-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 10 اسفند 1396 08:12
. تو همین جایی روی صندلی کافه کنار قفسه کتاب ها در دست های سرد یک تنهایی تو به اندازه تمام آدم های شهر داری میان این خیابان لبخند می زنی این جای خالی حتی توی خواب باور کردنی نیست حتمن اتفاقی افتاده یا تو یک خیال بوده ای یا من مرده ام.. + تاریخ پنجشنبه سوم اسفند ۱۳۹۶ساعت 15:38 نویسنده میلاد | comment باید قبول کرد که...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 10 اسفند 1396 08:08
دوستم داشتهباش… و نپرس چگونه و در شرم درنگ نکن و تن به ترس نده بیشِکوه دوستم داشتهباش نیام گلایه دارد که به پیشوازِ شمشیر میرود؟ دریا و بندرم باش وطنم وَ تبعیدگاهم آرامش و توفانم باش نرمی و تُندیام… دوستم داشتهباش… به هزاران هزار شیوه و چون تابستان مکرر نشو بیزارم از تابستان دوستم داشته باش… و بگو که نمیخواهم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 9 اسفند 1396 07:55
عکست را با خودم دارم همراه صدای ظبط شده ات!! وهر روز به انجمن های ادبی سر می زنم! گوشه ای به التماس شاعری را گیر میاورم... عکست را نشانمیدهم و سکوت ظبط شده ی صدایت را.... همان دوستت دارم هایی که هیچ وقت نگفتی ... و بعد اصرار می کنم تو را بسراید.. دیروز بلاخره شاعری قبول کرد ... مدتی عکست را نگاه کرد .. و به سکوت...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 9 اسفند 1396 07:55
قشنگ نیست که بیتو دم از سفر بزنم به جاده دل بسپارم به ماه سر بزنم کجاست پیرهن آبیات که مثل قدیم میان فاصلهی دکمههاش پر بزنم تو نیستی و دراین فصل سرد ناچارم برای گرم شدن بر تنم تبر بزنم منی که ریشه دراین خاک لعنتی دارم چگونه بار ببندم؟ چطور پر بزنم؟ اگر که فاصله کم بود، اگر... اگر... کافیست چقدر اول هر جمله را...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 9 اسفند 1396 07:54
شب چون به چشم اهل جهان خواب می دود میل تو گرم، در دل بی تاب می دود در پرده ی نهان ِ دلم جای می کنی گویی به چشم خسته تنی خواب می دود می بوسمت به شوق و برون می شوم ز خویش چون شبنمی که بر گل شاداب می دود می لغزد آن نگاه شتابان به چهره ام چون بوسه ی نسیم که بر آب می دود وز آن نگاه، مستی عشق تو در تنم آن گونه می دود که می...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 9 اسفند 1396 07:44
تابستان را که داغِ نیامدن کردی پاییز را سردِ نبودن نکن
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 9 اسفند 1396 07:43
دلَم میخواهد فکر کنم تو اهلِ اینجایی! اصلن فکر کنم تو الآن همینجایی، همین حالا کنارِ همین نوشتنها کنارِ همینکه فکر میکنم، همینکه میبینم کنارِ همین سلام، علاقهیِ خوبم علاقه جانِ من خوبی؟ حالِ امروزت کجاست؟ حالِ حالایَت چهگونه است؟ اوضاع به راه وُ حال قشنگ وُ دنیایِ دیدن خوش است؟ روزهایَت خوشحال و...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 8 اسفند 1396 07:41
التماست نمی کنم هرگز گمان نکن که این واژه را در وادی آوازهای من خواهی شنید تنها می نویسم بیا بیا و لحظه یی کنار فانوس نفس های من آرام بگیر نگاه کن ساعت از سکوت ترانه هم گذشته است اگرنگاه گمانم به راه آمدنت نبود ساعتی پیش این انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب های تو می سپردم حال هم به چراغ همین کوچه ی کوتاه مان قسم بارش...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 8 اسفند 1396 07:41
کاش در عصر پیامبران عاشقت میشدم یا موسی بود تا با عصایش راهی به دلت باز میکردم یا عیسی بود تا با دم مسیحایی تو را به عشق زنده میکرد یا محمد بود تا کتاب عشقی نازل کند و ایمان بیاوری به عشق ولی حیف در این عصر آهن نه من پیامبرم و معجزه ای دارم نه دل تو نرم میشود به سخنان عاشقانه ام
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 8 اسفند 1396 07:39
دیروز وقتی کنارت بودم احساس پرنده ای را داشتم که در کنار آدم ها امنیتی وصف ناپذیر داشت ! احساس گلی را که چیده نشد و جاماند از گلفروشی ها و گلدان های بلورین حس می کردم درختی خوشبختم که جاده، دیگر از او عبور نخواهد کرد و گاه خودم را رودی آزاد می دیدم بی هیچ سد و معبری ... دیروز وقتی کنارت بودم چون جشنِ روزهایِ استقلال،...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 8 اسفند 1396 07:39
