آن بیقراری وآنهمه امّیدواری بود یک دنیا امید اندر نگاهش داشت سِرّی با دلم چشم سیاهش مهربانیهای او بودی گواهش کو بُود یاری وفادار یاری من را سزاوار گاه میرفتیم با هم سوی صحرا میدویدیم از سرِ عشقی توانا شاد همچون کودکان روی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 23 فروردین 1400 21:40
تویی که ناب ترین فصل هر کتاب منی شروع وسوسه انگیز شعر ناب منی من آن سکوت شکسته در آسمان توام و تو درآمد دنیا و آفتاب منی چقدر هجمه ی تشویش بی تو بودن ها تویی که نقطه ی پایان اضطراب منی برای زندگی ی بی جواب و تکراری به موقع آمدی و بهترین جواب منی روان در اوج خیالم چو رود می مانی همیشه جاری و مانا در عمق خواب منی نفس پس...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 19 فروردین 1400 14:37
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 19 فروردین 1400 14:37
━━━━━━━━━━━ ز فراخنای عالم، به دو چشم ما نشستی بنشین به جای نیکو، که عجب بهجا نشستی بشد از میانه حاصل، شده نقشِ غیر زایل ز سر هوس نشستم، ز سر هوا نشستی همه حیرتم سراپا به رخ تو از تماشا که به دیدهی دل من، چو تو آشنا نشستی درِ صلح کوبم اینک که ز در درآمدی تو که درون دیده و دل، خوش و باصفا نشستی... ━━━━━━━━━━━ ❏...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 17 فروردین 1400 12:30
━━━━━━━━━━━ این هستِ نیست را به خدا ما نخواستیم دنیا تمام مال شما، ما نخواستیم تشویشِ تخت و تاج و تمنّای آب و نان باشد برای شاه و گدا، ما نخواستیم دلخوش به اینکه فاتح قلبم شدی مباش اینجا کسی نیامده تا ما نخواستیم! غم هم نشد نصیب دلِ تنگدست من قسمت نشد... وگرنه کجا ما نخواستیم؟ زیبا و زشت، ظاهر و باطن، دروغ و راست...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 فروردین 1400 16:27
━━━━━━━━━━━ جای کسی همیشه در این شهر خالی است جای کسی که چشم و چراغ اهالی است هرچند رفته، راه درازی نرفتهاست لحظه به لحظه آمدنش احتمالی است پس منتظر بمان؛ چه کسی گفته عطر سیب، بال فرشته، لحن اذانش خیالی است؟ پس اینهمه نشانه تو را میدهد خبر چشم تو پاسخ جملات سؤالی است میآیی و گلی به زمین هدیه میدهی آغاز فصل سبز،...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 فروردین 1400 16:25
━━━━━━━━━━━ برای لحظهی آخر تو را کنار گذاشت خدا چقدر زمین را در انتظار گذاشت هزار سال تو را با عسل به هم آمیخت هزار معجزه در پیکر تو کار گذاشت از آفریدن تو، آنقدَر به وجد آمد که از وجود خودش در تو یادگار گذاشت کشید دایرهای حول محور تو، سپس مسیر شعر مرا روی این مدار گذاشت تو آمدی به زمین... آسمان گریست، خدا برای...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 فروردین 1400 16:25
━━━━━━━━━━━ بیا که بار دگر گل به بار میآید بیار باده که بوی بهار میآید هزار غم ز تو دارم به دل، بیا ای گل که گل شکفته و بانگ هَزار میآید طَرَب میانهی خوش نیست با مَنَش، چه کنم؟ خوشا غم تو که با ما کنار میآید نه من ز داغ تو ای گل به خون نشستم و بس که لاله هم به چمن داغدار میآید دلِ چو غنچهی من نشکفد به بوی بهار...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 فروردین 1400 16:23
━━━━━━━━━━━ دارد سرِ جنون دلِ شیدا در این بهار دست من است و دامن صحرا در این بهار از مخملِ دوخوابهی هستیّ و غفلتم صدگونه راحت است تمنّا در این بهار باشد ز جوشِ سبزه و کیفیّت هوا از بهر مِیکِشی همهجا جا در این بهار هر بامداد، اوّلِ عمر دوباره است دَم را به صبح داده مسیحا در این بهار روی زمین ز خلعتِ گلبندیِ بهار...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 فروردین 1400 16:22
━━━━━━━━━━━ بیتو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند سالها -هجری و شمسی- همه بیخورشیدند از همان لحظه که از چشمِ یقین افتادند چشمهای نگران، آینهی تردیدند نشد از سایهی خود هم بگُریزند دَمی هرچه بیهوده به گردِ خودشان چرخیدند چون به جز سایه ندیدند کسی در پی خود همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند غرق دریای تو بودند، ولی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 فروردین 1400 16:22
━━━━━━━━━━━ حریرِ نورِ غریبش، بر این رواق میافتد اگرچه ماه، شبی در مُحاق میافتد تو بایدیّ و یقینی، نه اتفاقیّ و شاید تو سرنوشت زمینی، که اتفاق میافتد تو ماهی و شده فوّاره برکهای به هوایت بگو نمیرسد، آیا از اشتیاق میافتد؟ به روی طاقچه، گلدان تازه مینهم امّا به هر دقیقه، گلی گوشهی اتاق میافتد بهار میرسد امّا...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 27 اسفند 1399 22:08
در آغاز عاشق شدم به برق نگاهت به خنده ات به اشتیاقت به زندگی اکنون نیز دوست می دارم گریه ات را و بیم ات را و نگرانی ات را از فردا و درماندگی نهفته در چشمانت را اما در برابر هراسی که داری می خواهم یاری ات دهم زیرا شوقم به زندگی هنوز در برق نگاهت نهفته است
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 27 اسفند 1399 22:07
آفتابِ من برایِ درخشیدن به آسمانِ تو رفته است برایِ من تنها ماه مانده است که او را من از تمامی ابرها صدا میزنم ماه به من دلگرمی میدهد که روزی تابشش گرمتر و روشنتر خواهد شد نه ، این زرد ، رنگی دیگر نخواهد شد این رنگ که یادآورِ ملال و سردی است باز آی، آفتابا روشنای و گرمایِ افزونِ ماه فرایِ طاقتِ مناند !
