-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 30 آذر 1401 12:20
مانده ام که چگونه فاصله کوتاهترین وبلندترین شب سال فقط یک هفته است؟!!! حتما درگردش زمبن اتفاق خاصی رخ داده است!!
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 آذر 1401 09:17
تو همان صبح عزیزی و دلیل نفسی که اگر باز نیایی به تنم جائی نیست
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 26 آذر 1401 10:05
از صدای گذرِ آب چنان فهمیدم : تندتر از آبِ روان، عمرِ گران میگذرد ! زندگی رانفسی، ارزش غم خوردن نیست ! آرزویم این است آنقدر سیر بخندی ؛ که ندانی غم چیست ...!
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 آذر 1401 14:55
فرو رفت از غم عشقت دمم، دم می دمی تا کی؟ دمار از من برآوردی، نمی گویی برآوردم!
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 آذر 1401 14:35
من به خال لبت ای دوست، گرفتارم! من به خال لبت ای دوست، گرفتارم! من به عنوان یه عاشق؛ به تو بدجور بدهکارم! زیبا رو؛ هر چه میخواهد دلِ تنگت بگو! به مثال شهرزاد؛ قصه ی شیرین و فرهاد بگو جان من، جانان من! عشقِ بی تکرار من شوقِ دیدار تو دارد؛ دیده ی گریان من هر چی میخوای بگو؛ شهرزاد قصه گو من فقط محو تماشایت، بشینم روبروت…...
-
گروس عبدالملکیان
یکشنبه 20 آذر 1401 08:44
زنبورها را مجبور کرده ایم از گلهای سمی عسل بیاورند و گنجشکی که سالها بر سیم برق نشسته از شاخه های درخت می ترسد با من بگو چگونه بخندم ؟ هنگامی که دور لبهایم را مین گذاری کرده اند ما کاشفان کوچه های بن بستیم حرفهای خسته ای داریم این بار پیامبری بفرست که تنها گوش کند
-
گروس عبدالملکیان
یکشنبه 20 آذر 1401 08:43
زنبورها را مجبور کرده ایم از گلهای سمی عسل بیاورند و گنجشکی که سالها بر سیم برق نشسته از شاخه های درخت می ترسد با من بگو چگونه بخندم ؟ هنگامی که دور لبهایم را مین گذاری کرده اند ما کاشفان کوچه های بن بستیم حرفهای خسته ای داریم این بار پیامبری بفرست که تنها گوش کند
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 16 آذر 1401 13:01
من و خورشید را هنوز امید ِ دیداری هست ، هر چند روز ِ من آری به پایان ِ خویش نزدیک می شود .
-
نزار قبانی
سهشنبه 15 آذر 1401 14:00
دوستِ صمیمی ام که تراژدی و اندوه و غربت را درچشمانت می خوانم ما مردمی هستیم که شادی را نمی دانیم! بچه های ما تاکنون رنگین کمان ندیده اند اینجا کشوری است که درهای خود را بسته است و اندیشیدن و احساس را لغو کرده است! کشوری که به کبوتر شلّیک می کند، و به ابرها و ناقوسها. اینجا پرنده پروایِ پریدن دارد و شاعر هراس از...
-
فخرالدین عراقی
شنبه 12 آذر 1401 08:43
تا کی کشم جفای تو؟ این نیز بگذرد بسیار شد بلای تو، این نیز بگذرد عمرم گذشت و یک نفسم بیشتر نماند خوش باش کز جفای تو، این نیز بگذرد آیی و بگذری به من و باز ننگری ای جان من فدای تو، این نیز بگذرد هر کس رسید از تو به مقصود و این گدا محروم از عطای تو، این نیز بگذرد ای دوست، تو مرا همه دشنام می دهی من میکنم دعای تو، این...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 5 آذر 1401 12:00
دلا هی هی !! دلا هی هی !! تو گفتی دیر می آیند اما «شیر » می آیند و حتی خود نگفتی ؛ شیر می آیند « اما دیر » می آیند دلا هی هی ! دلا هی هی ! نخسبی وقت شادی را هوا آکنده از باد سفید صبح اسفند است افق ، سرشار لبخند است برو ، در آب برف انداز ، سنگ نامرادی را ، برادر جان ! من اکنون بس شگفتی های دیگر ، پیش چشم خویش می بینم...