برایم آفتابگردانی پست کن در پاکتی مهر و موم تا روشنی در میان راه هدر نرود ! آدرس همان همیشگی ست و " من النور الی الظلمات..." را تمام پستچی ها بلدند ! بیش از آنچه فکر کنی تاریکم و هر چه به پاهایم نگاه می کنم چیزی نمی بینم ... دست هایم را نمی بینم خودم را نمی بینم و چشم هام گذرگاهی مرزی ست تا محموله ی نور به...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 اسفند 1396 08:05
من تو را دوست دارم تو آن چه را که نمیتوانی دوست بدار تواناییهایت را دوست بدار من ناتواناییهایت را غرورت را دوست بدار من شکستنِ آرام آن را در میان بازوانم بیباکیات را دوست بدار من ضعفهای حالا و بعدت را آیندهات را دوست بدار من هر آنچه پایان یافته است صدها زندگیای را که میخواستی داشته باشی دوست بدار من این یکی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 اسفند 1396 08:05
تو را به آرامشی پس از طوفان می برم تو را به آغوش بهاری پس از زمستان می برم من تو را به شروعی تا بی نهایت به خلوتی بی اضطراب به آرامشی پس از انتظار و به همیشگی ماندنی بی دلهره می برم تو اما عاشقانه برگرد
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 اسفند 1396 08:04
دلم میخواهد فکر کنم تو اهل اینجایی اصلن فکر کنم تو الآن همینجایی همین حالا کنار همین نوشتنها کنار همینکه فکر میکنم همینکه میبینم کنار همین سلام علاقهیِ خوبم علاقه جانِ من خوبی ؟ حال امروزت کجاست ؟ حال حالایَت چگونه است ؟ اوضاع به راه وُ حال قشنگ وُ دنیایِ دیدن خوش است ؟ روزهایت خوشحال و شبهایت خوشخواب...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 اسفند 1396 08:03
خنک آن روز که در پای تو جان اندازم عقل در دمدمه خلق جهان اندازم نامه حسن تو بر عالم و جاهل خوانم نامت اندر دهن پیر و جوان اندازم تا کی این پرده جان سوز پس پرده زنم تا کی این ناوک دلدوز نهان اندازم دردنوشان غمت را چو شود مجلس گرم خویشتن را به طفیلی به میان اندازم تا نه هر بیخبری وصف جمالت گوید سنگ تعظیم تو در راه بیان...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 اسفند 1396 08:03
در من هزار بوسه ی مُعطر میل دارند به عاشقی های مکرر ات و آغوش هایی که رها کردن در مرام و مسلکشان نیست در من یک نفر جوری به داشتنت مشغول است که انگار چیزی جز این، از دست و دلاش برنمیآید بگذار آغوش به آغوش بوسه به بوسه شعر به شعر مسلط باشم به عشق به دوست داشتنت.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 6 اسفند 1396 10:12
برای رسیدن به تو راه نمیروم پرواز میکنم نمینویسم کلمه اختراع میکنم دعا نمیکنم باخدا همدستم چیزهای باعظمت را باید با عظمت خواست
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 6 اسفند 1396 10:12
دیگر سیبی نمانده نه برای من نه برای تو نه برای حوا و آدم ببین دیگر نمیتوانی چشمهام را از دلتنگی باز کنی حتا اگر یک سیب مانده باشد رانده میشوم سیب یا گندم ؟ همیشه بهانهای هست شکوفهی بادام غم چشمهات خندیدن انار و اینهمه بهانه که باز خوانده شوم به آغوش تو و زمین را کشف کنم با سرانگشتهام زمین نه نقطه نقطهی تنت...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 6 اسفند 1396 09:57
آن چنان خستهام که وقتی تشنهام با چشمهای بسته فنجان را کج میکنم و آب مینوشم آخر اگر که چشم بگشایم فنجانی آنجا نیست خستهتر از آنام که راه بیفتم تا برایِ خود چای آماده سازم آن چنان بیدارم که میبوسمت و نوازشت میکنم و سخنانت را میشنوم و پسِ هر جرعه با تو سخن میگویم و بیدارتر از آنام چشم بگشایم و بخواهم تو را...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 6 اسفند 1396 09:57
مرا ای بخت یاری کن چو یار از دست بیرون شد بده صبری درین کارم که کار از دست بیرون شد نگارین دست من بگرفت و از دست نگارینش دلم خون گشت و زین دستم نگار از دست بیرون شد شکنج افعی زلفش که با من مهره میبازد بریزم مهره مهر ار چه ما را ز دست بیرون شد من آنگه بختیار آیم که یارم بختیار آید ولی از بخت یاری کو چو یار از دست...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 5 اسفند 1396 07:46
