-
سید علی صالحی
یکشنبه 10 اردیبهشت 1402 07:54
سر انجام قفس از پرنده پرید قفس از مدارای پرنده خسته شده بود قفس یه پرنده شر به راه گفت بی قفل و بی کلید هممی توان به اب و دانه ، به دریا رسید پس به اواز در آ.. دوست من بی ملال و بی مبادا مثل من بشکن اما از ایوان این گور زنده خوار بگریز بگریز و به رقص درا هر چند همچنان بر دار اما دریا وار... دریاوار
-
شیرکو بیکس
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1402 08:17
من خود روز بودم اما مرا از شب بیانباشتند من خود مرغزار نرگس بودم مرا از پیری و خس و خاشاک انباشتند من خود اینک حال و اینده ام اما مرا بر تاریخی فرسوده سوارم کردند
-
هوشنگگ ابتهاج
دوشنبه 4 اردیبهشت 1402 07:56
بی مرغ اشیانه چه خالی ست خالی تر ، اشیانه مرغی کز جفت خود جداست اه ای کبوتران سپیده شکسته بال اینک به اشیانه دیرین خوش امدید اما دلم به غارت رفته ست با ان کبوتران که پریدند با ان کبوتران که دریغا هرگز به خانه بازنگشتند
-
حمید مصدق
دوشنبه 4 اردیبهشت 1402 07:54
گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت یادگار ان تواند رفته ای اینک و هرسبزه و سنگ در تمام در و دشت سوگواران تواند در دلم ارزوی امدنت می میرد رفته ای اینک اما باز بر می گردی؟ چه تمنای محالی دارم خنده ام می گیرد
-
حسین منزوی
دوشنبه 28 فروردین 1402 08:08
مثل باران بهاری که نمی گوید کی بی خبر در بزن و سرزده از راه برس
-
هوشنگ ابتهاج
شنبه 26 فروردین 1402 07:58
تو از هزاره های دور آمدی در این درازنای خون فشان به هر قدم نشان نقش پای توست در این دشت نای دیو لاخ ز هر طرف طنین گامهای ره گشای توست بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام به خون نوشته ، نامه ی وفای توست به گوش بیشتون هنوز صدای تیشه های توست چه تازیانه ها که با تن تو تاب عشق آزمود چه دارها که از تو گشت سر بلند زهی که...
-
وحشی بافقی
سهشنبه 22 فروردین 1402 08:16
چه ها با جانِ خود دور از رخ جانان خود کردم مگر دشمن کند اینها که من با جان خود کردم طبیبم گفت: درمانی ندارد دردِ مهجوری غلط میگفت خود را کشتم و درمانِ خود کردم مگو وقتی دلِ صد پارهای بودت کجا بردی؟ کجا بردم؟ ز راهِ دیده در دامان خود کردم ز سر بگذشت آبِ دیدهاش از سرگذشتِ من به هر کس شرحِ آبِ دیدهٔ گریان خود کردم ز...
-
حسین منزوی
دوشنبه 21 فروردین 1402 09:29
ز تمام بودنی ها تو همین از ان من باش که به غیر با تو بودن دلم ارزو ندارد
-
معصومه صابر
یکشنبه 20 فروردین 1402 08:04
امشب تمام حوصله ام خیس گریه است باران مرا گرفته در اغوش و نیستی ....
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 19 فروردین 1402 08:16
وقتی می مانی و میبخشی فکر میکنند رفتن را بلد نیستی باید به ادم ها از دست دادن را متذکر شد ادم ها همیشه نمی مانند یک حا در را باز می کنند و برای همیشه می روند
-
حسین عاملی
شنبه 19 فروردین 1402 08:15
نهنگی دید مرگش را، ولی دل را به ساحل زد من از پایان خود آگاهم اما دوستت دارم
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 16 فروردین 1402 08:34
این روزها ادم ها محتاج یک روی خوش اند یک خدا قوت یک لبخند که خستگی تنهائیشان در برود محتاج یک رفت و آمدند یک عطر ماندگار یک دست که گرد انتظارشان را بتکاند محتاج یک زنگ تلفن اند یک کجایی؟ یک دلم برایت تنگ شده یک مراقب خودت باش یک این روزها چقدر ادم ها فقیرند!
-
شاملو
سهشنبه 15 فروردین 1402 08:57
دل های ما که به هم نزدیک باشد دیگر چه فرقی می کند که کجای این جهان باشیم! دور باش اما نزدیک! من از نزدیک بودنهای دور میترسم!
-
ایلهان برک ترجمه از سیامک تقی زاده
دوشنبه 14 فروردین 1402 07:47
انسان هایی بودیم که به پاک کردن عادت داشتیم ابتدا اشک هایمان را پاک کردیم سپس یکدیگر را.....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 1 فروردین 1402 12:38
نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی چنگ در پرده همین میدهدت پند ولی وعظت آن گاه کند سود که قابل باشی در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است حیف باشد که ز کار همه غافل باشی نقد عمرت ببرد غصه دنیا به گزاف گر شب و روز...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 23 اسفند 1401 07:38
ای کاش ...! دلم پنجره ای دیگر داشت ای کاش ... دلم فقط شقایق می کاشت ای کاش ... کسی می امد و غم ها را از قلب اهالی زمین بر می داشت ای کاش دلم فقط شقایق می کاشت
-
محمود درویش
یکشنبه 21 اسفند 1401 07:59
مرا به تاریخ خودم ببر تاریخی که در ان رقاصه های زیبا می رقصند تاریخی که بوسه های ناب دارد برهنگ های پاک اوازهای زیبا پشت رودخانه های خروشان مرا به تاریخ خودت ببر به تاریخی که زنان در جهان حکومت کنند . مردان ملتی سر به زیر باشند و مردان فقط عاشق شوند مرا به تاریخ خودم ببر
-
سیمین بهبهانی
سهشنبه 16 اسفند 1401 09:36
کولی ! به حرمت بودن ، باید ترانه بخوانی شاید پیام حضوری تا گوش ها برسانی. دود تنوره ی دیوان سوزانده چشم و گلو را؛ بر کش ز وحشت این شب فریاد اگر بتوانی. هر دیو، شیشه ی عمرش در بطن ماهی سرخی؛ ماهی، شناور آبی که ش راه و رخنه ندانی. هر دختری، سر دیوی بنشانده بر سر زانو چونان که کنده ی هیزم بر شمش نقره نشانی. دیوان تشنه ی...
