-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 3 اسفند 1399 10:35
پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را الله الله تو فراموش مکن صحبت ما را قیمت عشق نداند قدم صدق ندارد سست عهدی که تحمل نکند بار جفا را
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 3 اسفند 1399 10:34
━━━━━━━━━━━ ابرهای بغض، در رؤیای بارانیشدن سینهها، دریاچهای در حال توفانیشدن پنجهی خونینِ بالشها پُر از پرهای قو خوابها دنبال هم در حال طولانیشدن زندگی، آن مرد نابینای تنهاییست که چشمها را شسته در رؤیای نورانیشدن قطرهای پلک مرا بیتاب و سنگین کردهاست مثل اشکِ برّهها در شامِ قربانیشدن خوب میفهمم چه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 28 بهمن 1399 22:03
من رویا دارم رویای من بوسه ای ست وقت خواب و چشمانی که وقت بیداری نگاهم کند رویای من کوچک نیست به اندازه تمام هستی بزرگ است یک بوسه و یک چشم چیز کمی نیست
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 28 بهمن 1399 22:01
چسبیدهام به تو بسانِ انسان به گناهَش هرگز ترکت نمیکنم
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 19 بهمن 1399 11:11
در زندگانی من نه جملهی معترضه باش و نه فاصلهی میان دو جمله تو تمامی زندگی منی نقطهی آخر خط و تنها کلمه در آغاز خط: دوستت میدارم... ● #غادة_السمان
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 17 بهمن 1399 14:08
━━━━━━━━━━━ ای گشته غرق خون دل من در هوای تو بنْمای چهره تا که بمیرم برای تو تو ماهِ بُرجِ لطفی و خوبان ستارهاند تو شاهِ مُلکِ حُسنی و خوبان گدای تو ای یارِ جورگسترِ دیرآشنای من! بیگانه گشتم از نگهِ آشنای تو هر شب ز خونِ دیدهی خود آب میزنم تا روبم از مژه، درِ دولتسرای تو ای شهسوار من! نگهی کن که بهر آن عمریست...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 بهمن 1399 21:29
━━━━━━━━━━━ دور از تو به دریاچه و دریا چه بگویم؟ با صد اگر و شاید و امّا چه بگویم؟ ای قهوهی تلخ قجری! این من و این تو جز پاسخِ آری به تو آیا چه بگویم؟ میخواهم از این بود و نبود تو بنالم ای وا به من، ای وا به تو، ای وا... چه بگویم؟ امروز که میخواهی و میخواهمت، این است با اینهمه افسوس، ز فردا چه بگویم؟ گفتی که بگو...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 11 بهمن 1399 23:55
━━━━━━━━━━━ ای روی خوب تو سببِ زندگانیام یکروزه وصل تو، طَربِ جاودانیام بییادگارِ روی تو گر یک نفس زنم محسوب نیست آن نفس از زندگانیام دردِ نهانی است مرا از فراق تو ای شادی و سلامت و دردِ نهانیام... ━━━━━━━━━━━
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 9 بهمن 1399 11:12
━━━━━━━━━━━ حسّ این ویرانگی را از پریشانها بپرس حال چشمان مرا از بغضِ توفانها بپرس بغض من باران شد و یک شهر همدرد من است حال و روزم را شبی از این خیابانها بپرس ریشه در آغوش من داریّ و عطرت سهم اوست دردهای ریشهدارم را ز گلدانها بپرس رنگ و روی سرنوشتم مثل رنگ قهوهها تیره و تار است... از آغوشِ فنجانها بپرس سالها...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 7 بهمن 1399 18:16
━━━━━━━━━━━ منکهخود صید تو هستم، دام میخواهیچهکار؟ بیش از این آهوی خود را رام میخواهی چهکار؟ پشتِ سر گفتی فلانی را نمیارم به یاد روبهرو با من بگو، پیغام میخواهی چه کار؟ هرچه گفتی من همان کردم، چرا پس دشمنی؟ من دعاگوی تواَم، دشنام میخواهی چهکار؟ خون من در شیشه کردی، ناگهان جانم بگیر سربکش لاجرعه مِی را، جام...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 7 بهمن 1399 18:15