رز سرخ از شهوت سخن می گوید و رز سفید از عشق رز سرخ پرنده ای است شکاری و رز سفید فاخته اما من برای تو غنچه ی سفیدی می فرستم غنچه ی سفیدی که لبه ی گلبرگ هایش سرخ باشد برای ناب ترین وشیرین ترین عشق وبا آرزوی بوسه ای بر لبانت
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 5 اسفند 1396 07:45
هرگاه روزی دیگر فرا می رسد و فراموش می کنم که بگویم صبحت به خیر از حیرانی و سکوتم غمگین مشو و گمان مبر که میان من و تو چیزی عوض شده آن گاه که نمی گویم دوستت می دارم یعنی که دوست ترت می دارم صبحت به خیر آن گاه که هم چون سرزمینی از عبیر و مرمر مدت ها رو به رویم می نشینی و از رایحه تو چشم می پوشم یا گلایه های آن پیراهن...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 5 اسفند 1396 07:44
سردی ولی دوست دارمت آه محبوبِ مغرورِ من بر تابستانِ آغوشم بیاویز بر شعلههای این عشق بر اتفاقی که چنین بی بهانه در نگاهم رخ میدهد بر تکلمِ ساده ی من از احساسم بر صداقتِ واژه ها بر زایشِ گل و شکوفه و بهار بر دستهایی که رازِ قلبم را چنین عریان مینویسند بر شانههای بی دریغِ من ، بیاویز
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 4 اسفند 1396 20:05
با تو بودن خوبست و کلام تو مثل بوی گل، در تاریکی است مثل بوی گل در تاریکی، وسوسهانگیز است. بوی پیراهن تو مثل بوی دریا، نمناک است مثل باد خنک تابستان مثل تاریکی، خوابانگیز است. گفتگو با تو مثل گرمای بخاری و نفسهای بلند آتش میبرد چشم خیالم را تا بیابانهای دورترین خاطرهها که در آن گنجشکان بر سنبل گندمها اهتزازی...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 4 اسفند 1396 20:05
من چه دانم که چرا از تو جدا افتادم؟ نیک نزدیک بدم، دور چرا افتادم؟ چه گنه کرد دلم کز تو چنین دور افتاد؟ من چه کردم که ز وصل تو جدا افتادم؟ جرمم این دان که ز جان دوستترت میدارم از پی دوستی تو به بلا افتادم
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 4 اسفند 1396 20:04
برای دیدن تو اگر رودخانه بودم، برمی گشتم اگر کوه بودم، می دویدم اگر باد بودم، می ایستادم اما انسانم و بارها برای دیدنت برگشته دویده ایستاده ام....
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 بهمن 1396 07:44
من در نفس تو رمزها یافته ام من با نفس تو زندگی ساخته ام من در نفس تو یافتم مکیده ای با خون ترانه ی تو در رگ هایم درخشک ترین کویر بی باران من در نفس تو خرم آبادم وقتی دو کبوتر حرم را دیدم در قرمزی نوک هاشان می شکفند پنهان کردم در نفس تو گنج هایم را در ژرف ترین خواب تو اسرارم را پنهان ز تو ، آهسته امانت دادم من در نفس...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 بهمن 1396 07:42
بدجور هوس کرده دلم "ناز" برقصی! در خلوت بی پنجره ام "باز" برقصی من "مولوی"ی چشم غزلپوش توباشم تو در غزلم با دف و آواز برقصی هر چند که ناکوک تر از سوز دلم نیست! اما کمی ای کاش به این ساز برقصی وقتی که دلم لک زده در ترس قناری ای کاش پر از جرات پرواز برقصی تا چشم تو در خاطر هر شهر بماند، در...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 29 بهمن 1396 08:10
بازآ که چون برگ خزانم رخ زردیست با یاد تو دم ساز دل من دم سردیست گر رو به تو آوردهام از روی نیازیست ور دردسری میدهمت از سر دردیست از راهروان سفر عشق درین دشت گلگونه سرشکیست اگر راهنوردى ست در عرصه اندیشه من با که توان گفت سرگشته چه فریادی و خونین چه نبردى ست غمخوار به جز درد و وفادار به جز درد جز درد که دانست...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 29 بهمن 1396 08:09
فکر تو عایق سرمای من است فکر کردم به صمیمیت تو ، گرم شدم خنده کن خنده که با خنده ی تو آفتاب از ته دل می خندد شرم در چهره من داشت شقایق می کاشت سفره انداخته بودیم و کنارش باهم دوستی می خوردیم حرف تو سنگ بزرگی جلوی پای زمستان انداخت باز هم حرف بزن