-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 26 مرداد 1404 19:40
چنان به هم شبیه به هم نزدیک و به هم متصلیم که باور دارم مرا از باقیماندهی گِلِ تو آفریدهاند
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 26 مرداد 1404 06:44
آن شبی را که ندارد خبر از بوسه و یار چه بلند است و چه غمگین و چه تار...!
-
بابک زمانی
شنبه 25 مرداد 1404 23:43
درختِ همسایه شکوفه داده بهار تا نزدیکی خانهی ما آمده است. لحافها را بر گنجه بگذار هیزمها را در انبار. بهار که آمد نمکگیرش کن…
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 مرداد 1404 23:30
ساعت چهارِ نیمهشب است و قبول دارم این جمله، شروع مناسبی برای یک شعر عاشقانه نیست اما طوری از خواب پریدهام که ناچارم بگویم دوستت دارم که ساعت چهارِ نیمهشب است که هیچوقت، هیچجای دنیا هیچ ساعتی به این شدت چهارِ نیمهشب نبوده است
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 مرداد 1404 21:52
تو تنها سببی هستی که به خاطر آن روزهای بیشتر، شبهای بیشتر، و سهم بیشتری از زندگی میخواهم.
-
آلاله مهدی زاده
شنبه 25 مرداد 1404 18:58
در تولدی دیگر آرزوهایم را به شادی چشم هایت می بخشم و در کوچهْ باغ های نوازش عاشقانه زیباترین لحظه ها را با تو زندگی میکنم بیا برگردیم من از سیب چیدن میترسم...
-
نزار قبانی
شنبه 25 مرداد 1404 17:42
به نظر من، عشق مبادلهى عادلانهاى است با همهى بدىهاى این دنیا و با جهالتها و جنایتهایش...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 مرداد 1404 14:56
بله دوستت دارم ها بقدر چی کوتاهند که برای دیدن کوناهت هم وقتی نمیزارند بقدری کوتاهند که می خواهند اسمت را هم فراموش کنند بقدری کوتاهند که میگویند شماره تلفنت را هم پاک کن بقدری کوتاهند که از آن سر دنیا می آیند و کمترین وقتی برایت نمیزارم باز هم بگک چقدر کوتاهند؟؟؟؟
-
معصومه قنبری
شنبه 25 مرداد 1404 12:19
من عصرها آنقدر خسته ام که فقط لب های تو آرامم میکند ! یکی از همان بوسه های تازه ات را بردار و بیا بگذار مثل دیوانه ها داغ ...-داغ ؛ بنوشمت !
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 مرداد 1404 09:49
دوستم داشته باش ، بادها دلتنگ اند دستها بیهوده ، چشمها بیرنگ اند دوستم داشته باش ، شهرها می لرزند برگها می سوزند ، یادها می گندند باز شو تا پرواز ، سبز باش از آواز آشتی کن با رنگ ، عشق بازی با ساز دوستم داشته باش ، عطرها در راهند دوستت دارم ها ، آه ، چه کوتاهند دوستت خواهم داشت ، بیشتر از باران گرمتر از لبخند ، داغ...
-
محمد حسین تنها
شنبه 25 مرداد 1404 07:34
آمدی با بودنت ، این خسته را عاشق کنی؟ یا بمیرانی مرا، روحم زِ تَن فارغ کنی؟ هرچه بود این آمدن ، با دیدنت ، دل واله شد!!! نیک باشد اینکه خود ، در قلبِ من خالق کنی در سرایِ دولتم هرگز گمان بر کَس نبود آمدی تا خویش را با باورم صادق کنی آتش عشقت که نه! خاکسترش هم کافی است تا شوی شیرین و خوبان را به خود شایق کنی ماجرای...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 مرداد 1404 06:48
گرچه بر چشمت جسارت کرده آهو را ببخش گرچه خود را جا زده جای تو شب بو را ببخش هیچ منظوری ندارد می خرامد مثل تو کبک نازم راه رفتن های تیهو را ببخش با فقط یک تار احساس رهایی می کنند بادهای هرزه گرد بوسه بر مو را ببخش آرزو دارد غلام حلقه بر گوشت شود خوش خیالی های باغ آلبالو را ببخش دور اگر برداشت دور دستهایت بی خیال آفتاب...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 23 مرداد 1404 23:58
دیگر به بخشی از تو قانع نیستم آرى ! با هر چه داری دوست میدارم مرا باشی یک فصل از یک قصه؟ نه ! این را نمیخواهم میخواهم از این پس تمام ماجرا باشی
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 مرداد 1404 13:13
تو شبی در انتظاری ننشسته ای چه دانی که چه شب گذشت بر منتظران ناشیکبت تو خود ای شب جدای چه شبی به دین درازی بگذر که جان سعدی بگداخت در نهیبت
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 21 مرداد 1404 19:38
تو باران بودی من اما دیوار کاهگلی آن خانهی قدیمی…
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 21 مرداد 1404 03:26
لبهای ترت مثل وضو قبل نماز است یعنی که در آغوش به لبهات نیاز است جایی که خودش چشم شراب است مسلمان پیداست که تیمم عملی غیر مجاز است بر عکس در مسجد و میخانه یه رویت آغوش من بی سرو پا یکسره باز است نه فصل رساله شد از باب تو از بس موی تو برای فقها مسأله ساز است باید بکشم دست به آن !؟ یا که از ان؟!چون اندام تو گنجینه ای از...