هرچه میگردد سرِ زلف تو لرزان بیشتر میشود جمعیّت دلها پریشان بیشتر شب به یاد طُرّهات با دل کشاکش داشتم زاین کشاکش دل پریشان شد، من از آن بیشتر از دو زلفت، تیرهروزی شد نصیبِ اهل دل صدْمهی کافر رسد بر اهل ایمان بیشتر نیست زَانْدوهِ و غمت دل را پذیرایی دریغ میزبان شاد است باشد هرچه مهمان بیشتر دیدن ماهِ رُخت بر اشک...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 4 بهمن 1399 11:12
اگرچه بیتو رسیدم به فصل پایانی چقدر منتظرت بودهام... نمیدانی چقدر منتظرت بودهام که برگردی رها کنی نگهم را از این پریشانی همیشه غایبِ این قصه بودهایّ و مرا کشانده فکر گناهت به صد پشیمانی نخواه عذر بخواهی، نگو گرفتاری نگو تو وقت نداری که سر بخارانی همیشه در غزلم حسّ اتّفاق کم است به نام عشق بیا در غزل به مهمانی تو...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 4 بهمن 1399 11:10
امّا ببین چه بیانتهاست خواهش تو در درون من و اگر واژههای کهنه بمیرند در تنم، آهنگهای تازه بجوشند از دلم و آنجا که امتدادِ راهِ رفته گُم شود از دیدگان من، -باری- چه باک؟ رخ مینماید -گسترده و شگرف- افق تازهای در برابرم... ● #رابیندرانات_تاگور
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 4 بهمن 1399 11:09
هرگاه پریشان کنی آن زلفِ دوتا را در خاطر خود آر پریشانی ما را بنْمای تو آن چهره که تا خلق ببیند پنهان نتوان کرد ز کس صُنعِ خدا را شد صید تو گر «حاجبِ» عاشق، عجبی نیست شهباز نگاه تو کند صید هما را...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 بهمن 1399 11:05
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 بهمن 1399 11:03
گاه که آتش بودی، نه میسوزاندیام نه گرمم میکردی وقتی رودخانه بودی، نه غرقم میکردی نه لحظهای تکان میدادیام در آغوشِ موجی الان هم امّا گردبادِ سکوتت را روزی دهبار روشن میکنی، نه یکآن آرام میگیری نزدم نه یکبار -تنها یکبار- مرا پای به پای خودت میبری...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 بهمن 1399 11:01
ناگزیریم به دلخونشدن از تنهایی ناگزیریم -چه مرد و چه زن- از تنهایی بیشمار است اگرچه غم دنیا، امّا قلب من میشکند غالباً از تنهایی روح من مرده که در پیلهی خود محبوسم زندگی دوخت برایم کفن از تنهایی من به یاد همه میآیم، اگر در جمعی به میان آمده باشد سخن از تنهایی زندگی هرچه تنم کرد، نپوشانْد مرا! دامن از رسوایی،...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 بهمن 1399 11:00
نوشت با دل من حرف ناتمام ندارد برای بغضِ فروخوردهام کلام ندارد هنوز تازه و پیداست عمقِ زخمِ قدیمم چرا جراحت این عشق، التیام ندارد؟ چقدر خشک و ترم سوختند در دلِ آتش که این عذاب تو کاری به خاص و عام ندارد به ماندگاریِ این درد، اعتماد ندارم در این زمانه که حتّی خودش دوام ندارد از این دریچه به آن کوچه خیره میشوم امّا...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 دی 1399 20:20
مرگ مرا در کام خود فرو خواهد برد عشق در آخرین نگاه با موجی از درد و رهایی شبیخون خواهد زد بر حواسم انس خواهم گرفت به آن به اندازه ی زندگی همهی دار و ندارم خواهد شد برای همیشه از آن من هیچکس آن را غصب نتواند کرد مرگ،دربندم نخواهد کشید
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 دی 1399 20:18
کنار تو را ترک گفتهام و زیر آسمان نگونسار که از جنبش هر پرنده تهی است و هلالی کدر چونان مرده ماهی سیمگونه فلسی بر سطح موجش میگذرد به باز جست تو برخواستم تا در پایتخت عطش در جلوه ئی دیگر بازت یابم ای آب روشن! ترا با معیار عطش میسنجم در این سرا بچه آیا زورق تشنگی است آنچه مرا به سوی شما میراند. یا خود زمزمه شماست و...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 دی 1399 20:16
با درودی به خانه میآیی و با بدرودی خانه را ترک میگویی. ای سازنده! لحظهی عمرِ من به جز فاصلهی میانِ این درود و بدرود نیست: این آن لحظهی واقعیست که لحظهی دیگر را انتظار میکشد. نوسانی در لنگرِ ساعت است که لنگر را با نوسانی دیگر به کار می کشد