-
هوشنگ ابتهاج
شنبه 5 آذر 1401 09:24
نگاهت می کنم خاموش و خاموشی زبان دارد زبان عاشقان چشم است و چشم از دل نشان دارد چه خواهش ها در این خاموشیِ گویاست نشنیدی؟ تو هم چیزی بگو چشم و دلت گوش و زبان دارد بیا تا آنچه از دل می رسد بر دیده بنشانیم زبان بازی به حرف و صوت معنی را زیان دارد چو هم پرواز خورشیدی مکن از سوختن پروا که جفت جان ما در باغ آتش آشیان دارد...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 1 آذر 1401 13:42
بی آشیانه گشتم… خانه به خانه گشتم بی تو همیشه با غم؛ شانه به شانه گشتم عشقِ یگانه ی من… از تو، نشانه ی من بی تو نمک ندارد؛ شعر و ترانه ی من سرزمینِ من؛ خسته خسته از جفایی… سرزمینِ من؛ بی سرود و بی صدایی سرزمین من؛ دردمندِ بی دوایی… سرزمینِ من سرزمینِ من؛ کی غمِ تو را سروده؟ سرزمینِ من؛ کی ره تو را گشوده سرزمینِ من؛ کی...
-
فاضل نظری
چهارشنبه 25 آبان 1401 08:57
در چرخش تاریخ، چه سرخورده چه سرخوش دنیا نه به جمشید وفا کرد، نه کوروش آسودهام از آتش نیرنگ حسودان از تهمت سودابه بری باد، سیاوش ما اهلی عشقیم چه بهتر که بمیریم جایی که در آن شرط حیات است توحش ای دل! من اگر راز نگهدار تو بودم این چشمهی خشکیده نمیکرد تراوش من بی تو سرافکنده و دمسردم و دلخون ای عشق! سرت سبز و دمت گرم...
-
حسین منزوی
سهشنبه 24 آبان 1401 08:42
پاییز کوچک من دنیای سازش همه ی رنگ هاست با یک دیگر تا من نگاه شیفته ام را در خوش ترین زمینه به گردش برم و از درخت ها ی باغ بپرسم خواب کدام رنگ یا بی رنگی را می بینند در طبف عارفانه پاییز
-
حسین منزوی
شنبه 21 آبان 1401 09:20
شعری است چشمت- شعرِ شورانگیزِ نیمایی چون شعرِ حافظوارِ من در اوجِ گیرایی یک باغِ گُل در آب و رنگِ عارضت داری باغِ گلی در فصلِ رنگینِ شکوفایی و آن طرّهٔ چتری زده بر رویِ پیشانی یک خرمنِ گل- خرمنِ گلهای صحرایی آه از دلِ آیینه برمیخیزد از حیرت وقت تماشایِ تو در حالِ خودآرایی فرمان بده تا ماه را از نیمه بشکافیم گوشِ...
-
اقبال لاهوری
چهارشنبه 18 آبان 1401 14:51
هوای فرودین در گلستان میخانه میسازد سبو از غنچه می ریزد ز گل پیمانه می سازد محبت چون تمام افتد رقابت از میان خیزد به طوف شعله ئی پروانه با پروانه می سازد به ساز زندگی سوزی به سوز زندگی سازی چه بیدردانه می سوزد چه بیتابانه می سازد تنش از سایهٔ بال تذروی لرزه می گیرد چو شاهین زادهٔ اندر قفس با دانه می سازد بگو اقبال را...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 16 آبان 1401 11:25
سلام من به تو یار قدیمی منم همون هوادار قدیمی هنوز همون خراباتی و مستم ولی بی تو سبوی می شکستم همه تشنه لبیم ساقی کجایی گرفتار شبیم ساقی کجایی اگه سبو شکست عمر تو باقی که اعتبار می تویی تو ساقی اگه میکده امروز شده خونه تزویر وای شده خونه تزویر تو محراب دل ما تویی تو مرشد و پیر همه به جرم مستی سر دار ملامت میمیریم و...
-
محمد سعید میرزایی
شنبه 14 آبان 1401 08:55
روی پیشانی ام سیاه شده دستمال سپید مرطوبم دارم از دست می روم اما نگرانم نباش، من خوبم! هیچ حسی ندارم از بودن تیغ حس می کند جنونم را دارم از دست می دهم کم کم آخرین قطره های خونم را در صف جبر خاک منتظرم اختیار زمان تمام شود زندگی مثل فحش ارزان بود مرگ باید گران تمام شود! از سرم مثل آب می گذرد خاطراتی که تلخ و شیرین است...
-
از کتاب تسلی بخشی های فلسفه
سهشنبه 10 آبان 1401 15:14
بعید است که ثروت هرگز کسی را بدبخت کند. ولی اصلِ استدلال اپیکور این است که اگر پول داشته باشیم ولی از نعمتِ دوستان، آزادی و زندگی تحلیل شده محروم باشیم، هرگز واقعا خوشبخت نخواهیم بود. و اگر از این سه نعمت برخوردار باشیم ولی پول نداشته باشیم، هرگز بدبخت نخواهیم بود.