-
فریدون مشیری
سهشنبه 16 اسفند 1401 08:52
گاهی میان مردم ، در ازدحام شهر غیر از تو، هر چه هست فراموش میکنم
-
سایه
یکشنبه 14 اسفند 1401 08:57
در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند یکی ز شب گرفتگان چراع بر نمی کند کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند نشسته ام در انتظاراین غبار بی سوار دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند گذر گهی ست پر ستم که اندر او به غیر غم یکی صلای اشنا به رهگذر نمی زند چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات...
-
افشین یداللهی
یکشنبه 14 اسفند 1401 08:53
پروانه پشت پیله اش حس کرد راهی هست و رفت شاید به راه بسته هم باید رفت شب از درون می پوسد و با یک تلنگر می رود دستان ما در بند هم دور از تصور می رود
-
حسین منزوی
چهارشنبه 10 اسفند 1401 07:43
آسمان ابری ست از افاق چشمانم بپرس ابر، بارانی ست از اشک چو بارانم بپرس تخته دل در کف امواج غم خواهد شکست نکته را از سینه سرشار توفانم بپرس در همه لوح ضمیرم هیچ نقشی جر تو نیست انچه را می گویم از ایینه جانم یپرس اتش عشقت به خاکستر بدل کرد اخرم گر نداری باور از دنیای ویرانم بپرس پرده در پرده همه خنیاگر عشق توام شور و...
-
هخا هاشمی
یکشنبه 7 اسفند 1401 08:39
هر چند که تقدیر چنین کرده گرانت خواهان توام با همه ی سود و زیانت ای امده از کهنه ترین خاطره ، ای عشق سوغات تو دری ست گران در چمدانت یک دست گل و دست دگر خنجر بران نشناخته کس صورت پیدا و نهانت میخواهی و میخوانی و پس میزنی ای عشق در حیرتم از فلسفه ی فن بیانت قلبی که به دستان تو با عشق سپردم خونی ست که ماسیده شده دور...
-
محمد رضا غبدالملکیان
شنبه 6 اسفند 1401 07:50
و دیگر جوان نمیشوم نه به وعده ی عشق و نه به وعده ی چشمان تو و دیگر به شوق نمی ایم نه در بازی باد و نه در رقص گیسوان تو چه نامرادی تلخی و دریغا چه تلخ تلخ فرو می ریزم با سنگینی این غربت عمیق در سرزمبن اجدادی خویش
-
نلسون ماندلا
شنبه 6 اسفند 1401 07:48
برای آزادی لازم نیست آسمان و زمین را بخرید تنها خودتان را نفروشید
-
نرگس حریری
چهارشنبه 3 اسفند 1401 08:01
دلگیری من از نبودن کسی نیست دلگیری من از این بودن های تو خالیست از این بودن هایی که از هزاران نبودن ها بیشتر اتش بر دلت می زند من عمری است از این تضادها دلگیرم
-
عبدالکریم ایزد پناه
سهشنبه 2 اسفند 1401 09:42
از بطن زنی زاده شدم -کولی- پدرم تنهایی اش را به شب فروخت تا قاتوق آزادی فردایش باشد و من بازی جیر جیرک جیر جیرک کلاغ پر را خوب بلد بودم جیرجیرک ... کولی پر و کتک های مادرانه باران که می امد مادرم حرصش میگرفت نکند خال پیشانیش را باران بشوید خال پیشانی نشانه اصالتش بود کم کم قد کشیدم و باران که می امد و در گوشش زمزمه می...
-
سیمین بهبانی
سهشنبه 2 اسفند 1401 09:37
کولی گرفته ست فال با فال او وعده ها هست "سی روز "سی هفته سی ماه...." -سی لحظه صبرم کجا هست! کولی گیاهی نداری کز درد عشقم رهاند؟ از رستی رستن با کولیان بس دوا هست کولی دعایی نداری؟شاید گشاید طلسمی با کولیان(دایه می گفت)تعویذ مشکل گشا هست کولی بپرس از زبانش در سینه مهربانش یک شعله-هر چند کوچک-از عشق من...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 2 اسفند 1401 09:33
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم ولی دل به پاییز نسپرده ایم چو گلدان خالی، لب پنجره پُر از خاطرات ترک خورده ایم اگر داغ دل بود، ما دیده ایم اگر خون دل بود، ما خورده ایم اگر دل دلیل است، آورده ایم اگر داغ شرط است، ما برده ایم اگر دشنه ی دشمنان، گردنیم! اگر خنجر دوستان، گرده ایم! گواهی بخواهید، اینک گواه: همین زخم هایی که...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 30 بهمن 1401 08:18
اغوش تو برای زمستان من بس است من زیر بار هیچ بهاری نمی روم!