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 27 اسفند 1399 22:02
دقایقی در زندگی هست که دلت برای کسی آنقدر تنگ می شود که می خواهی او را از رویاهایت بیرون بکشی و در دنیای واقعی بغلش کنی
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 27 اسفند 1399 22:01
گاهی خوابت را میبینم بیصدا بیتصویر مثلِ ماهی در آبهای تاریک که لب میزند و معلوم نیست حبابها کلمهاند یا بوسههایی از دلتنگی
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 23 اسفند 1399 14:47
بهجد میترسم که این عشق به روزمرگی تبدیل شود بهجد میترسم که رؤیا بسوزد و لحظات منفجر گردند بهجد میترسم شعر پایان یابد و خواستهها خفه گردند بهجد میترسم که دیگر ابر نباشد باران نباشد و دیگر درختان جنگل هم نباشند برای همین از تو میخواهم که مرا میان کلمات بکاری سعاد الصباح مترجم : احمد دریس
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 23 اسفند 1399 14:47
خود تاریکاند شبهایی که احساس تنهایی به سراغ آدم میآید تاریکتر دیشب از همهی شبها تاریکتر شده بود گفته بودی میآیم از این میآیم چوبهای کبریتی ساخته بودم گذاشته بودم در قلبام در شب تاریکام آنقدر از این میآیمها گیراندم که قوطیام خالی شد حالا یک شب دیگر در پیش است با قوطی کبریتی که چوب امیدی در آن نیست...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 18 اسفند 1399 13:13
━━━━━━━━━━━ میان شعرهایم واژهی خورشید کم دارم و شاید علتش این است اینجا دید کم دارم برایت قصّهای میگویم از لیلا، ولی افسوس در این جنگل فقط از نسل مجنون بید کم دارم نخی برداشتم تا گردنآویزی به هم بافم ولی افسوس خواهم خورد؛ مروارید کم دارم "صراط المستقیمِ" گیسوانت را به من بنْما که من در عشق حتّی، مرجع...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 18 اسفند 1399 13:12
━━━━━━━━━━━ میان شعرهایم واژهی خورشید کم دارم و شاید علتش این است اینجا دید کم دارم برایت قصّهای میگویم از لیلا، ولی افسوس در این جنگل فقط از نسل مجنون بید کم دارم نخی برداشتم تا گردنآویزی به هم بافم ولی افسوس خواهم خورد؛ مروارید کم دارم "صراط المستقیمِ" گیسوانت را به من بنْما که من در عشق حتّی، مرجع...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 18 اسفند 1399 13:12
━━━━━━━━━━━ میان شعرهایم واژهی خورشید کم دارم و شاید علتش این است اینجا دید کم دارم برایت قصّهای میگویم از لیلا، ولی افسوس در این جنگل فقط از نسل مجنون بید کم دارم نخی برداشتم تا گردنآویزی به هم بافم ولی افسوس خواهم خورد؛ مروارید کم دارم "صراط المستقیمِ" گیسوانت را به من بنْما که من در عشق حتّی، مرجع...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 18 اسفند 1399 13:11
━━━━━━━━━━━ بدون مقصد، پایانهها شبیه هماند همین که دور شوی، خانهها شبیه هماند کسی شبیه تو حرف مرا نمیفهمد مسلّم است که بیگانهها شبیه هماند من و تو از غمِ دوری، شبیه هم شدهایم که بعد زلزله، ویرانهها شبیه هماند به پای سوختنم اشک از چه میریزی؟ به چشمِ شمع که پروانهها شبیه هماند فقط شرابِ نگاه تو مست کرده...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 اسفند 1399 23:11
من رازی را پنهان نکرده ام! قلبم کتابی است ... که خواندنش برای تو آسان است. من هموارهتاریخ قلبم را می نگارم؛ از روزی که در آن به تو عاشق شدم !
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 اسفند 1399 23:10
عاشق زنی مشو که می خواند که زیاد گوش می دهد زنی که می نویسد عاشق زنی مشو که فرهیخته است افسونگر، وهم آگین، دیوانه عاشق زنی مشو که می اندیشد که می داند که داناست، که توانِ پرواز دارد به زنی که خود را باور دارد عاشق زنی مشو که هنگام عشق ورزیدن می خندد یا می گرید که قادر است روحش را به جسم بدل کند و از آن بیشتر عاشق شعر...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 3 اسفند 1399 10:38
چقدر این دوست داشتن های بی دلیل خوب است مثل همین باران بی سوال که هی می بارد که هی اتفاقا آرام و شمرده شمرده می بارد...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 3 اسفند 1399 10:38
هزار درد مرا، عاشقانه درمان باش هزار راه مرا، ای یگانه پایان باش برای آنکه نگویند، جستهایم و نبود تو آنکه جسته و پیداش کردهام، آن باش دوباره زنده کن این خستهی خزانزده را حلول کن به تنم جان ببخش و جانان باش کویر تشنهی عشقم، تداوم عطشم دگر بس است ز باران مگوی، باران باش دوباره سبز کن این شاخهی خزان زده را دوباره...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 3 اسفند 1399 10:36
و بعد.. خنده ات به یادم آمد! گفتم که: اگر بودی، باز دوستت می داشتم..