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 24 دی 1399 21:35
━━━━━━━━━━━ نخواهم بی غمِ عشقت زمانی شادمانی را ندانم جز لبِ لعلت، حیات جاودانی را تو شاهی من گدا، آن دولتم آخر کجا باشد که بر درگاه تو، یابم مجال پاسبانی را؟ نه قدرت بودنم با تو، نه بیتو صبر و آرامم نمیدانم که را گویم من این دردِ نهانی را نکردم اختیار خود طریق عشق را، لیکن که مانع میتواند شد قضای آسمانی را؟ حیات...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 دی 1399 19:09
گر عقل پشت حرف دل اما نمی گذاشت تردید پا به خلوت دنیا نمی گذاشت از خیر هست و نیست دنیا به شوق دوست میشد گذشت وسوسه اما نمیگذاشت اینقدر اگر معطل پرسش نمیشدم شاید قطار عشق مرا جا نمیگذاشت دنیا مرا فروخت ولی کاش دست کم چون بردگان مرا به تماشا نمیگذاشت شاید اگر تو نیز به دریا نمیزدی هرگز به این جزیره کسی پا...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 دی 1399 19:08
باز آی دلبرا که دلم بی قرار توست وین جان بر لب آمده در انتظار توست در دست این خمار غمم هیچ چاره نیست جز باده ای که در قدح غمگسار توست ساقی به دست باش که این مست می پرست چون خم ز پا نشست و هنوزش خمار توست هر سوی موج فتنه گرفته ست و زین میان آسایشی که هست مرا در کنار توست
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 19 دی 1399 21:16
آن شنیدستی که روزی دختری با مادرشگفت: این «عباس احمد ریزه» خیلی بی حیاست می رود آهسته هر مهتاب شب بر پشت بام چونکه آنجا کاملاً مشرف به بام خانه ماست دفتری همراه دارد و اندر آن تا نیمه شب می نویسد چیزهایی را که حتماً نارواست واقف از این داستان تنها فقط من نیستم دختر «کبری کچل» هم واقف از این ماجراست شاید او بر گونة...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 19 دی 1399 21:14
ما که در صف از فشار همدگر زائیده ایم صبحها تا شام و شبها تا سحر زائیده ایم از فشار جمع مردم بارها با حال زار در کنار دکه «مشتی صفر» زائیده ایم گاه بعضی رامیان همدگر زایانده ایم گاه ما هم در صفی، جایی دگر زائیده ایم زیرکی می گفت آنطوری که من کردم حساب از زن اکبر چاخان هم بیشتر زائیده ایم! چون که او هر سال می زاید یکی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 14 دی 1399 23:41
چقدر خسته ام از کارهای اجبــاری چقدر خسته ام از روزهای تــکراری بیا به مدت یک ماه، پُخت و پَز نکنیم! چقدر روزه بگیرم به شوق افطاری؟ چقدر ناله ی الغوث بودنت عشق است تویی عبادتِ شیرین خواب و بیداری! بدون گوشی و لپ تاپ در کنارم باش و بی خیال پروژه وَ حقِ همکاری! و من به مدت یک ماه می شوم شیرین برای دیدن فرهاد و شوق...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 14 دی 1399 23:36
خنده هایت نوید آزادیست ، تک تکش را کتاب خواهم کرد چشم هایت مرا سیاسی کرد ، با لبت انقلاب خواهم کرد سرزمینم هزار و اندی سال ، زیر یوغ سیاه تنهاییست شاه باید از این وطن برود ، خانه اش را خراب خواهم کرد وقت آتش بس است با تقدیر ، باید این جنگ ها تمام شود عکس تو قطع نامه ی صلح ست ، روی دیوار قاب خواهم کرد کودتایی بزرگ در...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 14 دی 1399 23:35
یک دختر خوش قیافه ی حافظه بد عادت دارد به دادن ِ پاسخ رد از پیشم رفته، برنگشته ست هنوز هر کس که مرا یافت، به او پس بدهد
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 14 دی 1399 23:34
لبخندِ تو به جــــــــــــانِ من انداخت آتشی لطفا به " بوصه " شعله ی آنرا زیــــــــاد کن گفتی: "هجای بوسه به سین است بی سواد!" باشد ولی مرا "عملی" باســــــــــــــــواد کن