-
فریدون مشیری
دوشنبه 9 آبان 1401 11:30
ما نیز گشته ایم و ان شیخ با چراغ همی گشت ایا تو نیز چون او انسانت ارزوست؟ گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان ما را تمام لذت هستی به جست و جوست پویندگی تمامی معنای زندگی است هرگز نگرد نیست سزاوار مرد نیست
-
طاهره صفار زاده
دوشنبه 9 آبان 1401 11:27
تک درختم من در این هامون پهناور مرا یاران همپا نیست مرا یاران همگو نیست نوای مهربار جویباران بانگ نوش چشمه ساران در فضایی دور می میرد و گوش من پر است از نغمه های خشک تنهایی
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 9 آبان 1401 08:48
از هر چه می رود سخن دوست خوش ترست پیغام آشنا نفس روح پرورست هرگز وجود حاضر غایب شنیده ای من در میان جمع و دلم جای دیگرست شاهد که در میان نبود شمع گو بمیر چون هست اگر چراغ نباشد منورست ابنای روزگار به صحرا روند و باغ صحرا و باغ زنده دلان کوی دلبرست جان میروم که در قدم اندازمش ز شوق درماندهام هنوز که نزلی محقرست کاش...
-
هوشنگ ابتهاج
شنبه 7 آبان 1401 09:47
سایه ها، زیر درختان، در غروب سبز میگریند شاخهها چشم انتظار ِ سرگذشت ابر و آسمان، چون من، غبار آلود دلگیری باد، بوی خاک ِ باران خورده میآرد سبزهها در راهگذار ِ شب پریشانند آه، اکنون بر کدامین دشت میبارد؟ باغ، حسرتناک ِ بارانی ست چون دل من در هوای گریهی سیری…
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 4 آبان 1401 15:09
هر چه دادم به او حلالش باد غیر از آن دل که مفت بخشیدم دل من کودکی سبکسر بود خود ندانم چگونه رامش کرد او که میگفت دوستت دارم پس چرا زهر غم به جامش کرد
-
فروغ فرخزاد
سهشنبه 3 آبان 1401 08:34
کاش چون پاییز بودم، کاش چون پاییز بودم کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم برگ های آرزوهایم یکایک زرد می شد آفتاب دیدگانم سرد می شد آسمان سینه ام پر درد می شد ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زد اشکهایم همچو باران دامنم را رنگ می زد وه، چه زیبا بود اگر پاییز بودم وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
-
مریم قهرمانلو
سهشنبه 3 آبان 1401 08:31
آنجا را نمیدانم اما اینجا بی تو، بدون آغوشت خیابان به خیابان، برگ به برگ پاییز به شدت دارد اتفاق میافتد...
-
سعدی
شنبه 30 مهر 1401 08:43
لا ابالی چه کند دفتر دانایی را طاقت وعظ نباشد سر سودایی را اب را قول تو با اتش اگر جمع کند نتواند که کند عشق و شکیبایی را دیده را فایده ان است که دلبر بیند ور نبیند چه بود فایده بینایی را عاشقان را چه غم از سرزنش دشمن و دوست یا غم دوست خورد یا غم رسوایی را همه دانند که من سبزه خط دارم دوست نه چو دیگر حیوان سبزه صحرایی...
-
سعدی شیرازی
سهشنبه 26 مهر 1401 09:42
ای مهر تو در دلها وی مهر تو بر لبها وی شور تو در سرها وی سر تو در جانها تا عهد تو دربستم عهد همه ی بشکستم بعد از تو روا باشد نقض همه ی پیمانها تا خار غم عشقت آویخته در دامن کوته نظری باشد رفتن به گلستانها آن راکه چنین دردی از پای دراندازد باید که فروشوید دست از همه ی درمانها
-
سعدی شیرازی
سهشنبه 26 مهر 1401 09:41
با جوانی سر خوش است این پیر بی تدبیر را جهل باشد با جوانان پنجه کردن پیر را روز بازار جوانی پنج روزی بیش نیست نقد را باش ای پسر کآفت بود تأخیر را ای که گفتی دیده از دیدار بت رویان بدوز هر چه گویی چاره دانم کرد جز تقدیر را زهد پیدا کفر پنهان بود چندین روزگار پرده از سر برگرفتیم آن همه ی تزویر را سعدیا در پای جانان گر...