-
گویا فیروز کوهی
سهشنبه 21 مرداد 1404 03:15
به عیادتِ دلتنگی هایم بیا با کمی حوصله که من در تنهایی این اتاقک در بسته جز با رویاهایم هیچ فاصله ای تا فرآموشی همیشه ندارم...
-
سمیه نادری
سهشنبه 21 مرداد 1404 03:09
بانی هر صبحم باش که پروانه وار از پیله ی خواب به در آیم... طلوع نگاهت که تابید مستانه غزل بنوشم از جام چشمانت من ! خستگیهای روحم را قربانی مسلخِ دستانت خواهم نمود... که در آغوشت آرام ترین صبح جهانم آغاز شود...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 مرداد 1404 12:37
لب هایت را بمنبدوز بگذار یک دل سیر شرابش رو بنوشم بگذار زبانم گردنه ی گردنت را به سلامتی طی کند و از شیار سینه هایت به سمت جنوب اندامت کاوش کند بگذار عریان بودنت را لمس کنم بگذار حک کنم آواز خوش عشق را بر پوست تنت .....
-
هوشنگ ابتهاج
دوشنبه 20 مرداد 1404 06:36
با تو یک شب بنشینیم و شرابی بخوریم آتش آلود و جگر سوخته آبی بخوریم در کنار تو بیفتیم چو گیسوی تو مست دست در گردنت آویخته تابی بخوریم
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 19 مرداد 1404 18:51
کاش اینجا بودی آنوقت شب یادش میرفت دلگیر باشد ... چشمانم یادشان میرفت ببارند ، و دلم یادش میرفت برایت تنگ شود ..!!
-
حمید رها
یکشنبه 19 مرداد 1404 07:43
این منم که تا به نور می رسم گمان به صبح می برم و تا به چشمهای تو گمان به هر چه زندگیست...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 18 مرداد 1404 18:41
همین جا بمان عشقم همین گونه که هستی بمان و تنها به من نگاه کن نگاه کردن عشق است برهنه ام برهنه ام تا برای تو باشم این گونه برهنه و تن به تن بگذار نفسهایم روی تنت سیر کند چشم هایت سینه های برهنه ات لب هایت همین گونه بیا و در بسترم کنارم بخواب و ببوس مرا بی وقفه باز هم بلند بلند مرا ببوس اری عشق همین سفرهای طولانی را می...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 18 مرداد 1404 13:15
نه زمینشناسم نه آسمانپرداز گرفتارم گرفتار چشمهای تو یک نگاه به زمین یک نگاه به زمان زندگی من از همین گرفتاری شروع میشود سبز آبی کبود من چشمهای تو معنای تمام جملههای ناتمامیست که عاشقان جهان دستپاچه در لحظه دیدار فراموشی گرفتند و از گفتار بازماندند کاش میتوانستم ای کاش خودم را در چشمهای تو حلقآویز کنم
-
حسین منزوی
شنبه 18 مرداد 1404 07:55
به غیر آینه، کس روبروی بستر نیست و چشم آینه، جز ما به سوی دیگر نیست چنان در آینه خورده، گره تنم به تنت که خود، تمیز تو و من، ز هم میسر نیست هزار بار کتاب تن تو را خواندم هنوز فصلی از آن کهنه و مکرر نیست برای تو، همه از خوبی تو میگوید اگرچه آینه چون شاعرت سخنور نیست ولی تو ز آینه چیزی مپرس، از من پرس که او به راز تنت،...
-
مهتاب میرقاسمی
جمعه 17 مرداد 1404 19:48
آه جمعه ، مرا به ستوه میآوری! میگویند؛ این خاصیت عاشقانی ست که دیوانهوار دوست میدارند.
-
محمد حسین تنها
جمعه 17 مرداد 1404 09:46
آمدی با بودنت ، این خسته را عاشق کنی؟ یا بمیرانی مرا، روحم زِ تَن فارغ کنی؟ هرچه بود این آمدن ، با دیدنت ، دل واله شد!!! نیک باشد اینکه خود ، در قلبِ من خالق کنی در سرایِ دولتم هرگز گمان بر کَس نبود آمدی تا خویش را با باورم صادق کنی آتش عشقت که نه! خاکسترش هم کافی است تا شوی شیرین و خوبان را به خود شایق کنی ماجرای...
-
علی اصغر داوری
پنجشنبه 16 مرداد 1404 18:25
بخدا عشق به رسوا شدنش می ارزد و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس سند عشق به امضا شدنش می ارزد
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 مرداد 1404 06:37
و عشق .. پذیره زیبایىست .. هنگامى که انسان را مجالى نیست .. تا به جنگ با خویشتن درآید ... و کلام آسمانى را بهخاطر بسپارد .. و بدین حال هنوز ... عشق تو ... اى مهربان ... سعادتىست که شکنجهام مىکند ..!
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 15 مرداد 1404 15:03
رعایت عدالتِ دستانت در نوازش پستانهایم را و تناقض شیرخوارگیِ وحشیات با خونخوارگیِ معصومانهات را نیز. تو کاشفِ گمشدهترین مثلّثِ کوچکِ منی. مرا ورق که میزنی، سطر در سطر جغرافیای ناشناختگیهایم را کشف میکنی؛ من هنگامهی غرور تو و در خویش پیچیدنها را در هنگامهی حرکت انگشتانِ وحشیاَت بر مثلّثِ کوچکِ لزج...